چگونه می توان بزرگ شد
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: مقالات گوناگون
- بازدید: 72
بسم الله الرحمن الرحیم
می توانید بگویید که چه چیزی آدم را بزرگ می کند ؟ هیچ وقت به آن فکر کرده اید ؟
شکست، تجربه، تواضع، صبر، تقوا، درد.
بنده می خواهم یک چیز دیگر بگویم، همه ی این چیزهایی که شما گفتید خوب است، همه ی آن ها سبب میشود که انسان بزرگ شود، اما یادتان باشد اگر این انسان جهت داشته باشد، نداشته باشد نه درد می کشد، عالم و آدم را فحش می دهد، سختی میکشد به همه نفرین می کند. ای بابا به تو این را داده بود که تو تحمل کنی یک درجه ی افتخاری به تو بدهد یک مقدار از نوک دماغت جلوتر را بتوانی ببینی. با خودت چه کار میکنی؟ من به شما می گویم که نظر به مطلق، آدم را بزرگ می کند، مطلق یعنی خدا . هرچه بزرگ شوید اولین چیزی که نیاز دارید امنیت است، با بزرگ شدن شما، با نگاه به مطلق، وقتی بزرگ شدید امنیت می آورد هیچ چیز دیگر نمی تواند در آدم تلاطم به وجود بیاورد . 2 یا 3 شب پیش از یک ماجرایی کلی عصبی و کفری شدم پسرم با دستگاه فشار خون بالای سرم آمد گفت یک فشار بگیر، گفتم مادر من چیزیم نیست، خدا می داند فقط به خاطر وجودش که آرامش داشته باشد، فشارم را گرفتم 11 بود روی 6 . یعنی فشارم نه تنها بالا نرفته بود پایین هم آمده بود جا داشت یک بستنی هم بخورم، اگر حوصله اش را داشتم بستنی را هم می خوردم . به نظر شما چه چیز باعث می شود؟ آدم فشار خونی که همین 2، 3 ماه پیش هیچ چیزی هم نبود صاف و ساده نشسته بودم . بدو بدو از خانه اش آمد بالای سر من که باید فشار بگیری به خاطر اختلاف عقیده یک گفتگویی می کردیم فشارم را گرفت، 18 بود، یک ربع بعد گرفت 19، یک ربع بعد گرفت 21 شد، رفت بالا، من را شبانه دکتر بردند چه چیزی باعث شد، آن موقع اینجوری بودم و هیچ چیزی هم نبود، هیچ آثاری هم نداشتم. امروز هر جا که می بُرم، هر جا که کم می آورم یک کاری برای خودم می کنم می گویم سفره پهن است، سفره ام پهن می شود . نگاه کن تو در این سفره چه چیزی داری ؟ غضب، حسد، جنگ؟ نه . پس در این سفره چه داری ؟ فقط خدا . خب اگر فقط خدا داری دیگر فشارت اصلا و ابدا بالا نمی رود .
پس وقتی به مطلق نگاه کردید بزرگ می شوید هرچه بزرگ شوید امنیت برای شما می آید وقتی برای شما امنیت آمد، هیچ چیز در آدم تلاطم ایجاد نمی کند. فشار وقتی بالا می رود که تو کوچک هستی قد یک استخری، یک حوض. من بچه که بودم بالای حوض زیاد نشستم سنگ پرت کردم دائم هم بد و بیراه به من می گفتند صاحب خانه مان می گفت بابام سنگ نینداز می خواهیم برویم تو حوض خودمان را غسل کنیم ، پایمان له می شود، من هم خوشم می آمد نگاه می کردم ببینم نیست ؟ نه عزیز جون نیست سنگ های باغچه را بر می داشتم و پرت می کردم در حوض، چون حوض را به هم میزد تلاطم ایجاد می کرد، مگر حوض هستی که فشار خون ات با یک چیزی که وارد شد بالا برود ؟ دریا باش . لب دریا که نشستی ، سنگ هم که پرتاب کنی همین جلوها یک مقدار آب جابجا می شود. ولی آن روبرو چه ؟ هیچ . پس شد یک حوض، یک استخر با یک سنگ متلاطم می شود اما یک دریا چه؟ هیچ وقت . طوفان ها باید بیاید تا بتواند دریا را از جایش تکان دهد و سونامی ایجاد کند .
