منو

دوشنبه, 25 تیر 1397 - Mon 07 16 2018

A+ A A-

جلسه یازدهم ادب جسم خیال عقل وقلب

بسم الله الرحمن الرحیم


بحث امروزمان را با آیه 136 سوره نساء آغاز می کنم .آیه  136 سوره نساء : اعوذ بالله من الشیطان رجیم * بسم الله الرحمان الرحیم " ای کسانی که ایمان آورده اید به خدا و رسول او و کتابی که بر پیامبرش نازل  کرده و کتابی که قبلاً نازل نموده ایمان بیاورید . هر که به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و فرستادگان او و روز واپسین کافر شود بی گمان به گمراهی دوری افتاده است ."
این آیه را توی قرآن بارها و بارها همه مان خوانده ایم به طور حتم . اما امروز می خواهم به پیام خاصه این آیه توجه کنم . ای کسانی که ایمان آورده اید ، خداوند با این جمله یا ایها الذین آمنوا چه کسانی را مورد صحبت قرار می دهد ؟ منظورش چه کسانی هستند ؟ کسانی که ایمان آوردند یعنی چه کسانی ؟ مورد سخن انسانهایی هستند که پذیرفتند این جهان را خالقی و گرداننده ی است که برای راهنمایی مخلوقاتش انسانهایی را در طول زمان به رسالت فرستاده است تا انسانها راه را گم نکنند . این پذیرش و قبول واقعیت اساس ایمان انسانهایی است که پا به این وادی گذاشته اند . عین چی ؟ عین آن امتحان ورودی که از آدمها می گیرند برای  وارد شدن به یک دوره ای . اما همانطور که عرض کردم خدمت دوستانمان دو مقوله  فاصله دار دانستن و فهمیدن ، خیلی با هم فاصله دارد درسته که در یک راستا است اما همه کسانی که دین را پذیرفتند این حقایق را می دانند و باور دارند اما پایان کار همین نیست چون که خداوند تو این آیه مؤمنین را باوجود ایمان قبلی دعوت به ایمانی عمیق تر می کند . کسانی که ایمان آورده اید ایمان بیاورید چرا؟ چون می بایستی باور قبلی مؤمن را امتحان کند . این باور ایمانی یک مؤمن اگر نتواند آن را به وادی ارتباط با حقایق عالم هستی برساند ، دانستن صرفش راه گشا نیست که الان متأسفانه ما داریم اکثر مردم خداوند را قبول دارند ، اکثر مردم پیامبری خدا را قبول دارند اما خطا هم می کنند ، گناه هم می کنند ، زیر آبی سر هم می خورند. چرا ؟ چون فقط می دانند که خدایی هست . چون فقط می دانند که پیامبری وجود دارد و آمده و کتابی آورده است اما هیچ انسی نه با این خدا دارند و نه هیچ انسی با این پیغمبر خدا تا چه رسد به ولی خدا ؛ هرگز . نتیجه : همینی است که می بینیم هر کسی ساز و ضرب خودش را می نوازد و کمتر کسی است  که چشم به وادی حق و حقیقت سپرده باشد پس صدالبته وقتی که ما آیه 136 سوره نساء را تلاوت می کنیم ، وظیفه داریم ، مگر می شود این آیه را خواند و نپرسید من که ایمان آورده بودم دوباره به چی ایمان بیاورم ؟ من ایمان آوردم خدایی هست ، پیغمبری هست ، کتابی هست ، پیامبران پیشین هست پس دوباره به چی باید ایمان بیاورم؟ ایمان مرحله دوم ایمان عملی است ، ایمان انس است ؛ ایمانی است که از سر درک و فهم انسان بلند می شود . خداوند در این آیه دستور العمل عنایت فرموده است ؛ کسانی که ایمان آورده اید ، ایمان بیاورید به خدا ، پیامبرش ، کتاب فرستاده شده اش و حتی کتابهای قبل از این کتاب ، چرا؟ چون از طریق این کتابهایی که قبل نازل شده و آخرینش بر ما نازل شده تمام عبادات شرعی ، احکام ، اجرای دستورات الهی که پیامبر خدا در این کتاب برای مؤمنین آورده گنجانده شده ، خب به چه درد می خورد ؟ تمام این احکام باور ها و ایمان انسانها را ، انسانهای مؤمن را با لفعل تبدیل می کند . ایمانی که فعلیت نپذیرد ایمان نیست . که چی؟ چی کار کند ؟ ایمان بالفعل شد . که چه اتفاقی بیافتد ؟ وسعت وجودی انسانها ، نفس انسانها وسیع بشود ،وسعتش بالا برود ؛ خب چرا بالا برود؟اگرمن یک تکه پارچه داشته باشم و قصدم این باشد که ازسقف تا زمین اینجا را به هم وصل کنم مگر نباید طول پارچه ام به این اندازه باشد ؟ اگر طول پارچه ام فقط انقدر باشد امکان پذیر است ؟ هرگز نمیرسد تو هی بکش ، وسط آویزان کن، پایین آویزان کن . این فاصله را نمی پوشاند . نفس انسان برای گره خوردن و انس با عالم حقیقت باید وسیع بشود ، وسیع به پهنای این جهان هستی . خب چطوری این کار می شود ؟ فقط وقتی این پارچه ، این نخ گشوده و وسیع می شود که گره هایش را باز کنیم . اگر یک طناب داشته باشیم پر از گره قدش می شود انقدر ، گره هایش را که باز کنیم از اینجا می شود تا آنجا . گره های نفس انسان چیه ؟ محدودیت هایی که برای خودش ایجاد می کند ، وابستگی هایی که به عالم ماده برای خودش به وجود می آورد . خب پس این گره ها باید باز شود ، نه ؟ این محدودیت ها باید برداشته شود .