پرسش و پاسخ شماره صد و چهل و نهم
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: پرسش و پاسخ
- بازدید: 10
-
بسم الله الرحمن الرحیم
صحبت از جمع: امروز یک صحبتی به گوشم رسید دقیقاً آخر صحبت شما هم مربوط به همان می شد، شما فرمودید اگر مطلبی هست که ما باید به آن عمل کنیم حکم خدا هست باید در وجودمان بنشیند و آن ناخودآگاه عمل کنیم و ملکه ذهنمان باشد امروز بنده خدایی فوت کرد و صحبتی باز شد یکی بی هوا پرسید قبله کدام طرف است؟ هیچ کس نمی توانست جوابش را بدهد، وسط خیابان هم بودیم، گفت چطور می شود که شما انتظار دارید ناخود آگاهت که اینقدر دنیای آشفته و پیچیده ایست این توهم این را دارید که می توانیم بر اساس شعائر دینی و سنت پیامبرمان رفتار کنیم درصورتی که در مکانی که راه می روید حواستان به این نیست که قبله کدام طرف است؟ امام حسین (ع) کدام طرف است؟ شاید همین الان ماشین زد ما خواستیم بمیرم تو چند ثانیه صبر می کنی تشهدت را هم گفتی ترجیح نمی دهی صورتت سمت قبله باشد؟ تو نمی دانی که در خیابان هستی، چطور این قبله را گم می کنی وقتی دارید راه می روید رانندگی می کنید حالا انتظار دارید در این دنیایی که اینقدر فیزیکی هست و ملموس است ما داریم گم می شویم آن نقطه ای که ثابت هست را فراموش می کنیم و این توهم را داریم در ذهنمان که نه ما حواسمان هست که اگر پیامبر (ص) بود چه کار می کرد؟ ما هم در همان مسیر هستیم، گفت اصلاً از این توهمات باید بیاییم بیرون همین روزمره مان را هم نمی توانیم رعایت کنیم، در لحظه بدانیم امام رضا(ع)، امام حسین(ع) کدام جهت است.
استاد: بله، یک بخشی از آن خوب است، فقط در آن بخش قبله باید خدمتتان عرض کنم که آدم ها وقتی از دنیا می روند در قبر می گذارند رو به قبله می کنند. واقعاً چنین چیزی امکان پذیر نیست، ببینید در لحظه زندگی کردن این است که تو فکر کنی این کاری که می خواهی الان انجام بدهی اگر امام حسین (ع) جای شما بود می کرد؟ این است، نه اینکه امام حسین (ع) کدام طرف است؟ شرق؟ غرب؟ شمال؟ جنوب است من رو به امام حسین (ع) ایستادم یا پشتم به امام حسین (ع) است؟ نه مهم این است که تو بدانی آنچه را که انجام می دهی یا آنچه را که به آن فکر می کنی یا اصلاً آن چیزی که می خواهی اگر امام تو بود همین کار را می کرد؟ این را می گویند اهمیت، این را می گویند پرداختن و توجه، امام کدام طرف هستند خب باشد، یک هفته پیش چشم من خیلی درد می کرد گفتم تو به همه می گویی به امام رضا (ع) حمد بخوانید تا امام رضا (ع) برایتان حمد بخواند همینطور که در جایم نشسته بودم، حمد خواندم تقدیم امام رضا (ع) کردم گفتم آقا جان الهی قربانت بروم من دستانم را می گذارم روی چشمانم شما دستانتان را بگذار روی چشم من بعد اینجوری کردم که رو به امام رضا (ع) بودم یا نبودم؟ درحالی که نشسته بودم، بعد به خودم گفتم آدم حسابی رو به امام رضا (ع) بودم یا نبودم یعنی چه؟ تو هر طرفی بچرخی امام رضا (ع) نزد توست، پیش توست این حرفا چیست که می زنی. ما در حاشیه ها می مانیم، انسان ها در حاشیه ها می مانند اگر این حاشیه را بیرون بیایند و کنه مطالب را بفهمند جامعه خیلی بهتر از این می شود.