این زندگی را درست تفسیر کنید گاهی آدم ها خودشان را در یک استعداد محدود می کنند می دانید یعنی چه؟ من فقط نقاشی دوست دارم، او می گوید من فقط شعر دوست دارم، آن کسی که شعر دوست دارد و آن کسی که نقاشی دوست دارد به هیچ وجه نمی توانند با هم همسفر شوند پس چه اتفاقی می افتد ؟ چون او می خواهد برود مجلس شاعرها و این می خواهد برود مجلس نقاش ها، دعوا شروع می شود . آدم ها وقتی خودشان را در یک استعداد محدود میکنند، بعضی ها میگویند من فقط درس را دوست دارم می خواهم فقط درس بخوانم، ولی جفتش می گوید من می خواهم زندگی کنم وقتی که شب به خانه می آیم، غذایم، خانه ام گرم باشد، زنم آرایش کرده خوشگل پوشیده باشد و نشسته باشد، بچه هایم شنگول و منگول باشند اصلاً دلم می خواهد 3 یا 4 تا بچه داشته باشم، می گوید نه عزیزم آخر من درس می خوانم، نمیشود مادر. آن استعداد درس خواندن تو خیلی قشنگ و عالی است ولی یادت باشد در کنار آن باید بقیه را هم داشته باشی . اگر می توانی بقیه را داشته باشی هیچ وقت زندگی متلاطم نداری حتی وقتی خیلی خسته هستی، اگر نمی توانی انجام نده. اگر نمی توانی سرکار بروی خسته می شوی و نمی توانی زندگی ات را بگردانی نکن، نرو . خانه بنشین وظیفه ی مرد تو است که برای تو خرج خانه بیاورد اما وظیفه ی تو است که قناعت کنی کم کم بخوری تا زندگی تان لنگ نباشد .
آدمهایی که خودشان را در یک استعداد محدود می کنند بحران آفرینی می کنند، بحران به وجود می آورند. خودت را قید نزن. می دانید خودت را قید نزن یعنی چه ؟ من فقط همین. مثلا یکی می گوید من جز شیرینی نمی خورم، آن یکی می گوید من مطلقا شور نمی خورم، ببینید من در خوردنی های ساده می گویم که همه ی شما این اداها را دارید . گرچه که امروزه من همه ی این ها را با هم دارم چون نه می توانم شور بخورم نه میتوانم ترشی بخورم حتی با اینکه شیرینی را هم خیلی دوست دارم محدود می توانم بخورم برای اینکه دیگر جسمم اجازه نمی دهد ولی شماها جوان هستید به خودت قید نزن . من اصلاً شمال دوست ندارم بروم، او هم می گوید من اصلاً جنوب دوست ندارم بروم، این شمال را دوست دارد و آن یکی جنوب، دعوا می شود، خانم ها قهر می کنند، گریه می کنند، خودزنی می کنند. آقایان عصبانی می شوند و مشت و سرشان را به دیوار می کوبند . فکر کردید هر دو طرف هنر کردید؟ به خودتان قید نزنید هم این را بخواهید هم آن را بخواهید.
مطلق باشید، زندگی رو به مطلق باید باشد اگر زندگی رو به مطلق باشد هیچ بحرانی به زندگی تان نمی آید هیچ کس نمی تواند شما را تکان بدهد، هیچ کس نمی تواند شما را بترساند بالعکس عقلتان را تکان میدهد شما راهکارهای قشنگ پیدا می کنید به جای اینکه بترسید، دچار بحران بشوید.
بحرانهایی که در زندگی ما ایجاد می شود از همین قیوداتی است که زدیم، مرا توهین کرده، تا جوابش را ندهم جنازه اش را این زمین نگذارم نمی شود، خب توهین کرده، گفت سبیل شاه کج است خب باشد کج است، قید نزن به خودت، تا من به خودش برنگردانم رهایش نمیکنم، آرام زندگی کن. همه قیدهایی که به زندگی می زنیم نارضایتی تولید می کند کارخانه ی تولید نارضایتی است، نارضایتی سوء حال به وجود می آورد، حالت از آن خوشی و شنگولی دیگر در می آید حالت بد میشود خب حالا اگر رو به مطلق باشی چه؟ این بحران نمی آید.
