منو

پنج شنبه, 10 بهمن 1404 - Thu 01 29 2026

A+ A A-

زندگی را باید زندگی کرد

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه این هفته را با یک پرسش می خواهم شروع کنم یک چیزی می خواهم از شما بپرسم و می خواهم که این بار شما مرا روشن کنید جمله ی" زندگی را باید زندگی کرد" را برای من معنی کنید، هر چه از این جمله درک می کنید همان را برای من بیان کنید.

صحبت از جمع : یعنی اینکه در لحظه زندگی کنیم از زندگی مان نهایت بهره را ببریم و هر لحظه با خدا باشیم .
صحبت از جمع: خیلی ها فکر می کنیم زندگی فقط رسیدن به آمال و آرزوهاست، ولی زندگی را باید زندگی کرد یعنی در جریانی که زندگی برای ما در نظر گرفته یعنی همان تقدیرات الهی ،خلاف مسیر آب سعی نکنیم شنا کنیم و با هر مسئله ای که پیش می آید عناد و تضادی بورزیم دنبال این باشیم که حقیقت مطلب را درک کنیم ،کنه قضیه چه فلسفه ای داشته چه خواسته ای در آن بوده آیا ما را به کمال می رساند یا خیر؟ فقط خوشی و خوشگذرانی و اینها نیست مسلماً در این مسیر سختی ها، پستی بلندیها و مشکلات هم هست با پذیرش آنها مسیر را راحت تر طی کنیم تا به کمال برسیم.
صحبت از جمع: زندگی مقابل مُردگی است 2 تا کلمه متضاد است، وقتی می گوییم زندگی را باید زندگی کرد در مقابل مردگی باید ببینیم چه صفاتی هست؟ مرده هیچ اثری از خودش ایجاد نمی کند در واقع یک جامد و یک بی حرکت است، باید اثر داشت باید تولید کرد باید زایش داشت، زایشی که باقی بماند آنچه باطل است از بین می رود، طوری روزگار بگذران آثاری که از تو ایجاد و تولید می شود اینها قابلیت باقی ماندن را داشته باشد.
صحبت از جمع: زندگی کردن عملاً می شود همان زنده بودن ما اگر بخواهیم خیلی وقتها به یک چیزی بگوییم زنده هست حتی اگر بخواهیم این گل را بگوییم یک طراوت یک جانی احساس می کنی در آن هست می گوییم فلان چیز زنده است اینکه زندگی را زندگی کنیم، ما این توانایی را داریم که هر چیزی که می خواهد مرده باشد به عنوان یک انسان می توانیم به آن یک جانی بدهیم بر فرض این صندلی هایی که اینجا هستند درختی بوده به یک سنی رسیده باید قطع می شده و ممکن بود از بین برود می آییم کاربری اش را تغییر می دهیم در عین حال که اینرا در ماده های مختلفی که در دنیا هست می خواهیم ایجاد بکنیم که کاربری داشته باشند همین مفهوم را اگر بتوانیم همزمان در زمان خودمان هم وارد کنیم که ما از لحظه لحظه ای که در آن هستیم آن لحظه را زنده کنیم مفیدش کنیم که یک ثمرو یک روحی داشته باشد به واسطه آن کاری که به عنوان انسان بودن می شود انجام داد در آن لحظه و در آن حال، این زمان را کوچک کنیم می شود زندگی را زندگی کردن، حالا هر جایی می خواهد قطع بشود ما مسئول اینکه بعدش چه اتفاقی می خواهد بیفتد نیستیم، در آن لحظه ما از آن درست استفاده بکنیم هم آن وظیفه مان را به آن اجسام و افراد دور و برمان بدهیم آن روح را، روحی که خدا به ما سپرده را با آنها به اشتراک بگذاریم تا به آنها جان بدهیم، عملا آن زنده بودن انتقال این جان به همه چیز است.
صحبت از جمع: بنده فکر می کنم تعریف زندگی برای هر کسی فرق می کند ما باید ببینیم برای چه به ما زندگی دادند و رسالتی که برای ما انتخاب شده آن را پیدا کنیم یعنی من فکر می کنم ما برای آن رسالتی که باید دنبالش برویم و آن را انجام دهیم آن زندگی ماست.
صحبت از جمع: می خواهم زندگی را از کلام خودتان بهره برداری کنم از هفته گذشته که فرمودید همان حی علی الصلاه هم می شود زندگی، یعنی وقتی می گوید برو سراغ نماز آن هم زندگی ست ، در نماز هم می توانی زندگی کنی از اذان به بعد هم میتوانی زندگی کنی، خواندن کتاب قرآن نه فقط از روی آن بخوانیم آن هم حتماً ثواب دارد ولی آیه را بخوانی و ببینی چه گفته و اثرش در زندگی ات چیست با کتاب خدا زندگی کردی، امروز داشتم یک آیه ای می خواندم که گفت پیامبر اکرم در سوره نساء آیه 104 و 105 ایشان بهترین داوری است که هست، من نقل به مضمون می کنم، بهترین داوری که می تواند حکمرانی کند، بعد رفتم خواندم دیدم شأن نزول داشت دیدم ایشان در نگاه اول یک بنده خدایی را متهم کرده بود که در واقع به دروغ آمده بود پیش پیغمبر، بعد به خودم شک کردم گفتم پیغمبر معصوم مگر می شود اشتباه قضاوت کند؟ رفتم خواندم دیدم در آیه 115 و در آیه 119 به ایشان وحی شده که او دروغ گفته و طرف از ترس آبرویش مکه را ترک کرد، با خودم گفتم من چه چیزی از این آیه بردارم؟ دیدم صبر آن آدم در برابر حکم رسول الله به او اثر بخشی خوبی داشت و آبروی طرف هم رفت فهمید که اشتباه کرده، اینجا برای من دستاوردی داشت که صبوری را یاد بگیرم، در این کتاب خواندن زندگی را با آن زندگی کردم یک دستاوردی برای من داشت، یا همان حی علی الصلاه خیلی برای من جالب بود زندگی بود واقعا پس هر لحظه را می توانیم زندگی کنیم به شرطی که درک صحیحی در حد ظرف خودمان از آن داشته باشیم .