صحبت از جمع: مشکلی که دارم زمانی که مطلبی را می خوانم منظور طرف مقابلم را دریافت نمی کنم شاید نظری که استاد در ذهن داشته است را در نظر نمی گیرم چندین بار هم افراد به من گفتند از این موضوع ما چنین منظورهایی را داشتیم ولی شما این منظور را گرفتید و منظور اصلی ما را دریافت نکردید براساس گفته ها شما من اگر فرمایش اصلی شما را در نظر نگرفته باشم باید چه کار کنم آیا باید در ادامه مسیر به روش های دیگری بروم این مورد کفایت می کند و یا به این چیزها فکر نکنم؟ بندگی هیچ وقت مرز و انتها ندارد مثلا می گویم الان خوب است بعد از یک ماه الان بهتر شد؟ احساس می کنم تا کجا باید پیش برود این وسواس که الان خوب است نکند اشتباه کردم، نکند در اشتباه بمانم من را از اصل موضوع نگه می دارد.
استاد: شما دو تا مطلب مطرح کردید، مطلب اول؛ متن را می خوانی یا گفتگویی را شما گوش می دهی اما برداشت ها و آنچه که از آن فهمیدی می بینی خیلی متفاوت است حتی از آن چیزی که خود آن نویسنده یا گوینده و یا دیگران برداشت کرده بودند می خواهیم ببینیم علت این امر چیست؟ به نظر من اگر ما موقعی که چیزی را می بینیم، چیزی را می شنویم یا مطالعه می کنیم یا کاری را انجام می دهیم فقط در همان باشیم اصل مطلب را می گیریم مشکل ما این است که در آنِ واحد این چیزی را که می خوانیم متصل می کنیم به فلان مطلبی که فلان جا هم خوانده بودیم یا فلان صحبتی که فلان استاد کرده بود...آن وقت به یکباره نگاه می کنیم می بینم 7،8 تا مطلب متفاوت به ما هجوم آورد که نمی توانیم تشخیص بدهیم بالاخره کدامش درست است. راه اصلی جدا شدن از همه چیزهایی است که دراطرافت است. من گاهی اوقات که نماز می خوانم بگذار نماز را بگوییم از همه قشنگ تر است تا سر نماز می نشینی همه چیز یادت می آید به فلانی اینقدر بدهکارم، از فلانی اینقدر طلبکارم، باید فردا شب شام این را بپزم، این را ندارم آن را ندارم، من عاشق تسبیحات اربعه هستم که در رکعت سوم و چهارم می خوانیم هر وقت به اینها می رسم اگر دریایی ذهنیات مختلف باشد وقتی این را می گویم سرم رو به آسمان می رود دیگر نه چیزی می فهمم نه فکری برای من به وجود می آید خب تلاش کنیم همه نمازمان اینجوری باشد شما تلاش بفرمایید که وقتی مطلبی را می خوانید فقط شما باشید نه هیچ کس دیگری، به هیچ عنوان اجازه دخالت یا ورود استادان دیگر، مسائل دیگر، برداشت های دیگر را ندهید. آن وقت مشکلاتتان حل می شود.