شاعر می گوید:
کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان
تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم
مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند
این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم
کو خمرِ تن کو خمر جان کو آسمان، کو ریسمان - وقتی می گوید خمر تن، برای کسی است که زندگی را می پرستد فقط برای اینکه لذت ببرد بقیه چیزها برایش مهم نیست، خمر، می است اما خمرجان هم هست.
تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم - دنیا جام ابتر است
مستی بیاید قی کند - فلانی اینقدر بالا رفته خورده تا بالاخره وسط خیابان در جوی قی می کند بالا می آورد
مستی زمین را طی کند - به سمت بالا برود
مستی بیاید قی کند این خار و زار در زمین باقی بماند
مستی زمین را طی کند آن محترم در آسمان
- چقدر فرق دارد؟ خودت ببین دیگر او آن بالا ذوق کند یکی زار و ذلیل روی زمین افتاده است، آن یکی تا آسمان با احترام. واقعاً ما چه می کنیم ؟ من که صبح می نوشتم اینها را دائم به خودم میگفتم تو اینجا چه کار میکنی؟ تو الان کجایی؟ تو هنوز خمر تنی یا خمر جانی؟ به خدا خمر تن نیستم، چون اصلاً به یک جایی رسیده ام که دیگر خیلی لذت بخش نیست همه چیز، اصلاً هیچ چیز، اما خمر جانم کو؟ چرا نمی گذارند؟ چرا نمی گذارند مستی جان داشته باشم؟ چرا نمی گذارند می جان را بخورم؟
آن یکی در آسمان، با احترام واقعاً چه می کنی؟ چه می خوری؟ به اندیشه ات چه می خورانی؟ آنکه قی می کند به شکمش، به تنش می خوراند اما آنکه می خواهد آسمان برود او به اندیشه اش می خوراند، چگونه تفکر می کنی؟ در چه عالمی هستی؟ انسان در عالم اندیشه اش سیر می کند، من آدم هایی را می شناسم که اینقدر در اندیشه سیر می کنند وقتی شروع می کند حرف زدن افکارشان هم به زبانشان می آید و میرود بابا آنها برای خودت نگه دار دیگر به زبان نیاور ببین چقدر در اندیشه اش سیر می کند.
سعدی می گوید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
این کلام سعدی یک اندیشه، یک نگاه به مطلق است، سعدی هم یک بشر بود، شاید آن موقع که این شعر را می گفت بنده خدا غذا نداشت بخورد، سختی ها آدم را به هم می ریزد اما در کنار سختی ها باید با عشق زندگی کرد.
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد، ساقیست
به ارادت بکشم درد، که درمانم از اوست
حالا می پرسم چطور می شود رو به مطلق بود؟ همه اینها را گفتیم برای آنهایی که می توانند رو به مطلق باشند، کمی به آن فکر کنیم.
آدمی در قله ی انسانیت آفریده شده، خدا ما را پست نیافریده ما را در قله انسانیت آفریده آن بالای بالا، به ما هم یاد داده چون پیغمبر، راهنما و کتاب داده می گوید از این قله نباید سقوط کنی، نباید پائین بیفتی، چگونه؟ منکران قیامت چون تابع هوا و هوسشان هستند نهایت مقصدشان زمین است، اعتقاد عملشان به گونه ای است که می گویند ما از خاک برآمدیم نهایت هم به خاک می رویم پس تا فرصت باقی است باید از لذتهای دنیوی لذت ببریم این اعتقاد منکران قیامت است، خودشان در این مسیر با این تفکر از آن قله سقوط می کنند، نه اینکه ذره ذره پایین بیایند یک دفعه با کله پایین می آیند، برای لذت بردن دست به هر کاری می زنند، این دسته افراد نه تنها خودشان سقوط کردند تلاش می کنند عقل های مردم را مغلوب خودشان، تفکر و اندیشه شان کنند و مردم را به بیماری فراموشی آخرت مبتلا کنند، اگر انسانها در مقابل این دسته یعنی منکران قیامت، سقوط کرده، مقاومتی نداشته باشند پس شما را در بیرون، مردم سقوط کرده اینجوری می خواهند. حواستان جمع است؟ به گفتگوها حواس بدهید وارد هر گفتگویی هم نشوید، آنهایی که حرفهای اینها را باور کردند از قله انسانیت سقوط می کنند، خوب پس چه می شود؟ فراموشی قیامت سبب گمراهی و سقوط انسان است، یادت نرود قیامت هست، هر کسی گفت دروغ است اگر من باشم که یکی می زنم در مخش، ولی حیف که نیستم، شما هم نزنید شما دعوایتان می شود ولی ترکش کنید و بروید.