صحبت از جمع: همه حرفهای دوستان جالب و پر معنا بود، شبکه نمایش قبل از اذان ها یک صحبتی از دکتر چمران می گذارد که به افسر کنارش می گوید که تا وقتی که اذان از گلدسته های این کشور پخش می شود ما ناامید نیستیم، سهراب سپهری می گوید که تا شقایق هست باید زندگی کرد یعنی در زندگی نباید لحظه ای ناامید شد آن هم نه از بنده ها از لطف و رحمت پروردگار، وقتی که نا امید نشدیم یعنی زندگی را زندگی کردیم.
صحبت از جمع: زندگی دنیا و زندگی آخرت در حقیقت یک زندگی هست، یعنی اگر من در این دنیا هر زندگی را داشته باشم آن دنیا هم ادامه همین است بهشت و جهنم آن طرف را دارم در زندگی امروزی که دارم می سازم یکبار به این مفهوم خیلی فکر کردم در قرآن پیگیری کردم رسیدم به آیه 77 سوره قصص، و در آنچه خدا به تو داده است سرای آخرت را بجوی و بهره ات را از دنیا فراموش نکن و نیکی کن همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است، برداشتم این هست که زندگی آخرت را باید در همین دنیا زندگی کنیم و بسازیم.
صحبت از جمع: به نظر من زندگی یعنی اگر حداقل خیر و خوبی مان به دیگران نمی رسد آزارمان نرسد.
صحبت از جمع: زندگی مجموعه ای از پستی ها و بلندی هاست که هر کدامش برای اینکه ما به کمال برسیم و درس بگیریم پشتش یک پیامی هست به نظرم زندگی را زندگی کردن یعنی حواسمان جمع باشد آگاه باشیم آن پیام را پیدا کنیم به نظر من زندگی را زندگی کردن یعنی اینکه پیام هایی پشت اتفاقات خوب و بد زندگیمان را دریافت کردن است و از آن در راه کمال استفاده کردن است .
صحبت از جمع: من هم البته طبق حرفهایی که قبلا شما در درسهایی که دادید و فرموده بودید بحث بیداری و غفلت که واقعاً گاهاً اینقدر روزها می آیند و می روند و آدم می بیند که خواب بوده و اصلاً نفهمیده چطور گذشت و شاید مثلاً یک آنی حس کند بیدار است و بعد دوباره اینقدر لایه های غفلت آدم را درگیر می کند که دوباره فراموش می کند اینکه آدم آگاه باشد به آن آگاهی بتواند برسد و بفهمد که در هر لحظه چه کار می کند مسیرش را به کجا باید برساند.
صحبت از جمع: به نظر من در لحظه زندگی کردن یعنی در هر لحظه بتوانی احساست را طوری خوب کنی که از زندگی لذت ببری، احساس امیدواری داشته باشی، احساسی داشته باشی بگویی که الان سپاسگزار خداوند هستم به خاطر این لحظه ای که زنده هستم دارم زندگی می کنم و نفس می کشم سپاسگزاری می کنم به خاطر چشمهایی که میبیند و زیبایی ها را متوجه می شود و رنگها را از هم تشخیص می دهد سپاسگزار این پوست زیبا می شوی که خنکی هوا را تجربه می کند سپاسگزار این گوش شنوا می شوی که می شنود صداها را منتقل می کند به ذهن و به جایگاهی که می توانی از آن به هرچه که می خواهیم برسیم با کنترل کردنش با آگاهانه زندگی کردن، با آگاهانه در لحظه حال بودن با آگاهانه تجربه کردن لحظات و تصمیم برای اینکه در هر لحظه از زندگی چه کاری انجام بدهم که به احساس بهتر برسم.
صحبت از جمع: گفتگوی دوستان را می شنیدم، برای من موضوع اینطور در ذهنم حضور پیدا کرد که شاید جنسی از تعامل و نرمش با مقدرات الهی، به این معنا، من همیشه تفاوت بین سرنوشت و تقدیر را برای خیلی از دوستان اینطور ترجمه می کردم، می گفتم سرنوشت ما با مقدرات الهی متفاوتند، مقدرات آن چیزی هستند که خداوند برای ما رقم زده و ما با آن مواجه می شویم ولی سرنوشت ما پاسخی است که ما به این مقدرات می دهیم شاید خیلی وقتها فکر می کنیم این دو یکی هستند ولی کاملا متمایزند به خصوص در هفته های گذشته با مطالب خیلی زیادی دست و پنجه نرم کردم و الان این گفتگوی شما این را برای من به همراه آورد که این لفظ که زندگی را باید زندگی کرد البته شاید دوستان دیگر هم این گفتگوی مرا فرموده باشند ولی برای من اینطور تبلور کرد که احساس رهایی و آن احساس تعامل، نرمش و آرامش در مواجهه با آنچه که خداوند برای تو مقدر کرده، به این مفهوم که وقتی چیزی پیش روی تو قرار می گیرد دو گزینه داری به اشتباه فکر می کنی می توانی آن چیز را کنار بگذاری و به مسیرت ادامه بدهی و در این راستا می جنگی سرسختی می کنی با خودت و دیگران کتک کاری می کنی که عموماً ما این مسیر اول را شاید انتخاب کنیم و مسیر دوم این است که آنچه که هست را ببینیم بپذیریم و پاسخ درست به آن بدهیم با نرمش و با پذیرش به این معنا که، به قول یک بزرگواری می گفت شاید دنیا مهمانی نباشد که دوستش داشتی ولی حداقل که دعوت شدی خوب برقص، حکایت آن است، شاید خیلی وقتها شرایطی را دوست نداریم و نمیپسندیم ولی حالا که با آن مواجه شدیم می توانیم قشنگ برقصیم.
صحبت از جمع : من با استفاده از یک آیه قرآن خدمتتان عرض کنم : ما حق نداریم نفسی را بکشیم پس ما نتیجه می‌گیریم نفسمان را نباید بکشیم یعنی خودکشی در دین اسلام قدغن است پس حالا که خودکشی ممنوع است من فکر می‌کنم که اجباری هست که من زنده باشم که به این روال زنده بودنم ادامه بدهم چون می دانم عالم های متفاوتی در جهان هستی وجود دارد و ما در این عالم که قرار داریم بعد به عالم دیگر انتقال پیدا می کنیم و نتیجه اش را می بینیم اگر من خوب یا بد عمل کنم می توانم نتیجه اش را در عالم دیگر ببینم پس باید به خودم بیایم، ممنوع بودن کشتن نفس، برای این تاکید شده تا من اینجا تصمیم بگیرم که چگونه باشم تا در عالم دیگر ضرر نکنم.