مطلب دوم؛ بندگی تمامی ندارد بندگی باید برای ما به مثال قرآنی شما را رجوع می دهم خدا می گوید ما به زنبور عسل وحی کردیم اینجا، آنجا لانه بساز عسل خود را برای مردم بریز آیا دیگر زنبور عسل فکر می کند کجا برود چه کار کند؟ یا فکر می کند وقتش دیگر تمام شد دیگر عسل هایش را داد دیگر نباید عسل بدهد، نه، تا روزی که زنده است و تا روزی که قادر است از این گل به آن گل بپرد همان کاری می کند که خدا برای او وحی کرده است بندگی ما هیچ وقت تمام نمی شود. ما عین زنبور عسل بندگی باید جزء وجودمان بشود کسی که بنده خداست فحش نمی دهد، کسی که بنده خداست تند نمی گوید، کسی که بنده خداست از الفاظ بد استفاده نمی کند، کسی که بنده خداست همیشه نرم است خشم نمی کند، شما باید این ها را در وجودتان بگذارید و نهادینه کنید که جزئی از وجودتان باشد دیدید بعضی آدم ها وقتی حرف می زنند اینقدر آرام صحبت می کنند که اگر تو با دنیایی استرس به آن رسیده باشی بعد از 7،8 دقیقه بر روی زمین پهن می شوی چرا؟ چون در وجودش آرامش نهادینه است من و شما باید همینجوری باشیم پس به نظر شما بندگی پایان دارد؟ ولی وقتی نهادینه شد دیگر بار نیست آخر می گردیم دنبال این که این بار را چه موقع زمین بگذاریم، زمین گذاشتنی نیست به خدا، دوست داشتن، اطاعت کردن، ترسیدن از اینکه مبادا خدا ما را دوست ندارد باید جزء وجودمان شود وقتی شد دیگر کاری نمی کنی که بترسی نکند خدا تو را نخواهد. بچه هایی که رفتارشان، اخلاقشان تمیز است هیچ وقت نمی ترسند که نکنه مامان بابا اینها را نخواهند چرا؟ چون کار بد نمی کنند اما بچه ای که امروز یک شرارت در کوچه یا در مدرسه کرده است یکجور دیگر به خانه می آید اگر بتواند از بغل مامانش یواشکی رد می شود که مادر نبیند چون مادرها زود می فهمند یک اتفاقی افتاده است.
صحبت از جمع: درمورد گفتگویی که دوست عزیز انجام دادند من 2 تا نکته به ذهنم رسید که با دوستان درمیان بگذارم، در مورد موضوع اول که چرا ما معمولا اصل صحبت، اصل مطلب را از دست می دهیم چرا وقتی مطلبی را می خوانیم عمقش را متوجه نمی شویم؟ ما دوره ای را شرکت می کردیم عنوان این بود همیشه و از پیش شنوایی. یک کاری که ما ذاتا به عنوان انسان انجام می دهیم این است که عموما در مواجه با هر موضوعی یک رویکرد داریم یعنی اگر مثلا فرض بکنیم من یک کلمه بگویم گل رز قرمز، ممکن است یک نفر در ذهنش زیبایی بیاید، یک نفر در ذهنش عشق، یک نفر در فکرش پول حرام کردن می آید یک نفر تخصصی نگاه می کند مثلا گل بی دوام و این رویکردی که هر کسی به آن معنا به آن موضوع دارد باعث می شود برداشتش از محتوای گفتگوی من نسبت به آن رویکرد تغییر کند در واقع به عبارت بهتر ما عموما به گفتگوی دیگران گوش نمی دهیم، ما مطالب را نمی خوانیم بلکه به گفتگوی خودمان با خودمان در مورد گفتگوی دیگران گوش می دهیم، یا به عبارتی وقتی مطلبی را می خوانیم به تجربه خودمان از آن مطلب در زندگی گذشته مان نگاه می کنیم و این موضوع باعث می شود اصل مطلب را درک نمی کنیم شاید سوال این باشد این یک چیز اجتناب ناپذیری باشد و واقعا هست راه آن چیست؟ راهش صرفا این است که مرتبا حضور خودمان را تجدید کنیم یعنی اگر من امروز در یک دعوا دارم با یک نفر صحبت می کنم و خیلی همه شاید این را تجربه کردیم که در یک دعوا یک جملاتی را من می گویم یک جملاتی را طرف مقابلم می گوید و هر دو هم معتقدیم همدیگر را نمی فهمیم دلیلش این است که هر دوی ما به حرف های طرف مقابل اصلا گوش نمی دهیم بلکه به گفتگوی خودمان با خودمان در مورد طرف مقابل گوش می کنیم در مورد چیزی که طرف مقابل می گوید گوش می دهیم بنابراین تنها راه مواجه با این موضوع این است که مرتبا حضورمان را تجدید کنیم یعنی من به محض اینکه نشستم در این کلاس یک نفر برمی گردد می گوید من می خواهم زهد بالاتری داشته باشم اصلا در ذهن من یک چیزی جرقه می زند که ای بابا باز هم از این حرف های مثلا شسته رفته، این اجتناب ناپذیر است می آید ولی به محض آنکه فهمیدم که این آمد باید در لحظه جلوی آن را بگیرم بگویم خیلی خب شنیدم آن را کنار بگذارم و به ادامه گفتگوی طرف گوش بدهم تنها راه این است که این حضور تکرار شودمچ خود را بگیریم برگردیم سر اصل مطلب و گوش کنیم به آنچه که داریم گوش می دهیم یا به آنچه که می خوانیم ، نه به گفتگوی خودمان با خودمان در آن موضوع.