پس آن مستی که قی می کند همان کسی است که قیامت را فراموش کرده، اما آن مستی که زمین را طی می کند کسی است که می خواهد وارد وادی عالم توحید بشود، یعنی چه؟ قدم قدم پیش می رویم ؛ چنین انسانی باید به یک نقطه ای برسد که مالکیت مطلق عالم وجود را از آن خداوند بداند ببیند که از آنِ خداوند است و خودش را فقیر محض ببیند، به هیچ کجا هم لازم نیست نگاه کنید، به خودتان نگاه کنید، ببینید می توانید دماغتان را خودتان درست کنید با همین وضعیتش خوشگل یا زشت است هر چه هست، با تمام سیستم تنفسی اش، الان ماشاءا… ابروهایشان می ریزد خدا به داد برسد، آیا آن ابرویی که آنطوری می کند همان ابروی طبیعی اش است؟ هرگز نمی شود، حالا بگیر برو جلو، همه چیز، مگر اینکه باور کنی مالکیتِ مطلقِ عالمِ وجود فقط از آن خداوند است و تو یک فقیر محض بیشتر نیستی.
همه دستورات و حدود الهی برای استحکام بخشیدن به توحید در جانِ سالکِ کویِ حق است که سالک به عبودیت برسد، این بندگی، وقتی شما به مرحله بندگی محض رسیدید بساط توحید را برایتان پهن می کند، آن وقت است که مست می کنی و این مست زمین را طی می کند، اما این سیر به همین جا ختم نمیشود، در قرآن می خوانیم، خداوند می فرمایند: بدان که معبودی جز الله نیست و برای گناه خود و مردان و زنان با ایمان استغفار کن خداوند محل حرکت و قرارگاه شما را می داند، این آیه اشاره به مرحله بعدی توحید می کند؛ یعنی یکی کردن.
شاید مراد از استغفار این است که رهرو راه بندگی حق، به هر مرحله بالاتر که می رسد از مرحله پایین ترش که قبلاً بوده باید طلب آمرزش کند، قشنگ نیست؟ به هر مرحله ای که می رسد، فکر کن نردبان است بالا می روی، نه کوه است بالا می روی، این پایین پایین بودی کارهای خوب کردی چه اشکال دارد خیلی هم عالی است اما کمی که بالاتر رفتی به پایین که نگاه می کنی می گویی خدایا استغفار، من آنجا بودم، خب نباید اصلاً آنجا می بودم، من باید از اول همین جا می شدم، حتماً یک کاری کرده بودم که آنجا بودم دیگر، من الان وقتی سختی به من رو می آورد این را می گویم که خدایا غلط کردم اگر کاری کردم که تو می خواهی مرا در این سختی ها نگه داری من غلط کردم دیگر، من بیشتر از این چیزی دارم بگویم؟ بدون شک یک کاری کردم که تو می خواهی یادم بدهی که دیگر نکنم خوب نمی کنم از حالا می گویم نمی کنم. مراد از استغفار شاید این است که رهرو راه بندگی حق به هر مرحله بالاتری که می رسد از مرحله پایین تر طلب آمرزش کند، دیگران از گناه توبه می کنند اما رهرو از کمالات و داشته های پایین تر استغفار می کند تا به مرحله بالاتر راه پیدا کند پس در این آیه هدف از استغفار از گناه، همان گناهان اصطلاحی زمین نیست بلکه هدف پندارها، فکرهایی ست که رهرو راه حق داشته و نقص را کمال می دانسته، عیب را صحت می دانسته، عجز را قدرت می پنداشته من تمام بچگی ام تا شاید همین 3،4 سال پیش تا قبل از فوت حاج آقا هیچ وقت نیاز پیدا نکردم شکیات نماز را بدانم، هیچ وقت شک نمی کردم، همیشه درست می خواندم چند دفعه از دهانم درآمد گفتم من شکیات نمیدانم چون هیچ وقت به شکیات احتیاج نداشتم، چون من آیت الله نیستم کتاب ننوشتم که بدانم این مسائل فقهی باید چطور باشد؟ مگر جایی احتیاج دارم سراغش می روم الان این قدر برای من بلا نازل می شود شک می کنم آیا قنوتم را گفتم؟ آیا این کار را کردم؟ بعد می گویم خدایا مرا ببخش اشتباه کردم آن موقع این را گفتم، جوانی کردم نفهمیدم در حالی که در این 3،4 ساله خیلی سختی کشیدم خیلی مشکلات طی کردم و بالاتر از همه از دست دادن همسفری بود که فقط در کنار او احساس آرامش و امنیت می کردم، از دستم رفت دیگر خب طبیعی است، طبیعی نیست؟ هست.