صحبت از جمع : در گذران عمر باید رشد داشته باشیم اندوخته ای بر بگیریم و از این جهان برویم .
استاد : در این جمله ی زندگی را باید زندگی کرد 2 سوال مطرح می‌شود؛ اول: زندگی یعنی چه؟ دوم: پس از درک زندگی چگونه باید زندگی کنیم ؟
چون بنده اکثر مواقع تنها هستم و یک صدایی بغل گوشم باید صدا کند برای همین تلویزیون همیشه روشن است حتی موقعی که دختر خانه بودم و خیلی هم کم سن و سال، پدرم را خدا رحمت کند برای اینکه سروصدای خانه بلند نباشد یک رادیوی کوچک باتری خور برای من خریده بود آویز طنابی داشت من آن را می انداختم دور گردنم در حیاط قدم می زدم تاریخ و جغرافیا حفظ می‌کردم انگار بدون این صدا نمی شد نمی فهمیدم که رادیو چه می گوید ولی باید می‌ بود برحسب این عادت تلویزیون روشن است و گاهی اوقات سرم بلند می کنم و نگاه می‌کنم جدیدا تبلیغ یک فیلمی را نشان می‌داد در این تبلیغ یک عدّه خانم ایستادند او را تماشا می کنند مرد جوانی با شوق و شعف می گوید خیالتان جمع باشد هیچ کس زنده از این دنیا نمی رود، خیلی برای من مسخره می آید ولی خیلی جالب است همه می‌میرند و می‌روند خیلی ساده. اگر این را بفهمیم شاید خیلی از موانع سر راهِمان برداشته شود همه برای دنیا هول می‌زنند در حالیکه می دانند آنچه را که برایش هول می‌زنند همه اش متعلق به دنیاست نه متعلق به من و شما. هیچ کدامش به من و شما متعلق نیست، هول میزنم جمع بکنم که به بچّه هایم ببخشم به بچّه هایم هم نمی ماند چون برای آنها هم نیست. چیزی که برای دنیاست، برای دنیاست دیگر چرا هول می زنی؟ هیچ کس زنده از دنیا نمی رود این را از خاطرمان نبریم کاملا به خاطر بسپاریم انگار یک چیز سنگین از روی دوشمان برداشته می شود و آهی راحت می کشیم ، آخی خدا را شکر فهمیدم هر چه دارم برای دنیاست. بچّه ها یک تغییراتی در خانه دادند که کمد دیواری و یک سری کابینت هایم کاملا از بین می رود، با خودم می گویم پس این اثاث ها را کجا می خواهی بگذاری ؟ گفتیم آنها را می بخشیم اگر شما چیزی نیاز دارید بردارید نخواستید همه را رد می کنم برود، خدا می داند شاید من 10 روز دیگر، یک هفته، شاید 10 یا 20 سال دیگر من نمی دانم خواهم رفت هیچکدام هم به من نمی‌دهند بعد با حسرت مرا می گذارند در گور ای وای آن چیزی که داشتم و آن قدر دوستش می‌داشتم مواظب بودم کسی دست به آن نزند که مبادا بلایی سرش بیاید کو ؟ هیچ رفت چون اصلا همراه من نیامد آنقدر وفا نداشت که تا سر خاکم بیاید در خانه ماند تا خال به آن نیفتد پس جوش نخورید.
تنها چیزی که باعث میشود ما نتوانیم این را بفهمیم و در هول و هراس به سر ببریم حتی از آن چیزی که هم داریم نتوانیم خوب استفاده بکنیم نگرانی است، برای چه نگرانی ؟ میشود بگویی؟ شبی که اسرائیل به ایران حمله کرد من در طبقه دوم خوابیده بودم با صدا بیدار شدم فکر هم کردم که صدا عجیب است، مادرم از طبقه پایین از پاسیو صدا زد مادر این صدای چه بود گفتم صدای رعد و برق بود گفت واقعا ؟ گفتم آره بابا، فردای آن روز گفت تو به من دروغ نمی گفتی ولی دیشب به من گفتی صدای رعد و برق بود گفتم من درکم رعد و برق بود نه چیز دیگر، چه بگویم آخر، به همین سادگی خب می‌میرم دیگر، چه اتفاقی می افتد این همه انسان‌های بزرگ در دنیا مردند به کجای این دنیا برخورده است؟ این دنیا یک قطره اشک برای این انسان های بزرگ هم نریخته که بخواهد برای من یک کاری بکند.