درسته ؟ خب بر اساس کدام ملاک ؟ با ملاک کی ؟ چی ؟ اینجاست که احکام شرعی و الهی که توسط پیامبر در کتاب الهی که به دست ما رسیده راه گشا می شود . بگذارید باور شرعی را تعریف کنم . گاهی اوقات ما خیلی از چیزها را فکرمی کنیم میدانیم اما فی الواقع نمی دانیم  . بگذارید بگوییم باور شرعی یعنی چی ؟ اعتقاد داشتن به حقایق معنوی که در بیرون از ذهن ماست . خیلی چیزها هست که تو ذهن ماست . حقایق معنوی خارج از ذهن ماست ؛ ساخته و پرداخته ذهن ما نیست . باور شرعی اعتقاد داشتن به این حقایق معنوی خارج از ذهن ماست که در بیرون وجود دارند و ساخته ذهن ما نیستند این را بهش می گویند باور شرعی ، مسئله مهم اینجاست ما جلسات متعدد راجع به خیال ، عقل و قلب صحبت کردیم و گفتیم که اینها باید تربیت بشوند و ادب آموخته بشوند . وقتی که عقل متوجه شد حقایق نورانی مثل ملائکه ، مثل قیامت ، مثل نور انبیاء و اولیاء در خارج ازعالم  ذهن ما وجود دارد پیش می افتد کو ، کو . کجاست ؟ یک روزی ما شاید هفده سال پیش ، هجده سال پیش نورهایی که به اطاقم وارد می شد و بعد دست و پایم کلید می شد می دیدم . بارها و بارها همسرم اینجا حاضر بهش تعریف می کردم به هیچ کس هم نمی گفتم فقط به ایشان می گفتم که نمی دانم اینها چی است ؟ می گفت عزیزم خواب می بینی خیلی ملایم و با محبت باهام حرف میزد بهم نمی گفت دیوانه شدی . می گفت عزیز من خواب می بینی ، اینها خواب است . می گفتم به خدا بیدارم . والله بیدارم . درسته که قبلش خوابم ولی  بیدارم  می کنند و نگاه می کنم فقط چشمم خوب کار می کند و عقلم . تا یکبار که واقعاً بیدار بودم دیدم دیگه دیوانه شدم ، دیگه نپذیرفتم که اینها خواب است ؛ عقلم گفت که اینها خواب نیست این یک چیزی بیرون تو بود نه در داخل تو بدو برو دنبالش ببین چی است . عقل وقتی متوجه شد که یک چیزهایی خارج از ذهن ما که ساخته ذهن ما نیست وجود دارد، می افتد دنبالش که ارتباطی باهاش داشته باشد و پیدایش کند . این کلید اولیه زده شد و همین کلید که زده شد شما را رو به جلو میبرد . مسئله مهم اینجاست که  اکثر مردم فکر می کنند که آنچه را که می دانند دارایی شان است نه داناییتان است . دارایی تان نیست . دانسته هایتان را دارایی عظیم خودتان تصور نکنید . یک روزی من می گفتم که ، جوان هم بودم می گفتم که با این سن کمم اگر قسم یاد کنم که بالای دو هزار جلدکتاب  مطالعه کردم دروغ نگفتم  الان هم بهش اقرار می کنم که همیشه کتاب خواندم ، همیشه خواندم ، اصلاً کتاب ندارم انگار مرده ام . اما آن موقع به خواندن آن کتابها افتخار می کردم ، دارایی من بود . امروز فهمیدم که هیچ چیز ندارم چون دانایی که کسب کردم  نتونستم به کار ببرم . اگر آن دانایی و و آن دانسته من را به حقایق اصلی جهان هستی پیوند ندهد که دارایی نیست که . اگر قلب من انس با پروردگار را جست و بهش رسید ، انس با پیغمبر خدا را پیدا کرد آنموقع دارایی دارد . صاحب یک دارایی است . دانستن نام پیغمبر ، القابش ، کجا به دنیا آمد ، چه سختی هایی کشید و چه ها کرد به تنهایی کفایت نمی کند . فهم پیغمبر باید به گونه ای باشد که در وجود ما نقش بسته باشد از ما جدا نشود ؛ پیغمبر نمرده ، برای ما نمرده چون نور او به طور مداوم در اولیاء پس از خودش در جریان ودر حرکت بود و امروز آن نور هنوز در جهان هستی می تابد . چشمی که اون نور را نبیند دیگه به درد دیدن نمی خورد چی می خواهد ببیند ؟ هر سال بهار جوانه درختها ، برگهای سبز ، شکوفه ها ، تاکی ؟ تاکی؟ تا کی می خواهد فقط اینها را ببیند ؟ اینها را باید انقدر می دید که می فهمید طبیعت می تواند هر دم زنده شود پس تو هم می توانی هر دم زنده شوی . خب زنده شدی ؟ اگر زنده شدی خوب است چون آن زندگی را هم زندگی می بینی . اما اگر زنده نشدی بعد از مدتی یک قصه تکراری است . سبز سبز است ، درختهاسبز اند ، شکوفه به همیشه شکوفه به بوده ، شکوفه سیب همیشه شکوفه سیب بوده ، رنگهایشان همیشه همان بوده که هستش و الی آخر .
بسیاری از مردم سخت عبادت میکنند ، سخت عبادت می کنند اما به یک نکته توجه ندارند ، عبادات در نفس انسان باید چنان تأثیری داشته باشد که آنچه راکه ما می گوییم احکام و جزء دانسته های ماست و یاد گرفتیم و به آن اعتقاد داریم به فعلیت در بیاورد ، جاری بشود . اگر اعتقادات در ما چنان جاری بشود جامعه به این پوچی و بیهودگی نمی رسد . در کل جهان پوچی و بیهودگی است . فیلم می سازد فقط آدم می کشد ، یا آدم کشی است یا سکس و فحشاء . چی دارد غیر از این ؟ رو کنید ، با آخرین تکنو لوژی هم فیلم می سازد .