بلکه هدف پندارهایی ست که رهرو راه حق داشته نقص و کمال می دانسته عیب را صحت می دانسته عجز را قدرت می دانسته حالا که در افق بالاتر آمده، دید وسیعتری پیدا کرده تازه متوجه خطایش می شود و از آن استغفار میکند. انسان باید خودش را نیاز و حاجت محض ببیند کسی که خودش را اینطوری یافت یعنی در این درجه خودش را دید آن وقت غنی مطلق را می بیند مگر نمی خواهی خدا را پیدا کنی، مگر نمی خواهی کسی که غنی است و همه چیز از آن اوست پیدا کنی تا به آن نقطه نرسی این را پیدا نمیکنی او غنی مطلق را می بیند که متوجه می شود که در همه ی حالات و احوالات همیشه تحت اراده و تدبیر آن غنی مطلق بوده است به اینجا که می رسد تازه توحید صمدی را درک می کند.
وقتی کبریایی و بزرگی پروردگار در دل تجلی پیدا می کند آن موقع نردبان ما و مَن شکسته می شود مولا امیرالمؤمنین(ع) در خطبه ی متّقین فرمودهاند: خالق در جان آنها عظمت یافته است و ما سَوی الله در دیدگانشان کوچک شده است. اینطوری تعریفشان می کند وقتی این عظمت تجلی کرد من های آدمی، من می دانم، من می خواهم، من باید این کار را انجام بدهم، برای من باید این جوری بشود، اصلا این برای من است، همه ی این مَن ها هر کدام قفل و زنجیری به پای آدم هستند شما نمی توانی راحت راه بروی، ببین چقدر کُندی از بس غل و زنجیر به دست و پایت است این غل و زنجیرها کجاست ؟ دائم می گوید مَن… تو چه ؟ درک کنیم از مَن و ما و مَن بودن باید به درآییم آن وقت عظمت تجلی می کند، آن وقت است که تمام قفل و زنجیرهایی که به دست و پایمان است یک به یک محو و نابود می شود، آن موقع است که آدمی به حیات الهی زنده می شود. خوش به حالش.
چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی - هیچکس نمی داند تو خودت میفهمی
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی - هیچکس نمی تواند کمکت کند
پیله ات را بگشا
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی
ای کاش زودتر فهمیده بودم که دورم پیله است باز می کردم من هم پروانه میشدم پرواز میکردم من هر وقت پرندهها را در حال پرواز می بینم می گویم خدایا چرا مرا پرنده نیافریدی، من چقدر خوشم می آید آن بالاها بچرخم هواپیما سوار شوم ؟ به درد نمی خورد هواپیما می خواهم چه کار حتی پاراگلایدر هم به درد نمی خورد من می خواهم خودم بال بزنم بال های الهی ام را داشته باشم خودم بال بال بزنم این است که ارزش دارد.
زندگی جهنم نفهمیدن هاست
- اگر خیلی داغ هستی، اگر خیلی مشکل داری فکر میکنی خیلی دنیایت جهنم است بدان که نمیفهمی خُب برو ببین چه چیزهایی ها را نمی فهمی، برو بفهم .
آسمان، نور خدا، عشق، سعادت با ماست
- همه اینها دائم با شماست آخر شده آسمان از شما رو برگرداند ؟ هیچ وقت عشق به شما نه نمی گوید شما به عشق نه می گویید، هیچ وقت خدا نورش را از شما نمی گیرد شما به نور خدا پشت می کنید.