پس زندگی ای که از آن حرف می زنیم از متعلقات همین دنیاست، مثل یک هتل، هتلی که در آن سُکنی می کنیم همه امکانات این هتل متعلق به خود هتل است نه تو می توانی تخت خوابش را ببری، نه مبلمانش را، نه ساعت دیواری اش را، نه تلویزیونش را، هیچ چیز را نمی توانی ببری امّا تا وقتی در آن هتل سُکنی داری میتوانی از همه ی آنها استفاده کنی حالا تمام مدت که در آن هتلی با خودت فکر کن ساعتش را چطوری قایم کنم ببرم ؟ کاش می شد یک جوری صندلی راحتیش را جمع می کردم تا با خودم ببرم اصلا بهره اش را نبرد، چرا؟ پس این زندگی که از آن نام تعلقات دنیا فقط در می آید به چه درد می‌خورد؟ پس اصلا زندگی نکنیم ؟نه نمی شود حالا نگاه به زندگی را از منظرهای مختلف قرار می دهیم مثلا لیوان را از هر منظری نگاه کنی به یک شکلی است، کج کنم یک شکل است، برعکسش کنم همه ی آبش میریزد یک شکل دیگر است… زندگی را از منظرهای مختلف مورد نگاه قرار می دهیم تا نحوه بهره بردن از این زندگی را بیاموزیم. من وقتی در منزل خودم هستم چند بار تا حالا گفتم یکدفعه باید جلسه را در روز باید در منزلم برگزار کنم همگی جمع شوید تا معنی حرفی که الان می زنم با تمام گوشت و پوستتان درک کنید وقتی می نشینم پنجره هم روبروی من است با اینکه پرده در روزها مانع دیدم می شود ولی این درخت های سبز که حسابی بالا کشیده حتی الان هم سبز است باید بایستی تماشایش کنی در کمال آرامش در یک سکوتی این درخت‌ها به سر می‌برند وقتی که هیچ بادی نیست یک دانه برگشان تکان نمیخورد انگار آنها هم به من نگاه می کنند من هم آنها را نگاه می کنم، یا نه، سر مستانه به هر سو حرکت می کنند آن هم برای اینکه نوازش باد را جواب بدهند باد می‌وزد دوستش می‌دارند جوابش را میدهند خیلی زیباست، و از آن زیبا‌تر مفهوم زندگی را به بهترین وجه ممکنه نمایش می دهند. حالا وقت آن رسیده که، من بنده ی پروردگارم از این نعمت زندگی، این یک زندگی است و زنده ، وقتش رسیده که به عنوان بنده ی این پروردگار بزرگ که چنین زندگی آفریده‌ جدای از من، بیرون از من، از این زندگی چطور بهره ‌ببرم. آیا می توانم از منظر نگاه به همه وجودم، تک تک سلولهای این بدن دنیاییم که خود این سلولها، این پوست و گوشتها تعلق به همین دنیا دارد این زندگی را به آن منتقل کنم و زندگی کنم. او آنجا آمده که این گوشت و پوست، تک ‌تک این سلول ها، آن زندگی را به خودش پذیرا باشد من با او زندگی کنم او با من زندگی کند آیا می توانم این کار را انجام بدهم؟ شاید فکر کنید که نگاه، دقایقی بیش نیست، شما درست میگویید همان دقایقی که به آن نگاه می‌کنی این جسم، این بدن تا وقتی که در دنیا زنده است توسط روحی که درون من است و جاودانه است، درون شماست و جاودانه است آن شعف زندگی کردن را حفظ می کند و از آن بهره می برد. اگرذرّه ذرّه ی اینها را حس نکنم به شما نمی گویم چون چیزی را که من حس می‌کنم غیر از این باشد که به شما منتقل میکنم هیچ اثری نخواهد نداشت می گوید جسم که می میرد تمام می شود بعد چه می شود اما این روح ، روحی که عامل حیات من است این درک زیبا و شیرینی را که من با این جسمم دریافت کردم و به آن دادم با خودش به عالم باقی به ارمغان می برد و وقتی در عالم باقی به نقطه اصلی خود برمیگردد می تواند بگوید زندگی کردم. این روح همان نقطه نورانی است که در عالم ذرع اولین بار که پروردگار فرمود بشو، شد همه‌ی ما از عالم ذرع همه یکجا آمدیم بعد به نوبت به دنیا آمدیم .
پس زندگی لحظات زنده ای در دنیاست که اگر درک شود، اگر با آن تجربه ای کسب بشود تبدیل به زندگی کردن می شود حیف که وقت ندارم وگرنه وادارتان می کردم همین جا که نشستید لااقل ربع ساعت از صبح تا الانتان را فکر کنید ببینید چند دفعه زندگی کردید اصلا زندگی کردید؟ امّا این لحظات تبدیل به زندگی می‌شود و از همه زیباتر جاودانه می شود آدمی همیشه به دنبال جاودانگی بوده، نبوده است؟ در تمام قصّه های دنیا افسانه های بیشمار، ملل مختلف آدم‌هایی بودند که به دنبال جاودانگی، اکسیر حیات بودند، این اکسیرحیات، به این سادگی، به این ارزونی، به این بی زحمتی برای شما اما نمیشود آدم باور کرده که همه اش همینی هست که الان هست. دیشب با پسرم صحبت می کردم به او گفتم آخ آخ واقعا پیرم بلند می شوم می گویم آخ، می نشینم می گویم آخ راه می روم می گویم آخ، چه کسی از آخ گفتن خوشش می آید ولی من خوشم می آید می دانید چرا؟ یک علت بیشتر ندارد برای اینکه خداوند آنقدر به من لیاقت و توفیق داد که تمام مراحل زندگی دنیایی را تجربه کنم زود مُرده بودم آخ آخ هم نمی‌گفتم ولی یک مرحله را از دست داده بودم از کجا معلوم من را یک جای دیگر نبرند و بگویند حالا اینجا آخ آخ هایت را بگو که آنجا خیلی هم طولانی است.
شاید با خودتان فکر کنید که اینهایی که تو گفتی قشنگ بود اما دنیا مگر همیشه مملو از لحظات زنده ی شیرین است؟ نه اصلا. این آدمی که در حضور شما الان نشسته و حرف می‌زند و در طول عمری که گذراندم که مقدار او کم هم نیست در این عمری که تا امروز گذراندم شاهد لحظات بی شماری از شیرینی‌ها و تلخی ها بودم و چه بسیارند لحظه های تلخی که تعدادشان خیلی بیشتر از لحظات شیرین بوده و چه لحظات تلخی که در زمان لحظات شیرینم فضولانه سر جنبانده و لحظات شیرینم را هم خراب کرده پس حرف از روی هوا نمیزنم خیالتان آسوده. می‌توانید دنبالم بیایید، نمی توانید همین جا بنشینید، خیلی مشکل شد، لحظه های شیرین خیلی قابل فهم است خیلی لذت بخش است حالا با ماجراهای تلخ چه کار کنیم؟
تلخی‌ها مثل شیرینی ها متعلق به دنیاست آنها هم برای دنیاست امّا یک وجه تمایز عمده دارند، تلخی‌ها را هم باید زندگی کرد نمی توانی از آن فرار کنی، نمی توانی بگویی نمی خواهم، حتما باید با آن زندگی کنی چرا که سختی‌ها و تلخی‌ها آمدند که ما آنها را هم زندگی کنیم و از عمق تاثیرشان بر جسم و روحمان مطلع شویم، از بودنشان تجربه کسب کنیم. چه بسیار زن و شوهرهای جوانی که شبانه روز مانند سگ و گربه با هم دعوا می کنند و به هم پنجول می کشند چه خبرتان است ؟ نمی داند هر بار که درشت جواب طرف مقابلش را می دهد یا هر بار که پشتش را می کند و رد می شود یا هر بار با نگاهی پر از زشتی و نفرت نگاهش می کند با خودش چه کار می کند و چه تاثیری دارد ؟ تلخی ها آمدند تا این را نشان دهند ببین در جسم و روحت چه کار می کند، حالا برای چه این را بفهمیم ؟
اولا در دنیا تلاش کنیم این تلخی ها و تاثیرش را بشناسیم و دیگر به اینها نزدیک نشویم تا بار دیگری تلخی تکراری را زندگی نکنیم . می دانید هر کدام ما من خودم را می گویم قیاس به نفس خودم چون همه مان این را داریم چند بار از یک سوراخ گزیده شدم ؟ بابا مگر تو نفهمیدی دفعه قبل که دستت را در این سوراخ کردی مار داشت ؟ می گوید بله می پرسم پس چرا دوباره فرو کردی ؟ می گوید چون یادم نبود من در همه عمرم فقط یک بار، نمی گویم خیلی پولدار بودم خیلی هم از لحاظ بضاعت مالی سطح مان پایین بود، پدر و مادرم و همسرم و خانواده همسرم هم اینطور بودند هیچ وقت از کسی قرض نکردیم . یک بار قرض کردم و چه قدر سخت بود، خیلی سخت . ولی از این تلخی ممنونم چون دیگر در آن سوراخ دستم را نمی کنم اصلا و ابدا نزدیکش نمی شوم .