بگذارید یک مثالی بزنم که اعتقاد شما به فعلیت در بیاید یعنی چی ؟ یک مثال خیلی کوچولو و ساده که همه تان با آن درگیرید . اگر شما معتقدید که به نا محرم نباید نزدیک شد . ما مسلمانیم میگوییم به نا محرم نباید نزدیک شد . مجالست و همنشینی و گفتگو با نا محرم در حد ضرورت کار بیش از آن مجاز نیست ، درسته ؟ اولاً این اعتقاد باید در رفتار و اعمال شخص خودتان جاری یاشد ، هویدا باشد ، دیده شود . دوم اگر جاری شد اگر در محیط کارتان یا اطرافتان برخوردید به یک زن یا مرد نامحرمی که اون هنوز حدودش را نمی شناسد و نمی فهمد که چطور باید اجرا کند و عمل کند و به شما نزدیک می شود شما این حکم در مرحله دانستن تان نباید باقی بماند باید به فعلیت در بیاید . خیلی ساده عقب بنشینید . من خیلی از جوانها را دیده ام ؛ علی الخصوص خانمهایی که در مجالس مهمانی خانوادگی به مردهای مسن و پیر برخوردند ، می گوید خدا مرگم بدهد ، می گم چرا؟ آخه مردی با این سن و سال دستش را دراز کرد با من دست بدهد ، خجالت کشیدم آخه کنف می شود بده ، زشته . تو از خدا خجالت نکشیدی از آن پیرمرده خجالت کشیدی ؟ از خدا خجالت نکشیدی؟ فردا چی میخواهی جواب بدهی ؟ پس کو آن اعتقاده ؟ پس اعتقادت فقط در حد یا ایها الذین امنوا است ؛ بند دوم هنوز جاری نشده است . کسانی که آنچه را که از مسائل معنوی میشناسند و بهش اعتقاد دارند تو همان مرز هم متوقف می شوند و به اطمینان به دانسته هایشان اکتفا می کنند بهره لازم از عباداتشان هم نمی برند ، معلوم است که نمی بره دیگه . تو همین مثال کوچولو دست را می دهد بعد تو خانه همش نگران است ، ذکر می کند بعد نمی فهمد که چی ذکر کرده است . چهارده هزار صلوات فرستادم ، خب تو چهارده هزار صلوات چند دفعه اش کوچه پس کوچه رفتی ؟ اگر رفتی که به درد نمی خورد عزیز من . ده تا بفرست ولی تو ده تا کوچه پس کوچه نرو . اینطور افراد ارتباطی با حقایق معنوی برقرار نکرده اند . ما در مورد تن و من خیلی حرف زدیم ، نگفتیم ؟ جزوه هام هست به خدا ، نگویید که نگفتی می آورم نشانتان می دهم . از تن و من خیلی چیزها گفتیم از کلام بسیاری از علماء و عرفای بزرگ از ابتدای اسلام تا به امروز بهره بردم و از زبان همه اینها با زبان خود آنها با شما صحبت کردم گرچه که کلام برخواسته از حقیقت با هر لهجه و هر زبانی که بیان بشود ، با هر گویشی که بیان شود یک چیز را می گوید ، ده تاچیز را نمی تواند مطرح کند ولی خب من بنده حقیر پروردگار فکر کردم که اینجوری خدمتگذار خوبی می شوم برای شما که از هر زبان و هر کلامی یک حرف را بیان کنم و در انتها مثل عدسی های همگرا تمام این اشعه ها را در یک نقطه جمع کنم . نمی دانم شاید کارم هم درست نبوده ، فکر می کردم اینجوری به شما خدمت می کنم . امیدوارم که خدمت کرده باشم ، القصه . نفس انسان مجرد است . می خواهم این جمله را معنی کنم . نفس انسان مجرد است یعنی محدودیت  های عالم ماده را ندارد . خب حالا این را هم باید معنی کنیم ، ما هر چه می گوییم یک چیز دیگر را هم باید معنی کنیم . الف : انسان شامل یک تن است یک من است
تن که مشخص است . همه باهاش خوب آشنا هستند . کرم می خرند چروک هایش را باز می کنند ، چی می زنند تا پوست برجسته شود و الی آخر، از این قصه ها بسیار است  اما خیلی جالب است با همه آشکار بودن این تن ، هنوز اسراری دارد که بزرگترین پزشکان و دانشمندان هنوز کشف نکردند ولی خوب ! بازم به هر حال با در نظر گرفتن و مقایسه کردن با من آشکارتر است اما حقیقت انسان همان من یا نفسش است . تمام ادراکات انسان هم مخصوص همین من یا نفسش است . شما وقتی می خوابید ، بخصوص در رویاهای صادقه بدنتان در رختخواب است اما در صحنه هایی حاضر می شوید که بعدا همین صحنه ها را در عالم واقع هم می بینید . پس ما بدون این بدن در صحنه های واقعی هم حاضر می شویم پس من به تن خیلی وابسته نیست . تن در تسلط من است . در حقیقت انسان دخالتی ندارد . به همین دلیل تن انسان از حالات و تأثرات نفس تاثیر می پذیرد پس توجه کنید نفسی که کنترل ندارد سلامت تن را هم به خطر می