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پرمهر نسیم
زندگی رسم پذیرایی از تقدیرهاست
باور کنید یک چیزایی تقدیر تو بوده است چرا ؟ نمی دانم، نمیخواهم هم بدانم یک جایی قبل از اینکه به دنیا بیاییم یک زندگیهایی را گذراندیم آمدیم، چه کار کردیم نمی دانم خدا نپسندید که من و تو یادمان بماند اگر خیلی خوب بودیم اینجا اوج ما را بگیرد و اگر خیلی بد بودیم آنقدر شرمنده و سرشکسته باشیم که نتوانیم در جامعه بشری بگردیم. اما بدانیم زندگی رسم پذیرایی از تقدیرهاست.
صحبت از جمع : من یاد سوره نصر افتادم که می گوید : فَسَبِّـحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ ۚ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا. پیامبر (ص)، برای آن استغفاری که من فکر می کردم نبوده است ایشان آن مراحل و درجات عالیه را طی کردند که به آن مطلق رسیده اند، درست فهمیدم ؟
استاد : قطعا همینطوره، پیامبران خدا از بدوی که به دنیا آمدند پیامبر اعلام نشدند إلا حضرت عیسی(ع) آن هم نه به عنوان پیامبر بلکه به عنوان اینکه حضرت مریم (ع) را نجات داد بعدها در بزرگ شدن به مرتبه پیامبری رسیدند چرا ؟ چون حقایق دنیا را یکی یکی دیدند منتها عِناد نکردند ما هم می بینیم ولی عناد کردیم. فرق ما با پیامبران، برگزیدگان خدا این است آنها عناد نورزیدند ما عناد میکنیم، نه مگر می شود، مگر می شود اینطوری باشد، چرا نمی شود، زندگی رسم پذیرایی از تقدیرها ست.
بعد از این فضای پیش رویتان فضای بزرگی خواهد بود مراقب خودتان باشید تا اینجا مفتی نیامدید نه به خاطر اینکه با من هستید نه، مفتی نیامدید تا اینجا که این همه مطالب ارزشمند از جاهای مختلف به دستتان رسیده حتما باید یک کاری کنید پس مثل من پَهن بشوید آن وقت فشار خونتان بالا نمی رود، آن قدر عالی است .
صحبت از جمع : امروز در مترو فدک یک نفر خودکشی کرد آدم نمی تواند به آن فکر نکند تا فشار خونش بالا نرود چطوری پهن شویم ؟
استاد : خودکشی کرد، انتخابش بود اگر باور کنی که انسانها در انتخاب شان آزادند آن موقع برای تو سهل تر می شود او انتخاب کرد کسی او را نکشت، حالا تو میخواهی بگویی نه او خودکشی کرد برای اینکه پول نداشت، خودکشی کرد برای اینکه این اتفاق افتاده بود، آن اتفاق افتاده بود همه ی اینها در این دنیا برای خیلی آدمهایی که سوار مترو میشوند می روند و می آیند به طور روزمره اتفاق می افتد ولی خودکشی نمی کنند چون انتخابشان خودکشی نیست. ولی این خوب است که تو به آن فکر کنی ببینی آیا من در جایی میتوانستم به کسی کمک کنم، او را که نمیشناختی نه، در جایی می توانستم بار کسی را سبکتر کنم و عمدا نکردم اگر نکردم خدایا مرا ببخش قول میدهم از این به بعد انجام بدهم . این است آن چیزی که سهم شماست که شاهد بودی و دیدی، به این مسئله فکر کن.
صحبت از جمع : با توجه به مثالی که دوستمان گفت دقیقا نقطه مقابل حرف شماست یا یکی از دلایلی که خودکشی کردن خیلی بد است چون به نقطه ای می رسد که انتخاب میکنیم بمیریم و در آن نقطه من انتخاب می کنم که خدا قدرتی ندارد که شرایط را تغییر دهد چون من انتخاب میکنم و به این نقطه می رسم تمام آن قدرتی که خدا دارد را منکر میشوم.