ثانیا تلخی ها را باید درک کنیم و با آن زندگی کنیم، چون می خواهیم با دستمال لحظات شیرینی که در دنیا آنها را زندگی کردیم این تلخی ها را کم رنگ کنیم . بنده شیرینی های زندگی ام هم کم نبوده بچه هایم، خانواده ام، نوه عزیزم است . وقتی به آنها نگاه می کنم هیچ کس باور نمی کند پسرانم دخترم دامادم عروسم نوه ام وقتی نگاهشان می کنم از این بزرگ ها هم به اندازه همین کوچولو لذت می برم . چرا ؟ چون با اینها شیرین زندگی کردم، شیرین لذت بردم و با همین شیرینی ها تلخی هایم را هر روز دستمال میکشم مانند خانم های وسواسی که دستمال آشپزخانه همیشه دستشان است راه می روند و میزها را دستمال می کشند من هر روز دستمال میکشم که تلخی ها را کمتر حس کنم. هر چه تلخی ها را کم رنگ تر کنیم با زندگی که با شیرینی ها کردیم تاثیرش بر جسم مان در دنیا کم می شود به بیماری های سخت دچار نمی شویم و در روحمان باقی می ماند هر که بگوید از بین می رود دروغ می گوید باور نکنید . نگویید چرا فلانی از گیرش در آمد چرا من در نمی آیم ؟ می ماند تلخی به کسی ندهید می ماند اما کم رنگ می شود تاثیرش هم کم رنگ می شود . خیلی رقیق می شود در عالم روحمان هم باز می ماند چرا می گوید من می آیم سر پل صراط جلویت را می گیرم ؟ این همان است . من سر پل صراط می ایستم حقم را از تو می گویم تا خدا بگیرد چون تاثیرش در روح می ماند آنجا که دیگر جسم نیست، آنجا که دیگر پول و ملک و خانه نیست می گوید می گیرم نمی داند که چطور می خواهد بگیرد چون تاثیرش روی روحش می ماند و خیلی قشنگ ترش کجاست ؟ این تاثیر باعث می شود چه اتفاقی بیفتد ؟ آنجا که می رود هنوز گیر است، در جاهای پاکیزه و طاهر و اصلی راهش نمی دهند . می گویند تو ویروس داری فعلا بایست ویروست را پس بده خوب شوی بعد بیا برو آدم خوبی بودی خیلی هم اذیت شدی ولی نتوانستی دربیایی. اما اگر کمرنگ شوی چه اتفاقی می افتد ؟ می گوید تو که گفتی از بین نمی رود پس بالاخره تکلیف چیست ؟ یک وجه خیلی خوب دارد وقتی کمرنگ می شود موقعی که بر می گردیم سر پل صراط شرح می دهیم فلانی با من اینطور کرد آنطور کرد ولی دیگر بغض و افسوسی نیست او گیر می افتد اما تو گیر نمی افتی چون هیچ بغض و افسوسی دیگر برایش نیست. و این حاصل زندگی را زندگی کردن است که نشان دهیم دنیای پر از سختی و دردسر را گذراندیم اما نه بیهوده . ما آنچه را که به آن مامور بوده ایم به نحو احسنت انجام دادیم خدایا از ما بپذیر . از شما خواهش می کنم آنچه را که شنیدید با آن زندگی کنید، یعنی از همین لحظه هر چه را که می بینید یا می شنوید یا درک می کنید توجه بگذارید آیا برای شما پیام یک زندگی هست که باید آن را زندگی کنید یا نه ؟ پویش عجیبی است خیلی شما را مشغول می کند و این تنها مشغولی مفید و کارسازی است که این روزها به دردتان می خورد .
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
سوال: فرمودید تلخی ها را بشناسید و به آن نزدیک نشوید گاهی وقت ها این تلخی ها را اطرافیان برای ما به وجود می آورند من که نمی خواهم به آن نزدیک شوم آنها برای من به وجود آوردند چه کنم ؟
استاد : ما هر چه را که به آن دچار می شویم به آن گفتیم بیا بیا … هیچ چیزی خودش نمی آید . مثالی میزنم روزی در حسینیه در نماز جماعت نشسته بودیم که یکی از دوستانم هم کنار من نشسته بود من خودم به ذات از جانور خوشم نمی آید ولی یک سوسک بزرگی دیدم در حال نزدیک شدن است و می دانستم که دوستم از سوسک خیلی می ترسد تنها راهی که به نظرم رسید که ایشان نترسد و صف نماز جماعت بر هم نریزد لبه چادرم را بلند کردم و سوسک به زیر چادر من آمد نمازمان را خواندیم وقتی تمام شد چادرم را بلند کردم و دیدم سوسک زیر چادر من مانده است فرار کرد و دوستم هم به دنبال آن از صف نماز جماعت فرار کرد. من اگر چادرم را بلند نمی کردم سوسک زیر چادر من نمی آمد یک جای دیگر می رفت اصلا سراغ دوستم می رفت ولی من دعوتش کردم . شما بدی ها را دعوت می کنید، به آن فکر می کنید اگر اینطور باشد این جور می شود، اگر آن طور باشد آن جور می شود دعوت نکن دیگر سراغتان نمی آید .