اندازد . نفس بدون بدن ادراک هم دارد حتی بهتر از بدن حوادث را درک می کند . حتی حوادثی را می بیند که چشم بدنی شما هنوز ندیده است  پس بدن انسان نقشی در حیات انسان نداشته  و نفس بدون بدن زنده تر هم هست حتی می تواند ببیند که تنش می میرد . خیلی ها تجربه کردند . روز گذشته نشسته بودم در پذیرایی و مشغول مطالعه بودم و هیچ کس هم دورم نبود . صدا از توی حیاط شنیدم . پدر و مادرم داخل حیاط بودند . غروبها حیاط می آیند گل ها را آب می دهند ، صفایی می کنند . بعد از مدت کوتاه ، صدای دختر کوچک برادرم که یکسال و یک ماهش هست و صدای مامانش را شنیدم . داشتم مطالعه می کردم . یک لحظه تکانی خوردم . دیدم که انگار که بچه در کالسکه ای که بود ( چون ماشاءا.. تقلایش زیاد است ) تکانی خورد و افتاد پایین . حتی از جایم بلند نشدم بروم پای پنجره بگویم مواظب بچه باشید چون صدای خنده شان می آمد پس خبری نبود فقط تنها کاری که کردم گفتم خدایا من کوچک و ناچیزم . تو بزرگی . بنده هم بنده تو هست ، مال خودت . آبرویم نرود . من خیلی این بچه را دوست دارم ، تو می دانی که . سه دقیقه نکشید . صدای سر و صدا از تو حیاط در آمد . دخترم اومد توی پذیرایی گفتم مادر، تو را خدا نگاه کن ببین چه خبر است . نگاه کرد گفت هیچی . مامان . بچه افتاده ولی الحمد ا.. به خیر گذشته است . نفس از تن جداست . اینقدر من نگو . خب ؟ اگر زیادی من بگویی بلا سرت می آید . اینقدر من نگو .
نفس با بکارگیری تن کامل می شود و تجربه می کند . برای همین هم اومدیم روی زمین . خدا این جسم را داده که با وجود این بدن ، ترشی ، تلخی ، سفتی ، نرمی و ... باهاش تجربه کنیم به همین دلیل هم نفس ما تنمان را دوست دارد . اونهایی که چشم باز دارند و خوب می بینند بروند قبرستان وقتی مرده ها را می شورند تماشا کنند ، وقتی مرده ها را روی دوش حمل می کنند تماشا کنند . بعضی ها هیچی اونجا نیست . یک جسم منهدم شده روی دوش مردم است و می رود اما بعضی ها وحشتناک است . یک طیفی روی جنازه بهت زده ، ناراحت ؛ که این مال من است کجا می بریدش ؟من بدون این چیکار کنم ؟ من همه عمر را با این زندگی کردم . کجا می بریدش ؟تن را در خاک می گذارند شیون می کند که این را کجا می گذارید ؟ این مال من است . من این را دوست دارم اما همین نفس اگر به کمالاتش برسد ، کمالاتش کامل شد تن را ول می کنند . می گوید دیگر این تن را نمی خواهم . من بهره ام را بردم و به کمال رسیدم و اونوقت است که مرگ طبیعی اتفاق می افتد . روح تن را رها می کند . نفس فوق زمان و مکان است . به همین دلیل در بدن ، مکانی برایش مطرح نیست . در مغز است ؟در کلیه هاست ؟ در چشماست ؟ در گوشهاست ؟ کجاست ؟ جایش را نشان دهید. هیچکس نمی داند. جایگاه خاصی ندارد . چرا ؟ چون مجرد از ماده است . ماده در مشتش است ، می گرداند ولی چسبیده به ماده نیست . نفس باطن تن است . عالم برزخ باطن عالم ماده است . موقع مرگ آدم که می رسد زمین قبر تن است . برزخ قبر من است یا قبر نفس است پس نتیجه می گیریم که نفس ما به دلیل تجرد بالایی که دارد استعداد فهم حقایق را هم در خودش دارد . انسان جستجوگر حق و حقیقت باید عباداتش را هدفمند کند به دنبال این باشد که این استعداد در خور توجه اش را به فعل تبدیل کند . اگر یادتان باشد سال گذشته در بحث شناخت وجود مبارک امام عصر (عج) جلسات متعددی حرف زدیم ؟ یادتان هست ؟جلسات محرم .مردم کره خاکی در رابطه با امام زمان سه گونه باور دارند . یکدسته ای منکر چنین وجود مبارکی هستند . این دسته خیلی پرت هستند . کاملا پرت هستند و خارج از عالم حقایق هستند . ما هم با این دسته کاری نداریم . دسته دوم به نحو احسن وجود مبارک آقا امام زمان (عج) را باور دارند . به امامشان انس دارند . شب و روزشان را زیر سایه  وجود مبارک آقا زندگی می کنند . خوش به حالشان ! می خورند با اجازه آقاشون می خورند . می خوابند با اجازه آقاشون می خوابند . آقاشون همه جا بهشان نظارت می کند . شب که رو بالش سرش را می گذارد شهادتینش را می گوید ، شهادت میدهد که امام عصر(عج) ولی و حجت خدا بر روی زمین است بعد می گوید آقا جون می شود صبح چشم هایم را باز کردم شما ظاهر شده باشید ، ظهور کرده باشید که همه شما را ببینند ؟ من قلبم شما را می بیند ولی چشمم شما را نمی بیند . دلم می خواهد چشمم هم شما را ببینند تا دنیا هم اینقدر تاریک نباشد . دنیا منور بشود . طلایی بشود حتی اگرشما  اومدی قرار شد که من بروم ، عیبی ندارد  . یک عده ای اینطوری زندگی می کنند . خوش به حالشان . دست ما را هم بگیرند با خودشان ببرند . اما عده کثیری از انسانها قبول دارند که باید یک همچین شخصیتی وجود داشته باشد اما در اعماق وجودشان  هنوز به این باور قوی نرسیدند . آنوقت در این گیر و دار دنیا بلاتکلیف هستند . دمی اینطرف هستند و دمی آنطرف . نمی دانند اصلا کدام طرفی بروند . کلام امروزمان هم همین هست . تا به کی دانستن های خودتان را دارایی هایتان قلمداد می کنید ؟ این دانسته ها باید از جا بجنبد ، به حرکت در بیاید ، با شما یکی شود ثمری داشته باشد . از طرق مختلف مثل فلسفه و عرفان نظری می شود پی به وجود حقایق جهان هستی برد اما یادمان نرود که این کافی نیست . خدا دین را فرستاده است تا راهکارهایی را ارائه کند که  جان انسانها به این حقایق برسد . با اونها متحد شود . دین گریزها ، حتی اونهایی که پی به حقایق جهان هستی هم برده اند به محض نزدیک شدن به صراط مستقیم ، چون سلاح دین در دستشان نیست توسط ابلیس یک جاده پت و پهن سر سبز برایشان باز می شود و به آن هدایت می شوند . چه بسا تا پایان عمر دنیایی شان در همین جاده باقی بمانند به تصور اینکه ، این همان بهشت وعده داده شده است . فقط موقع عبور از دنیا ،باز شدن چشم ها بطور واقعی به عالم حقایق با حقیقت روبرو می شوند و اون لحظه چقدر زجرآور است . پس تا دیر نشده است قدری بیندیشیم وقبل از اینکه اون موقع برسد قدری بیندیشیم . بهتر نیست ؟
. امیدوارم که ماه رجب ، ماه شعبان و ماه رمضان را از دست ندهید . هیچکس نمی داند سال دیگر رمضانی خواهیم بود یا نه ؟ رجبی خواهیم بود یا نه ؟ از دست ندهید .
سوال از جمع : در ارتباط با همین مطلبی که فرمودید گفتید که ما تن و در حقیقت من داریم و هر موقع من به تکامل برسد تن را رها می کند . من یک سوالی که خیلی وقته در ذهنم هست این هست که مرگ انسانها کی اتفاق می افتد، وقتیکه جسم تحمل روح ندارد یا روح تحمل جسم ندارد ؟ ما داریم که به هر حال بدن  برای روح مثل قفسی است . از اونطرف حاکم بدن روح یا نفس است . خوب اینها با یکدیگر یک تلاقی و رابطه ای دارند اما مرگ کی اتفاق می افتد برای انسان ؟ یعنی جدایی اینها از یکدیگر چه زمانی است ؟ وقتی که جسم تحمل آن را ندارد یا روح تحمل این را ندارد چون به شکل های مختلف ما می بینیم در زندگی ها مثلا یک کسی تصادف می کند و می میرد یا یک حادثه ای ، زلزله ای یکدفعه سی هزار نفر در یک شب می میرند . آیا اینها چون جسمشان صدمه ای دیده که تحمل روحشان را نداشته است ، روحشان رفته است یا نه همه اینها در همان شب واقعا روحشان و نفسشان به یک تکاملی رسیده بوده و همه رها کردند و همه جمع شدند اونجا . یا در ارتباط با کسی که سکته ای می کند ، در حالت طبیعی ممکن است بمیرد ولی وقتی وصلش می کنند به دستگاه ممکن است که سالها هم بماند وقتی که سالها این بدن بوسیله دستگاه کار می کند روح حق دارد رهایش کند و برود یا باید بایستد تا اینکه این جسم از کار بیفتد و بعد او برود .
پاسخ استاد : دوست عزیز !  شما خوب قرآن را می  شناسید . به آیات قرآن هم قشنگ احاطه دارید . خداوند در قرآن فرمود : « از تو می پرسند در مورد روح » به پیغمبرش گفت تو چی جواب بده؟ فرمود : « اندکی . امری است نزد پروردگار من .» روح جسم را رها می کند ، جسم به تنگ می آید و ول می کند، ما هیچکدام اینها را نمی دانیم . آنچه که اتفاق می افتد آن چیزی است که مقدر اوست . چرا ؟ چون از او در ما دمیده است . از بیرون و از درون بر ما ناظر است . اگر خوب نگاه کنید نه درونی است و نه بیرونی . همه اش چیست ؟ یک تیکه . پس بنابراین من به شما چه بگویم ؟ هر چی هست مقدر اوست .