در مورد کارم صحبتی گوش می کردم که می گفت اگر شما حتی کادو می فروشید 2 نفر با هم در محدوده شما دعوایشان بشود جدا شوند باید یاد بگیرید که بخشی از آن تقصیر شماست چون تو بلد نبودی به آنها این هدیه را بفروشی که آنها بخواهند روابطشان بهتر شود در هر حوزه ای که کار میکنید اگر کار کسی را درست راه نمیاندازید آن آدم عصبانی از آنجا بیرون میرود در صورتی که تو می توانستی آن کار را انجام دهی تا آن پروسه ادامه پیدا میکند تا هر جایی برود که این عصبانیت سر نفر بعدی چگونه می خواهد خالی بکند گردن شما هم هست.
استاد : سهمی از آن با شماست نه همه ی آن چون او می تواند انتخاب کند که پهن باشد، پذیرای قدرت الهی باشد، مطلق و بزرگ باشد، نخواسته، خب پس باید تاوانش را بدهد امّا در ایجاد این مسئله شما هم مقصری.
ادامه صحبت از جمع : یک نکته خیلی سختی که این جا دارد این است که خب حالا کارهایی که ما باید انجام دهیم چیست یعنی یک جاهایی من می بینم میتوانم یک چیزی را بپذیرم ولی قرار نیست من هر چیزی را بپذیرم به عنوان اینکه چون من می خواهم حالا پهن باشم، این پهن بودن شاید پذیرش حتی یک ظلمی که اتفاق می افتد باعث شود که من هم به نفر بعدی ظلم بکنم در صورتی که من باید می ایستادم تمیز دادنش خیلی سخت است.
استاد : خیلی خیلی سخت است تو باور میکنی من در این سن شبها تا صبح چندین بار بیدار می شوم و به این فکر میکنم کجا پذیرای ظلم و زور دیگران شدم فقط صرف اینکه می خواستم به آنها محبت کنم من یک آدم قدرتمندی هستم نگاه نکنید نمی توانم رو پایم راه بروم اگر اراده کنم آدم های روبه رویم را می پیچانم می گذارم کنار دیوارحالا فکر کن آن موقع که جوان بودم چه در می آمدم ولی چرا نکردم فقط به صرف محبت، چون محبت زیادی در قلبم داشتم شما اگر کاری میکردی می گفتم حالا رها کن بابا عیب ندارد حالا طوری نیست بعد برگشتم نگاه کردم گفتم تو این بار را فقط خودت نبردی این بار را بچه هایت هم بردند، همسرت هم برده قطعا لحظاتی بوده برای این ها، که تو اختصاص دادی به کس دیگر چرا ؟ برای اینکه به او محبت کنی آیا تو مجاز بودی ؟ سهم خودت را می دادی نه سهم اینها را، خانمی که پیش من بود آذوقه دادم بردند به من گفت حاج خانم یکی آمد خیلی وضعش بد بود من سهم خودمان را به او دادم گفتم تو بیجا کردی آن چیزی که من به تو داده بودم مثلا اگر 10کیلو برنج داده بودم و شما 5 نفرهستید 2 کیلویش برای توبود مابقی برای بچه هایت بود تو 2 کیلوی خودت را می بخشیدی تا مدتی هم تا آن برنج تمام شود برنج نمی خوردی میگفتی من برنج نمی خورم و من این کاررا انجام دادم به طور مرتب استغفار می کنم خیلی مهم است شما نگاه کنید آن چیزی را که میبخشی آیا همه ی آن سهم توست اگر سهم توست ببخش. مدرسه پسرانه درس میدادم یک مستخدمی که آقای جوانی بود تازه هم ازدواج کرده بود من هم یک دختر 19 ساله یک روز آمد پیش من گفت، من میخواهم مستخدم باقی نمانم گفتم خب من که قدرت و عنوانی ندارم، گفت اگر بتوانم مثلا 6 دبستانم را یا مدرک سیکلم را بگیرم میتوانم بروم در اداره آنجا به کار دفتری بنشینم گفتم خب برو گفت آخر بلد نیستم من معلم ندارم من نمی توانم این ها را بخوانم، من نمیتوانم اینها را یاد بگیرم. 