ادامه صحبت از جمع : یعنی لازم نیست آن آدم ها را کم رنگ کنیم ؟
استاد : آدم ها را نمی توانی کم رنگی کنی ماجراها را می توانی کمرنگ کنی . ماجراهایشان که کم رنگ می شود خود به خود خودشان کم رنگ می شوند اما تو قصد کم رنگش کردنشان را نکن.
سوال: شما در صحبت های قبل فرمودید آرزو نکنید و خیلی به این چیزها نزدیک نشوید من دچار یاس فلسفی می شوم . من با خودم فکر میکنم ما تا روزی که هستیم باید این شور و هیجان را داشته باشیم برای آنکه رشد و پیشرفت داشته باشیم حالا این می تواند در زمینه مالی یا در زمینه معنوی باشد یا غیره ولی وقتی این موارد را می شنوم یا شما در مورد آن می فرمایید کمی دچار یاس و ناامیدی می شوم و فکر می کنم خیلی پرت و پلا زندگی می کنم یا مثلا غرق زندگی شدم .
استاد : نگاه کن ببین آرزوهایت را روی چه چیزی زوم کردی ؟
ادامه صحبت از جمع : یک بعد آن مالی است . این بد است ؟
استاد : بقیه بعدهای آن چیست ؟
ادامه صحبت از جمع : یک بعد آن پیشرفت معنوی است و یک مقداری از آن هم برای پیشرفت دنیوی هم هست .
استاد : آیا هیچ وقت نگاه کردی که پیشرفت معنوی شما با پیشرفت مادی شما کجاها به کنتاکت برمی خورند ؟ پیشرفت های معنوی ما در درجه اول قرار دارد، پیشرفت های اقتصادی در درجه دوم . اما خیلی جاها پیشرفت های معنوی ما زیر بار پیشرفت های اقتصادی مان به زمین می خوابد. مثال کوچک، شما به بازار برای خرید می روید یا مثلا فلان جا می روی تا چیزی را تهیه کنی اذان می دهند چه کار می کنی ؟ می گویی الان می روم و برمیگردم . نماز تا ساعت 5 بعد از ظهر هم هست اما طرف می بندد نه ؟ وقتی اینجا پایت سر خورد در بقیه چیزها هم سر می خورد .
ادامه صحبت از جمع : این که شما میگویید بیشتر شبیه یک باور نیست ؟ باور این که از زمان کودکی هم به ما خیلی گفتند کسی اگر ثروتمند شود یا وضع مالی خوبی پیدا کند از خدا دور می شود .
استاد : هیچ وقت پرسیدی چرا ؟ اگر می پرسیدی برای تو توضیح می دادند ثروت مغایر خدا پرستی نیست . سلیمان نبی را همه میشناسید اقلا اگر در قرآن نخوانده باشید فیلمش را دیدید، همه چیز داشت اما از خدا دور نشد پیامبر خدا بود پس می توان هم سلیمان بود و هم خداشناس در حد اعلی . اگر آرزوهای تو بین مال دنیا و امور دنیا و آن چیزی که به آن خواست خدا می گویند ، کنتاکت به وجود می آورد به طور حتم ایراد داری . بگذار یک چیز ساده تر بگویم تو هم بعدها مانند من گیرش می افتی من سه تا فرزند دارم که به لطف پروردگار هر سه دانشگاه رفتند از این سه تا سوال کن یک بار در سالی که کنکور داشتند به آنها نگفتم بخوانید اگر کنکور قبول نشدید این طور می شود آن طور می شود حتما بخوانید . من یک جمله به هر سه گفتم؛ مادر جان طوری درس بخوانید و خودتان را آماده کنید که اگر بعد از کنکور قبول نشدید نرسید به این نقطه که خودم را نمی بخشم این غلطی بود که من کردم اگر آن موقع این طور می خواندم اگر آن موقع این کار را می کردم این طور می شد. اگر قبول نشدید هیچ به شما نمی گویم آرزوی هر مادری است که بچه اش کنکور قبول شود مگر نیست ؟ هیچ کدام را هم کلاس اضافه نفرستادم از این کارها که مادرها و پدرها می کنند . چرا به نظر تو ؟ چون برای هر سه تای آنها در نماز و مناجاتم گفتم خدایا این بنده ها بچه های من هستند اسم من و بابایشان رویشان است برای کار دنیایی شان، ثبت نام می کنند اینجا و آنجا می روند اما خدایا اینها بنده های تو هستند طوری هدایتشان کن که آبروی تو حفظ شود نه من، به من کار نداشته باش . آرزوی این که بچه ام دانشگاه برود آرزوی بدی است ؟ نه اما برای این که این آرزو را دارم و چه می کنم و چگونه رفتار می کنم آن مهم است . آرزوهایتان را طوری انتخاب کنید و در مسیری بیندازید که با اعتقاد و توکلتان به خدا دچار کنتاکت نشود آن وقت دیگر یاس فلسفی نمی گیرید .
صحبت از جمع : امیر المومنین(ع) در خطبه ای می فرمایند یک بنده خدایی که خیلی ثروتمند بودند خانه خیلی بزرگی خریده بود و ایشان را به منزلش دعوت می کند در آنجا آقا می فرمایند که این ثروت خیلی هم عالی است مبارکت باشد اما به شرطها و شروطها، صله رحم داشته باشید… و آن آدم به امیرالمومنین عرض میکند که من یک برادری دارم که الان تارکه دنیا است و چقدر ایشان در خطبه بعدی نکوهش میکند یعنی داشتن ثروت همانطور که فرمودید اگر کنتاکت نداشته باشد با معنویات چیز بدی نیست امیرالمومنین (ع)این را در خطبه ستایش کردند و صحه گذاشتند که اشکالی ندارد.
استاد: مردم یک اشتباه عجیبی می کنند فکر میکنند هر که پول دارد هر که در رفاه بالا زندگی میکند از خدا دورتر است. نه اصلا اینطوری نیست. شاید 20 یا 30 سال پیش بود یک آقایی پیری بود که 50 سال در کوه زندگی کرده بود، من یک دوره ای می رفتم نزد کسانی که به قول خودشان صاحب نفس بودند با آنها گفتگو می کردم تا آن ها را بشناسم این جزء وظایف و کارم بود یک چیز خیلی جالبی ایشان گفت بحث خمس را برای او مطرح کردم به من برگشت یک جمله گفت اصلا خمس هم از ما نمی گرفت گفتگو هم که با ایشان میکردیم پولی از ما نمی گرفت گفت ببین دختر جان یک چیز را به تو بگویم برای اینکه یک کلید تا آخر عمرت داشته باشی به هر که خواستی خمس خود را بدهی بده ولی یادت باشد این کسی که الان خمس خود را به او را میدهی که در راه خدا خرج کند اگر تا سال بعد همین تاریخ مالت افزون شد حتی 2 برابر شد بدان درست خرج شده است وگرنه دیگر نبری آنجا بدهی، تا کجاها را می گویند.