استاد: بنده یک پیشنهاد خوب دارم چون من از بچگی عادت به نوشتن داشتم، همه چیز را می نوشتم هنوزهم گاهی این کار را انجام می دهم با اینکه سختم است، پیشنهاد من این است اگر شروع کردم به خواندن، یک کاغذ کنارم می گذارم هر جا که از مطلب بیرون افتادم حضور غیاب می کنم، غایب، وقتی دوباره برمی گردم حضور، بعد نگاه می کنم یک صفحه خواندم چند تا حاضر و غایب دارم این باعث می شود یک اخطار به من بشود و چون این اخطار می آید آرام آرام آن حضوری که تو می خواهی پیدا می شود.
ادامه صحبت از جمع: ایده بسیار خوبی است من درمورد موضوع دوم که بندگی هست یک توضیح بدهم که از نظر خودم خوب بود، به نظرم مفهوم بندگی مقصد نیست بلکه یک مسیر است ما خیلی وقت ها در مورد عموم چیزهایی که در زندگی با آن مواجه هستیم دچار این اختلال و اشتباه می شویم مثلا سعادت، خوشبختی، حال خوب، اینها هیچ کدام مقصد نیستند اینها اینجوری نیستند ما به آنها برسیم دیگر تمام شد اینها مسیر هستند یعنی ما همواره در این مسیر باید حضور داشته باشیم نکته اینجاست آیا شما مثلا بعد از یک حمام عالی و فوق العاده می گویید که تمام شد و دیگر حمام نمی روم نه بلکه ممکن است طبق روتین یک روز در میان بروید، ممکن است هر روز بروید، ممکن است دو روز در هفته بروید بالاخره یک روتینی دارید و این کار را تکرار می کنید چرا حمام رفتن مقصد نیست یک کاری نیست که شما تیک را بزنید و تمام شود بلکه مسیر است شاید این بحث اول خیلی بی ربط نباشد آن بحث حضور یعنی من همواره حضور داشته باشم در این لحظه آنچه که وظیفه من است ممکن است یک نفر نگاه شرعی داشته باشد یک نفر نگاه اخلاقی داشته باشد هر چه، اینکه من حضور داشته باشم در این لحظه آنچه که وظیفه ام است چیست، آن را بندگی می گوییم.
استاد: بسیار عالی.
صحبت از جمع: دائما به زنبور وحی نمی شود تا جایی که می دانم.
استاد: نه جزء وجودش است، ملکه اش است.
ادامه صحبت از جمع: اگر دستورات شرعی را یک جوری به آن برسیم که از جانب خدا به ما ابلاغ می شود خیلی راحت تر کنار بیایم یک کتابی هست به نام انسان 250 ساله، در این کتاب ماهیت کلی این کتاب این است که از امام علی (ع) تا قبل ازامام زمان (ع) نگاه می کند و بعد از آن هم نگاه ظهوری یا منتظرانه دارد می گویند همه ائمه در برخورد با همه چیز به مثابه ی یک شخصیت یک فرد عمل می کنند .شما در بیان سخنانتان فرمودید هر کدام سیره ای جدا دارند می خواهم بدانم این موضع با هم متفاوت است؟
استاد: امام حسن (ع) همسری در خانه داشتند که دست آخر ایشان را مسموم کردند . امام حسین (ع) همسری در خانه داشتند که همراه ایشان در صحرای کربلا بودند . من می خواهم بگویم نوع زندگی هایشان طبیعتا برای اینها موضوعاتی را به وجود می آورد که در اجتماع انسانی وجود دارد برای همین نشان می دهد اگر تو چنین برخوردی در جایی دیدی باید چه کار کنی؟ یا لااقل کمک بگیری ببینی چطور باید حرکت کنی .