ادامه سوال از جمع : اگر می شود بازش کنید ، چون همین سوال اگر باز شود و برود سراغ اجل. اجل معلق و اجل مسمی بعد اجل با این تعبیر وقتی تفسیر شود معلوم می شود که این اجل ، اجل تن است نه اجل من . چون من که اصلا اجل ندارد به اون معنی که خلق می شود برای ابد است  ولی تن است که به هر حال خلق می شود و در یک زمانی هم به هر حال عمرش به سر می آید بنابراین  اجلی که ما می گوییم اجل مسمی اجل قطعی یعنی چی ؟ یعنی اینکه خداوند متعال برای هر کسی یک اندازه ای گذاشته به معنی این که یکی سی سال زندگی کند ، یکی پنجاه ، یکی صد . خب وقتی که یک زمانی علم پزشکی اینقدر پیشرفت نکرده بود با یک سرماخوردگی یک ویروس  ساده تعداد زیادی اجلشان می رسید اما وقتی پیشرفت کرد ممکن است صد سال و در آیند ه پانصد سال عمر کند ، اجلش پانصد ساله شده است یعنی خداوند متعال نسبت به انسانها در زمانهای مختلف  اجل های مختلفی برایشان نوشت یا نه یک سنتی را خداوند متعال در عالم گذاشت  که هر کسی از آن سنت پیروی کند بر اساس اون سنت می تواند خودش میزان اجل را مشخص کندیعنی برسد به آن حد . مثلا ما در مورد آقا امام زمان (عج ) یا اولیای خدا داریم که عمر طولانی کردند . چطور عمر طولانی کردند ؟ یعنی اینکه خداوند متعال به اونها ( همان بحثی که قدیم یک موردی هم اینجا مطرح کردید؛) که اگر بدن انسان به تعادل برسد ، اون تعادل تمام قوای وجودیش  بدن می تواند برای قرنها زنده بماند وقتی از اون تعادل بیفتند هزار تا بیماری و مرض می گیرد و بلاخره از بین می رود . بنابراین این اجل هم تا همین بحث مطرح می شود که جسم انسانی وقتی می تواند که اجلش را بر اساس قوانین موجود در عالم هستی (الان ببینید کسانیکه رعایت بهداشت را می کنند ،مثل مراجع و اولیا و بزرگان ، یک عمر خیلی بلندی دارند ، هشتاد ، نود ، صد اما عده ای که رعایت خیلی چیزها اعم از مسائل مادی و غیر مادی که تاثیرگزار روی جسم است را نمی کنند ممکن است در سن خیلی کمتر از بین برود . پس بنابراین اجل یعنی مفارقت روح از جسم ، اون هم مشروط بر این قوانین موجودی است که در عالم هست پس آنها هم در حقیقت باید برگردد به این که این زمان کی هست ؟ زمان مفارقت ؟
پاسخ استاد : دوست عزیز ! شما اجل را مصادف با مرگ می دانید . مقصود این است دیگر ؟ من اجل را مرگ نمی دانم . من اجل را فرصت می شناسم .  اصطلاح کلامی داریم دیگر ، می گوید: «  ببین این را یک ضرب الاجل برایت گذاشتم . » ، یعنی چی؟ یعنی یک فرصت مشخصی قرار دادم که تو اون فرصت مشخص باید تمامش کنی . من اجل را فرصت می دانم هم برای تن هم برای من . برای هر دویشان و این فرصتی که خداوند در اختیار اینها گذاشته است که با هم تجربه کنند و بالا بیایند این را فقط خدا می داند . اگر بنده ای برسد به نقطه ای که با جسمش در  تعادل قرار بگیرد که هر دم .  
این سِیر سازندگی ، معدوم شدن ، سازندگی ، معدوم شدن سلول ها تکرار هم بشود این هم صرفاً به اختیار این تن نیست ، یا به اختیار آن " من " نیست . این قراری است ، مشیّتی است از جانب حضرت حق که به طور حتم حکمتی در این امر وجود دارد که این کار را انجام می دهد . که این دور تَسَلسُل بوجود می آید یا آن نقطه تعادل بوجود می آید و بدن می تواند بطور مرتب این تجدید را انجام بدهد و سالیان بسیار بسیار زیادی مثل حضرت نوح (ع) 950 ، سال عمر کردند در ملأ آدم ها . امام زمان (عج) بیش از 1200 سال عمر کردند ولی در غیب ، در ملأ عام یعنی در ظاهر دیده نمی شوند ولی حضرت نوح 950 سال در ظاهر دیده هم می شدند و عمر کردند در میان قومشان . یک روزی شاید خوش می داشتم و شروع می کردم این روابط را  کندوکاو  کردن که از لابلایش یکسری فرمول در بیاورم به یک فرمولی برسم ، امروز دیگر نه . امروز دیگر آقای .... رسیدم به این نقطه ، الان هم که دارم با شما صحبت می کنم او خواسته ، نمی خواست خاموش می شدم . اگر او نمی خواست شما سوال نمی کردید ؛ وقتی در انتخاب یک سوال نمی توانیم صددرصد مختار باشیم و در پاسخش ، چطور می توانیم مختار باشیم در انتخاب مرگ تن و جدایی من از تن ، اصلاً هم چنین چیزی نیست . اگر  کسی می خواهد پنجاه هزار سالی را که قرآن وعده داده زندگی کند یعنی بهره ببرد از جهان هستی ، یک راه دارد ، تا امروز بعدش را نمی دانم شاید فردا یک چیز دیگر فهمیدم . هر لحظه در جهان زمین با همه کوچکی اش و اِپسیلون مقدارش ، اگر در لحظه ای در جای خودش و به نحو احسن بهره برداشته بشود  هر لحظه سالیان بیشمار است . پس نیازی نیست به این که با تن جوری رفتار بکنیم ، خوراک برسانیم یا از بعضی چیزها دور نگه داریم که بتواند مثلاً هزارسال عمر بکند . ما آمدیم ، به این مرحله رسیدیم ؛ برای همین می گویم امروز آگاهی در سطح بسیار عجیبی در جوامع باز شده   و پراکنده است . اصلاً ابر آگاهی همه جا را گرفته ولی آدم ها نمی خواهند نگاهش کنند ، چرا ؟  چون لحظه را اگر بهره ببرید به اندازه چندین سال است . شما چند تا از این لحظه ها در عمرت داشتی تا الان ، پس چند سالت است ؟ فکر کنم بیشتر از هزار سالتان است اگر واقعاً از لحظه هایت بهره برده باشی .