2 تا سهم زنگ تفریح داشتیم یکی را اختصاص دادم آن موقع هنوز هم این چیزها را نمی فهمیدم به خودم گفتم یک چیزی باید بخوری جان داشته باشی چون کلاس بعدی به تو احتیاج دارد یکی را به او بخشیدم گفتم من دفتر نمیروم تو بیا اینجا بنشین کلاس من همین جا پای تخته ریاضی ها را برای تو توضیح بدهم. پایان آن سال مدرکش را گرفت آن موقع این را رعایت کردم پس چرا بعدا نکردم؟ چون خیلی آدم با محبتی بودم؟ نباید میکردم. شما هم به این مسئله خیلی دقت کنید چون بدهکار می شوی چیزی را ببخش با محبتت که برای تو است نه برای همسر و مادر و برادر و خواهرت اجازه این کار را نده خیلی سخت است چون تشخیصش مهم است اما امروز اگر کمر همت ببندی و از خدا کمک بخواهی به تو نشان می دهد من هر روز میبینم و هر روز میزنم در سرم هیچ کس نمیداند گاها در چه عذابی زندگی میکنم همه چیز هم سرجایش الهی صد هزار مرتبه شکر مال و منالم، خونه ام، زندگیم، خونه ام آماده و شیک میشود بزرگ شده است فرزندانم یکی از یکی با محبت تر، با احترام تر هر چه که من از اینها راضی هستم هزاران برابر خداوند از اینها راضی باشد پس چه مرگت است ولی هر روزم جهنمی است چون یکی یکی میفهمم آن موقع که می توانستم یک کار دیگر بکنم به خاطر محبتم یک کار دیگر کردم و امروز صدمه اش را میخورم. من حق های اینها را چگونه بدهم من نمیتوانم حق اینها را بدهم پول نیست که پولم را ببخشم. عمر نیست که عمرم را ببخشم حاضر بودم ولی نمی توانم بدهم فقط به درگاه خدا استغفار میکنم تو من را ببخشی اینها هم من را می بخشند این تنها کاری است که میکنم حالا اگر به درد شما هم میخورد شما هم همین کار را بکنید. همه ی شما کم ندارید فکر نکنید که من چیزی که میگویم برای من است اگر تک تک بشمارم چه چیزهایی به گرده اتان آویزان است وحشت می کنید.
حلالیت گرفتن یک چیزی است خودم باید خودم را هم ببخشم حلال کنم که چرا این کار را کردم می توانست یک جور دیگر باشد وقتی این کار را نکردم خیلی دیر آن پهن شدن و جاری شدن خداوند در پهنه ی دریای من دیرتر اتفاق افتاد. هر چه دیرتر اتفاق افتاد سود من، کمک رسانی من به مردم کمتر و دیرتر شد. همه اینها باید جبران بشود من اینها را چطوری جبران کنم ببینید بیخودی این را نمی گویم که بگویم شما برای من ناراحت بشوید، نه، شما بروید برای خودتان ناراحت شوید بروید به خودتان فکر کنید ببینید با خودتان چه کار می کنید وقت آن دقیقه ای که میرسد که بین این دنیا و آن دنیا هستیم هم آنچه که پشت سر گذاشتیم می بینیم هم آنچه که پیش روی مان است می بینیم آیا راحت، سبک پرواز میکنیم برویم یا نه؟ خیلی مهم است من در نهایت صداقت و محبت هر چه که میفهمم در اختیار شما میگذارم به خدا چیزی از شما پنهان نمی کنم می بینید که ساده ترین چیزهایی که مربوط به خودم است به شما می گویم که شما بدانید چون میدانم که در زندگی های شما هم اتفاق می افتد ببینید استفاده کنید.
صحبت از جمع: آن مستخدم که کمک کردید من برداشتم این بود که آن لحظه حال خوبی داشتید ولی بعد ها نه؟ آیا کار درستی انجام دادید؟
استاد: از آن حال خوبی داشتم چون ببین دو تا زنگ تفریح داشتم، بعدا هم خوب بود چون یک زنگ تفریح را اختصاص دادم به قوای بدنی و جسمی که سر کلاس میروم خسته نباشم به شاگردانم بد نگذرد، آن موقع درست فهمیدم با اینکه 19 سالم بود ولی بعد از آن را نفهمیدم فقط به دلیل اینکه شده بودم یک گلوله پر از محبت، محبت زیادی فقر می آورد.