ادامه صحبت از جمع : شما می فرمایید در نگاه به زندگی این بزرگان و ائمه نگاه فردی خیلی مهم است . باید آن شرایط را نگاه کنیم یا نه فقط یک چهارچوب کلی از آنها در نظر داشته باشیم .
استاد : شما می خواهید اینها را بخش و از هم جدا کنید، هر کدام اینها از جانب حضرت حق، امامت داده شده بود . اما هر کدام اینها در گیر و دار زندگی دنیایی یک زندگی خاص داشتند و با آدم های اطرافشان نوع برخوردشان فرق می کرد. شما امام رضا (ع) را ببینید و زندگی نامه شان را بخوانید یا فیلمشان را ببینید که چطور گفتگو می کنند تازه فیلمی که ساخته این عصر است شاید خیلی از چیزهای آن ضعیف باشد و شما می توانی قوی تر از آن را بگذاری . او گفتگو می کند با افراد مختلف از مذاهب مختلف بسیار زیباست. اما چنین گفتگویی را ما در زمان امام حسن عسگری (ع) نداریم چون امکان پذیر نبود .
صحبت از جمع : این که دوستمان می گوید سیره کلی و عملیه است، کلهم نور واحد سیره عملیه است . سیره عملیه هم که سیره رسول ا...است ولی فرمایش استاد موقعیتی و مصداقی است . اگر امیرالمومنین (ع) را برمی داشتند و در زندگی امام حسن(ع) می گذاشتند همین رفتار اتفاق می افتاد . اگر امام حسن (ع) را برمی داشتند و می گذاشتند جای زندگی امام رضا (ع) دوباره همین اتفاقات می افتاد چون همگی آنها نور واحد هستند و بنده خالص خداوند . و حالا ما در بندگی نکته ای را عرض کنم، در روزهای اول که رانندگی را یاد می گیریم خیلی دقت می کنیم که حالا دنده چه شکلی است ؟ همه حرکتی را فکر می کنیم . اگر در بندگی امروز باز هم فکر می کنیم که باید چه کار کنیم یعنی به بندگی درست نرسیدیم . لذا هر دو حرف دقیقا یکی است استاد از یک زاویه ای نگاه می کنند و دوستمان از زاویه دیگری نگاه می کنند.
صحبت از جمع : این نکته ای که دوستمان گفتند من هم نظرم همان است فقط مثالی را اضافه کنم که در صلح امام حسن (ع) بعد از شهادت ایشان امام حسین (ع) تا زمان قبل از مرگ معاویه هم همان رفتار را مانند برادرشان دارند، چون عهد کردند، یا مثلا اگر امام علی (ع) در زمان امام رضا (ع) در قید حیات بودند همان رفتار را می داشتند. چون همه نور واحد هستند، از یک چشمه الهام می گیرند تغییررفتار در شرایط یکسان اصلا قابل تصور نیست چون آن وقت ما به معصومیت اینها دچار مشکل می شویم.