از دوستان جمع : بنده فکر می کنم که رابطه تن و من به قول بزرگان بدن راهوار است یعنی مرکبی است که این من را پیش می بَرَد . خب این دو تا کجا می خواهند بروند ؟ حتماً نفوس چون مختلف است راهها و اندازه هایشان هم خیلی مختلف است . من هم به این جمله تا الان خیلی فکر کردم که کدام یکی می خواهد آن یکی را ترک کند ؟ اگر من بدانم که چه جایگاهی می توانم داشته باشم در عالم بالا حتماً زمین را ترک خواهم کرد . به همین خاطر خداوند این را آشکار نکرده است برای خودم می گویم هر چقدر هم که برای من باز شود که چه جایگاهی باشد حتماً بالاتر از آن یک جایگاه دیگری هست . اگر من آن پنجره ام باز شود و خداوند اجازه به من بدهد من ببینم ، که این طوری نیست حتماً باز پلّه بالاتری هست ؛این من هر چقدر هم
فرسوده باشد باز می خواهد از آن آخرین لحظه ها ، آخرین استفاده ها را بِبَرَد . چون فقط با این لباس است که می توانیم این تجربیات را انجام بدهیم . و می توانیم این پلّه ها را چند تا یکی بکنیم ؛ عالم های دیگر را هنوز خبر نداریم آیا می توانیم ، به آن بینش می رسیم ؟ آیا آن اختیار دستمان هست که برسیم به آن ؟ هر چقدر هم این من بخواهد ترک کند برایش بهتر است که با این لباس ، هر چند هم که پوسیده باشد باز طی کند . هر یک لحظه اش اگر متوجه بشود می شود پنجاه هزار سال .
استاد : خانم ..... در قرآن قصه حضرت ابراهیم (ع) را نخواندید ؟ این قصه خیلی حرف ها دارد ؛ اصلاً قصص قرآن هر کدامشان یک عالم درس است ، یک عالم بزرگ درس است . حضرت ابراهیم (ع) گفت : ستاره وقتی افول می کند یا چیزی که افول می کند نمی تواند خدای من باشد و از آن گذشت . جسم شما می ماند یعنی باقی است یا فانی است ؟ فانی است ، پس فانی حرفی برای گفتن ندارد . فکر کنم جوابم را دادم ؛ فانی از بین رفتنی است ، از بین رفتنی کلامی برای گفتن ، تعیین تکلیف کردن ندارد .
از دوستان جمع : ما یک چیزی در نهج البلاغه خواندیم که امیرالمومنین (ع) فرمودند : دو فرشته محافظ در کنار انسان هستند وقتی زمان مرگش فرا می رسد این دو کنار می روند و فرشته ای که قبض روح می کند می آید قبض روح می کند . حالا اصلاً آن من می خواهد برود ، او را می برند ؛ نمی خواهد برود باز هم می برند . اگر بخواهیم در مباحث دقیق تری وارد بشویم آن قدر شقوق پیدا می کند که ساده نیست .
استاد : تن فانی است ، فانی مُردنی است ؛ مردنی باقی نخواهد ماند پس اجازه تعیین تکلیف ندارد . حالا ببینید با این باقی چکار کردید ؟ تا کجا او را بردید ؟ این باقی یک چیزی قرار بود باشد و امروز یک چیز دیگر است . فی الواقع آخر هم همان می شود ولی ببینید چکار کردید ؟ خدا به داد آن برسد و به داد ما . ما که هستیم ؟ همان باقی . خدا به داد این من ها برسد که چه موقع این من ها او خواهد شد . این من ها هر وقت او شد دیگر مشکل حل می شود . چه موقع او می شود ؟ نباشد ، اصلاً نباشد . اصلاً نفس نباشد چه می شود ؟ او می شود . او در قاموس دنیایی اسمش روح است ، همان ذرّه الهی که بر ما دمیده شده است .
پرسش از جمع : در روز الست ما نوع مرگ را انتخاب کردیم یا نه ؟
استاد : من نمی دانم ، فقط این را می دانم نوع مرگمان پیمان نیست . پیمان تعهداتی است که در دنیا کردیم که باید انجام بدهیم . که در قرآن هم داریم دانه دانه می رسیم به آنها و بررسی می کنیم . اما نوع مرگ از نوع مشیّتی است که خداوند تعیین می کند ، آنهایی که مردند دوباره برگشتند می گویند : در عالم قبل از ورود به عالم دنیا ما زندگی های مختلف را نگاه کردیم  که هر دوره ای را که بگذرانیم ، چه چیزهایی خواهد بود و چه خواهد شد و ... آنها می گویند :  که خودمان انتخاب کردیم . اما من که امروز این جا نشستم صراحتاً اعلام می کنم : بار پروردگارا اگر در آن عالم هم به من نشان دادی و من از خودم خودی نشان دادم و اختیار کردم چگونه باشد ، اشتباه کردم . امروز اعلام می کنم : من پشیمانم ، تو بزرگی و قادر هر چه که تو انتخاب می کنی آن باشد . ولی خب آدمی دلش هول می زند کنارش هم می گویم : تو من را می شناسی خیلی ضعیفم . خدا را دارم نمی ترسم با ترس کاری ندارم ؛ ضعیفم ممکن است تحمل نکنم ، نمی ترسم چون او را باور دارم ، به خدا اطمینان دارم . چون به او اطمینان دارم نمی ترسم ولی می گویم خدایا : من ضعیفم ، آبرویم را نبری یک کاری بکن که جلوی بنده های دیگرت آبروی من که نه آبروی خودت حفظ بشود . این جوری می گویم ، می گویی سر خدا را کلاه می گذارم ؟ معاذالله از این بی ادبی ها نمی کنم ولی از این لوس کردنها دارم برای خدا . برای هیچ کسی خودم را لوس نمی کنم ، برای خدا خودم را خیلی لوس می کنم و برایش گاهی اوقات تباکی می کنم ، می گویم تو می دانی گریه ام نیامده ولی من خودم را به گریه می زنم تو گریه حساب کن و به من کمک کن من به تو احتیاج دارم . و حقیقتاً گاهی اوقات بعضی چیزها که اذیتم می کند مثل آدم گرسنه ای که احساس می کند الان اگر یک تکه نان نخورد می میرد . به او می گویم الان اگر نگاهم نکنی می میرم و با خدا حرف می زنم و خیلی هم از او کمک می گیرم . ادعا نمی کنم آنچه که انجام می دهم بهترین است ؛ آنچه را که می گویم کاملترین است . ولی مدعی این هستم که آنچه را که می گویم فقط از طبقه عشق و اخلاص می گویم . هیچ چیزی هم در این دنیا برای من ارزش ندارد ، نه پول ، نه مقام ، نه شهرت . به شما هم توصیه می کنم که این چنین باشید ، لوس می کنید برای خدا خودتان را لوس کنید . گریه می کنید برای خدا گریه کنید ، لبخند می زنید برای خدا لبخند بزنید ؛ هر چه می کنید برای خدا انجام دهید آن قدر دنیا قشنگ می شود ، آن وقت است که می توانی بگویی : زندگی چه زیباست . جمله " زندگی چه زیباست " بسیار دلنشین خواهد شد . حیف که وقت ندارم وگرنه برایت می خواندم وقتی به خدا گفتم : خیلی دوستت دارم ، و بعد گفتم : من را ببخش که هنوز می توانم بگویم دوستت دارم . من ، من دوستت دارم ؟ قرار بود من نباشد پس چرا هنوز هست ؟ من هم درگیری هایم این چیزهاست .