مال خوب است، به دست آوردن مال خوب است منتها 2 تا شرط دارد:
اولا: بدست آوردن این مال چقدر سد راه تو و ارتباطت با خدا میشود چقدر ارتباط تو را با خدا کمرنگ میکند چقدر ارتباط تو را با توکل کم میکند هر جا سر سوزنی کم کرد برگرد. مال را می خواهی چه کار؟ جمع میکنی که یکی دیگر بخورد به قول قدیمیها یک لگد هم به قبرت بزند.
دوم : مالی که به دست می آوری بدانی که مال تو نیست اگر خودت را صاحب مال بدان که مالت میرود صاحب مال، خداست. حالا دوست داشته بدهد دست تو میگوید تو خرجش کن. مال تو نیست که تو را به اندازه ای که شان و موقعیت تو است خرج کن ولی ما بقی آن برای خداست اگر این حس از وجودت رفت بدان خطا میروی.

************************************
مقایسه کردن آغاز یک دو راهی


یک کلام دیگری هم برایتان آوردم و آن کلام مقایسه کردن است چیزی که همه ی شما گرفتار آن هستید . دائم مقایسه می کنید، همه می دانید که مقایسه کردن چیست، مقایسه کردن چه بلایی سرتان می آورد؟
صحبت از جمع : مقایسه کردن در وهله اول عزت نفس و اعتماد به نفس ما را پایین می آورد و باعث می شود که تمرکزمان روی نقاط ضعفمان بیشتر می شود پس یک فراخوان می دهیم به آن نداشته هایمان و آن نداشته هایمان بیشتر و بیشتر و پر رنگ تر در زندگیمان می شود و افسردگی می آورد.
استاد: مقایسه کردن از جمله ذهنیت هایی است که همیشه انسان را همراهی میکند نمیتوانی بدون مقایسه زندگی کنی این راننده تاکسی را دیدی چقدر آدم بود، یک صبح یک تاکسی سوار شده بودم دور از جون شما عین سگ درنده پاچه ام را میگرفت خانم، آقا تو از کجا میدانی شاید آن راننده صبحی یک دریا مشکل داشته، دل درد داشته، بیمار بوده است حالا یک ذره هم به تو عصبانی شده است چرا به او بد می گویی نه تو او را میشناسی نه او تو را میشناسد که بگوییم با تو دشمنی کرده است . مقایسه ی ما خوب است خب این که خوب است نگویم این خوب را بگو ولی آدم ها را باهم مقایسه نکن. یکی از دردهای جامعه امروز ما برای نوجوانانمان مقایسه دائمی بچه هایمان با بچه های دیگران است دختر خاله ات را ببین پسر عمه ات را ببین … همه آدم شدند تو ماندی، چه میخواهید از جان این بچه ها امکانات را بدهید زیادی هم لوسشان نکنید وظیفه شان است کار کنند درس بخوانند. بچه هایتان دانشجو میشوند نگذارید همه اش در خانه لم بدهند یک کلاس می رود میاید هنر کرده است بگذار کار کند مگر ما انجام ندادیم؟ بالاخره وادارم می کنید یک روزی بنشینم هر چه که از گذشته دارم برایتان بنویسم ببینید واقعا خیلی هم عالی و خیلی هم خوب بود خوبتر از آنچه که فکرش را بکنید.
مقایسه کردن از ذهنیت هایی است که همیشه انسان را همراهی می کند نمی توانی از دستش فرار کنی روسری فلانی را دیدی روسری او خیلی به مراتب از این یکی قشنگتر بود به شما چه؟ لباس آن یکی خیلی نجیبانه تر از این یکی بود چه افتضاح بود این یکی ؟ به شما چه؟ او از خدایش حیا نکرده از تو میخواهد حیا کند؟
مقایسه کردن از جمله سکه های دورو است که از هر رویش نگاه کنی یک داستانی بوجود می آورد. مقایسه نمودن اول یک دوراهی است، این دو راهی هم میتواند مقایسه را از این سوی ببرد هم از آن سوی. به فرد مقایسه کننده هر دو راه را نشان میدهد ظاهر و باطن، او را مخیر میکند که خودش انتخاب کند آن دو راه چه است و کدامش را میخواهد،
راه اول: مقایسه نموده تا فراتر از آن را برای خودش ببیند و از فاز مقایسه کردن هم خارج میشود. می خواهد خانه بخرد می پرسد که کجا ملک خوب است می گویند آقای فلانی تازه خانه خریده است از او بپرس. میپرسد، من باید یک خانه ای بخرم خیلی بالاتر از این خیلی گران تر از این، چه شده است؟ تو میخواستی سوال کنی کجا ملک خوب است برو دنبالش دیگر با بقیه چه کار داری اگر مقایسه شما را باعث میکند که حرکت میدهد برای ترقی و حرکت بیشتر به سمت جلو عالی است آن هم به سمت جلو برای اینکه به سمت کمال بروی نه هر بیراهه ای. اگر مقایسه شما را به سمت ترقی و به سمت کمال حرکت می دهد این بهترین بهره ای است که از مقایسه کردن می توانید ببرید و مقایسه کردن نصیب انسان میکند.
راه دوم: همان آغاز کار می ایستی درجا میزنی اندیشه ای برای پیش رو نمی آفرینی تنها چیزی که برای تو می ماند فاز افسردگی را برای خودت مهیا میکنی همین و بس این ارمغان بسیار بد و تاریکی است که خداوند از همه انسانها دور بفرمایند.
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
سوال: مقایسه کردن کار درستی است یا خیر؟ ما می توانیم دو آدم را با هم مقایسه کنیم از آنجایی که خدا هیچ بنده ای را مثل هم نیافریده است؟
استاد: نوع مقایسه کردن مهم است، می خواهم بروم و پارچه بخرم حتما پارچه ها را با هم مقایسه می کنم، کدام یک دوامش بیشتر است، نرمی کدام یک بیشتر است، قیمت کدام یک بهتر است، چه اشکالی دارد باید این کار را انجام بدهم. در مورد مقایسه دو آدم، میخواهم یک کارگر برای داخل منزل بگیرم حتما مقایسه می کنم، کارگری که نمازخوان و معتقد است، کارگری که نگاهش، دستش و کلامش پاک است به طور حتم از کارگری که هیچ کدام این ها را ندارد یا یکی دو مورد از آن ناقص است فرق دارد. این مورد را دقیقا من در منزل دارم چون با آدمهای زیادی به خاطر شرایط جسمی خودم آشنا شدم و کار کردم و کارگری که بسیار چست و چالاک، کارآمد، می شوید و می سابد تمیز می کند من آن را نمی خواهم ملاک مقایسه من پاکیزه بودن آدم ها است نه پر کار بودن آنها. شما می گویید آن وقت پول زیادی می دهی، باشد می دهم اگر پول را زیاد می دهم در ازای آن پاکیزگی جسم و روح یک آدمی را در خانه ام می بینم فضای خانه ام تمیز می ماند هیچ اشکالی هم ندارد من را به سوی سمت کمال می برد هیچ وقت در خانه ام کلام زشت به کار برده نمی شود و نگران این نیستم که دزدی نکند و وسایلم را داغان نکند، نگران این نیستم در این خانه ای که من گفتگو می کنم و کسی مثل من که با آدمها و مسائل مختلف آنها روبرو است از این خونه مطلبی به بیرون برده نشود چون روز اول یک مقایسه درست انجام دادم و بعد هم از آن بیرون آمدم او چه کار میکند به من ربطی ندارد آزاد است من هم چه کاری انجام می دهم به کسی ربطی ندارد من هم آزادم انتخابم را کردم و با انتخاب صحیح خودم در یک مسیر تمیز و صاف و روشن قدم گذاشتم.
ادامه صحبت از جمع: منظور من این است که فرزند خودم را با فرزند کس دیگری مقایسه کنم فرزند من یک قابلیت هایی در حد خودش دارد .
استاد: در صحبت هایم عرض کردم فرزندانتان را مقایسه نکنید آنها انسان هستند وانسانها توانایی های متفاوت دارند اصلا جایز نیست، حتی خانم ها همسران خود را با هم مقایسه می کنند نکنید.
ادامه صحبت از جمع: می شود گفت این ها چشم و هم چشمی هستند. و برای آدم استرس به وجود می آورند ولی مقایسه انتخابی درست است که داشته باشیم.
استاد: بله، اگر ملاک مقایسه ملاک درستی نباشد حتما همین می شود و حتما مسیر بیراهه خواهد رفت.
صحبت از جمع: می توانیم بگوییم به جای این که مقایسه می کنیم داریم قضاوت می کنیم چون در این مقایسه راجع به چیزی که اطلاع نداریم نظر می دهیم در یک قسمتی برداشت ها و داستانهایی در ذهن خود می سازیم که چرا به این جا رسیده است که همه ی اینها تهمت و دروغ است و یک قسمت هایی قضاوت می کنیم چرا درس یکی خوب بوده یا نه و به یکی دیگر می خواهیم انتقال دهیم بگوییم به آنهایی که می خواهد قضاوت قاطی آن ها بشود از دایره مقایسه بیرون می آید و صرفا مقایسه چیزی است که یک معیاری انتخاب کنم برای راحت تر انتخاب کردن بین خودم و یکی دیگر مقایسه می کنم که دوستی مطالب را خوب جمع بندی می کند و من بروم آن را انجام بدهم یا اگر کسی کار بدی انجام می دهد خودم را با آن مقایسه کنم که آن کار بد را انجام ندهم در این حد می توانیم بگوییم مقایسه بین دو آدم اشکالی ندارد؟
استاد: بله، هر جا مقایسه شما را از بیراهه بُرد برگرد چون حتما کار اشتباهی کردی، هر وقت مقایسه برای شما ملاک هایی آفرینش کرد، بدبختی بزرگ اینجاست که ملاک های زندگی هر انسانی بر اساس اعتقاداتش است وقتی اعتقادات آدمها روی آب است، ملاک ها هم روی آب است ولی اگر اعتقادات انسان ریشه ای و پایه ای باشد ملاک ها بر اساس این اعتقادات و آداب به روز میشود و مورد استفاده قرار می گیرد. در تمام سال هایی که فرزندانم کوچک بودند اجازه ندادم به خانه دوستشان مهمانی بروند چون مطمئن نبودم خانواده ها به اندازه خودمان تعهد اجرایی در خانه هایشان دارند هیچ وقت هم چیزی نگفتم ولی نگذاشتم بروند ملاک من این بود، همیشه اعتقاد داشتم که بچه ها بالشت زیر سر مادر هستند هنوز هم به این معتقد هستم بالشت شما همیشه مطمئن است کسی تکان بدهد فوری متوجه آن می شوی اگر مقایسه بر اساس اعتقاداتتان بر اساس سنت پیامبر احادیث و روایات پیامبر و ائمه اطهار و جامعه به روز شده با این احادیث و روایات همخوانی دارد با این ملاک ها سنجش کنید و خارج بشوید. چه موقع شده شما پمپ بنزین بروید و 100 ها ساعت در آنجا بمانید، پمپ بنزین می روید بنزین می زنید و بیرون می آیید مقایسه کردن هم مثل بنزین زدن است بزن و برو بیرون ، نایست.
ادامه صحبت از جمع: در مورد ملاک برتری، هر کجا ما می توانیم بگوییم در مقایسه ملاک برتری خدشه دار شود بخواهیم برتری میان دو چیز پیدا کنیم به جای این که سراغ خدا برویم از خط خارج می شویم .
استاد: بله درست است.
صحبت از جمع: یک مطلب خیلی مهم در مقایسه گم و فراموش شده است بستر آن مقایسه است که آیا آن ها در شرایط یکسان بودند؟ . مثلا یک مدرسه در منطقه 4 را با مدرسه در پاسداران را مقایسه می کردند و درصد قبولی را اعلام می کردند و این مطلب را من اینقدر تکرار کردم تا این را از ارائه آمار قبولی حذف کردند.همه را باید در یک بستر مساوی مقایسه کرد.

نوشتن دیدگاه