صحبت از جمع : امام حسن مجتبی (ع) کریم اهل بیت بودند یا کلمه غلط است یا این آدم از نظر شخصیتی یک آدم خیلی خاص بودند کنار امیرالمومنین (ع) زندگی می کنند که همه زندگی اش به کَرَم گذشت و تمام این روایت ها که می دانیم . همین وضعیت را شما در شخصیت زندگی فردی امام کاظم (ع)می بینید، ایشان غیظشان را فرو می نشاندند اگر غیظی دیده نمی شد که به او نمی گفتند کظم غیظ می کنند . شخصیت فردی هر انسانی با فرد کناری اش متفاوت است من خصوصیات اخلاقی دارم که با شما فرق می کند این را هم باید نگاه کنیم اما سیره عملیه یکی است یعنی همه در آن جایگاهی که قرار می گیرند بنا به آن سیره یا دستورات الهی و نفس بندگی عمل می کنند ولی نفس وجودی انسان که نمی شود همه یکی شود مثلا اگر امام علی (ع) را می گذاشتیم در جایگاه امام کاظم (ع) الزاما هم ایشان اول غیظ را نداشتند که بخواهند آن را بخوابانند چرا ؟ چون این شخصیت فردی این فرد است و آن شخصیت فردی یک فرد دیگری است . مثلا شخصیت امام جواد (ع) بسیار فرد آرامی بودند، شخصیت فردی هر کدام را در جایگاه خودش باید نگاه کنیم .
صحبت از جمع : ما در مورد این موضوع صحبت می کنیم که فرض بر این است که امام علی (ع) جای امام حسن (ع) بودند ولی در دنیای واقعی اگر امام رضا (ع) را جای امام علی (ع) می گذاشتند اکتسابی و ذاتی همانند هم بودند ولی در عالم فرض نباید خصوصیات امام علی (ع) را بگذاریم برای خصوصیات امام رضا (ع) نه اینطور نیست، در عالم واقع خصوصیات یکی می شد .
استاد : در واقع 11 امامند که این 11 امام یک نور واحد هستند که مقصود از این نور واحد این است که از آن بخش ذاتی از هم دیگر جدا نیستند اما وقتی هر کدام در دوره خودشان قرار گرفتند بر اساس وظیفه ای که بر عهده شان بود بر اساس زمانی که در آن قرار گرفته بودند یک مسائلی را باید انجام می دادند که آن سیره عملیه است که از آن نام می بریم . سیره عملیه همان چیزی است که خدا برای پیامبر نازل کرده این کار را انجام بده، آن کار را انجام نده، این کار درست است، آن کار غلط است و هر امامی در این سیره همه یکسان هستند و هیچ جای گفتگو ندارد . پس می ماند فقط نوع برخوردشان در مواقع متفاوت که هر کدام چگونه رفتاری را از خودشان نشان دادند .
صحبت از جمع : که این بر می گردد به شخصیت اکتسابی آنها .
استاد : این شخصیت اکتسابی که شما می گویید بر نمی گردد به مردم عادی، پدر و مادر یک حرف دیگری است ولی شخصیت اکتسابی هر امامی بر می گردد به آن چیزی که در زمان حضرت رسول (ص) به هر کدامشان ابلاغ شده است .
صحبت ازجمع : اگر امام کاظمی وجود نداشت الگوی من نمی شد که چگونه خشمم را کنترل کنم با آن همه زندانی که کشیدند من از کجا الگو می توانستم پیدا کنم اگر امام حسینی نبود اگر امام باقری نبود .
استاد : آقا موسی بن جعفر (ع) امام بچگی های من است چون خانه مان که روضه بود آقا حتما روضه موسی بن جعفر(ع) را می خواند . من به طور دائم هر ماه می شنیدم برای ایشان چه اتفاقی افتاده است و ایشان چه شخصیتی داشته برای همین در بزرگسالی خیلی جاها بستم و این حاصل آن چیزی است که از آقا موسی بن جعفر(ص) گرفته ام .
تلاشتان را بکنید من مسئول شما نیستم این بار در باز کنند من جلوتر از شما می دوم . خواهشم می کنم دیر نکنید خیلی زود دیر می شود و آن وقت است که هیچ راه گریزی وجود ندارد . حالا می روم و بر می گردم نداریم، رفتن و برگشتن هایتان را همه تان کردید دورتان تمام شد الان زمان عمل با سرعت است. یادتان باشد ذکر یا الله را زیاد بگویید بدانید که ذکر یا الله جمیع اسما الهی را در خودش دارد رمز بزرگی است.