پرسش از جمع : یک سوالی ذهنم را مشغول می کند ؛ شما الان فرمودید تن که می دانیم کاره ای نیست یک مشت گوشت و استخوان است . روح هم که مراحل بالاست که دم الهی است و  پاک و مبّرا ، می ماند نفس ؛ همه اعمال از نفس سرچشمه می گیرد خب در سوره شمس آیات 9 و 10 گفته شده : هر آن کسی که نفس را پاکیزه داشت رستگار شد – و هر آن کسی که آن را فرومایه داشت نومید شد . خود نفس است که خودش را پرورش می دهد یا خودش است که به خودش بد می کند ؟ مگر خودش اِشراف ندارد به حقایق ؟ بالاخره یک چیزهایی می داند در هر مرحله ای که باشد . برای من هنوز باز نشده است .
استاد : از صدر اسلام تا حالا که سهل است از اول خلقت تا حالا می دانی چه آدم های بزرگی تلاش کردند ، دست و پا زدند و مُردند هنوز هم نتوانستند این ها را کشف کنند ؟ شما می خواهی در یک شب می خواهی بنده کشف کنم تحویلتان بدهم .
ادامه پرسش از جمع : یک راهنمایی بکنید .
استاد : هر وقت یاد گرفتی نروی و دوباره برگردی فوری متوجه اش می شوی . علت این  که هنوز برایت در پرده ابهام است و نتوانستی . این چیزی نیست که من به شما یاد بدهم ، من فقط پرده را می کشم کنار می گویم این طرف هم نور هست ، اینجا هم نور هست . ولی نرو ، برگرد ؛ آنهایی که در اعتقاداتشان ، آنهایی که در باورهایشان می روند و برمی گردند هر دفعه یک حجاب جدید هم با خودشان می آورند . چون وقتی می روند ، ترک می کنند یک حجاب ایجاد کردند وقتی می خواهند برگردند یک حجاب دیگری که برای این ها فقط دلیل است برای برگشتن ، حجاب قبلی را پاره نکردند که با آن رفتند . یک حجاب جدید هم به آن اضافه کردند به خاطر آن برگشتند ، در نتیجه این لایه های حجاب ضخیم می شود . هر وقت که نروی و برگردی و ثابت قدم بنشینی حتی اگر در را باز نکنند بگویند بیا داخل ، بگویی عیبی ندارد همین قدر که می توانم پشت در بنشینم مرا کفایت ، راضیم . تا روزی که تو راضی بشوی آن وقت این لایه ها بلند می شود آن را خودش را می بینی ، من چه بگویم به شما ؟ هر چه بگویم لفظ است ، کلام است  ، فهم نیست . چون در این نقطه فهم برای آدم ها شخصی اتفاق می افتد ، تِز نیست بنویسم ، جزوه بدهم . فقط می توانم هوای شما را داشته باشم تا شما به آن نقطه فهم برسید . به چیزی که گفتم خیلی فکر کن .
ادامه صحبت از جمع : من این خصوصیت خودم را می دانم ، دو قدم جلو یک قدم عقب .
استاد : و گاهی اوقات یک قدم جلو ، دو قدم عقب ؛ نباید بگذارید کار شما تنها هم نیست . می گویند به در زدم دیوار تو گوش گیر . خیلی از دیوارها هستند که جمله ای را که به شما گفتم باید گوش گیرند تا از این بن بست ها خارج بشوند . جوانی و پیری هم ندارد خیلی از پیرها هنوز در آن مرحله هستند ، خیلی از جوان هایمان در آن مرحله هستند ، خیلی از قدیمی هایمان در این مرحله هستند ، خیلی از جدیدی ها در این مرحله هستند . ولی فکر می کنید تا چه موقع سه شنبه ها خواهد بود ؟ ما هم خواهیم بود ؟
از دوستان جمع : تا ظهور آقا امام زمان (عج) .
استاد : ان شاءالله ، من هم دعا می کنم ؛ چون آرزوی من در دنیا دیدن آقاست ، هیچ آروزیی در دنیا ندارم جز دیدنشان با چشمم ، با چشم ظاهرم . قلبم دید ، چشمم هوس کرده است . این فقط می خواهد هوسش را ببیند وگرنه دیگر از من گذشت ببینم که به یقین برسم .     





 

 

 

نوشتن دیدگاه





تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید