منو

دوشنبه, 23 مهر 1397 - Mon 10 15 2018

A+ A A-

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون31: برای رسیدن به صلح جهانی همه می دوند همه هم سینه می کوبند که به چی برسند؟ به صلح جهانی، برای رسیدن به صلح جهانی تنها جاده ای که وجود دارد صلح در درون است دنیا هرگز رنگ صلح نمی بیند اگر آدمیانی که در او زندگی می کنند از درون با خودشان در صلح نباشند.
قانون 32: گاهی اوقات جوانها که زنگ می زنند می گویند چه خبر؟ می گوید نمی دانم اصلا حالم خوب نیست ، می گوید آخر چی شده؟ می گوید نمی دانم ولی حالم خوب نیست. اگر حالت خوب نیست حرفم را گوش کن ، حالت خوب نیست؟ صبح که از خواب بیدار می شوی می گویی ای کاش که بیدار نشده بودم، حالت خوب نیست؟ می دانی چرا؟ تو همه چیز داری فقط خودت را نداری، تو خودت را نداری. می دانی خودت را نداری یعنی چه؟ خودت را نداری.
یک روزی در این چند روز گذشته که پسرم مغازه بود و پدرش و برادرش و خواهرش و شوهر خواهرش و همه آنجا بودند من هم تک و تنها درخانه بودم برای اینها غذا درست کردم و دادم اینها آنجا غذا خوردند، یک وقت دیدم دارم غش می کنم اصلا چشم هایم دارد روی هم می افتد و بیهوش می شوم به خودم گفتم چی بخورم؟ دیدم هیچی دوست ندارم، گفتم هیچی نمی خورم، بعد یکدفعه به خودم آمدم و گفتم عاقل! تو همه چیز داری، خودت را نداری! سفارش بده یک غذایی که خیلی می پسندی برایت بیاورد و خودت بخور، همیشه نباید همه باشند که بخورند؟! جای شما خیلی خالی مرغ سوخاری دوست داشتم سفارش دادم آوردند، خیلی هم نتوانستم بخورم ولی رضایت قلبی که به من داد خیلی حالم را خوب کرد. من خودم را دارم و خیلی هم این خود من ارزشمند است، خیلی می ارزد چرا حرامش کنم، حرامش نکن، بعد یکی آمد و احوالاتم را به هم ریخت حال خوشم را پشت و رو کرد یک نیم ساعتی به خودم تاب خوردم بعد به خودم برگشتم، گفتم حیف تو نیست ببین چه حال خوبی داشتی با غذایی که خوردی از اینکه به خودت ارزش قائل شدی و برای خودت هم یک بهایی دادی و کاری کردی چقدر لذت بردی! لازم نیست همیشه آدمها به من بها بدهند، خودم به خودم بها می دهم. حالا واقعا روا است که یکی دیگر بیاید بهایت را از تو بگیرد؟ پس تو اصلا بهایی نداشتی اگر داشتی نمی توانست از تو بگیرد. فوری برگشتم رفتم سر جای خودم، نه من بها دارم خیلی هم بهای ارزشمندی دارم، اصلا پر بها هستم، چه کسی گفت که بهایی ندارم، حالا اگر دیدی حالت خوب نیست فکر کن!!همه چیز داری فقط خودت را نداری.
قانون33: هر وقت توانستی دستت را به دعا برداری بدان که خداوند قبلا دعای تو را اجابت کرده است اگر دعای تو را اجابت نکرده بود فرصت دعا کردن به تو نمی داد.
می گوید من آنقدر دعا کردم یک دانه اش را هم اجابت نکرده، جواب نیامده، آخر برای اینکه تو اصلا دعا نکردی تو فقط ریا کردی ادای دعا کردن در آوردی وقتی دعا می گوییم که از این عمق وجود بیرون می آید مثل یک خورشید پخش می شود، تو آن جوری دعا کردی؟ چون خدا وقتی دستهایت را بالا می بری نمی تواند برگرداند چون به شما گفته دست سائل پیش تو آمد حتما یک چیزی کف دستش بگذار چون دست من با آن است، اول من می گیرم بعد به سائل می دهم تو وقتی دستت را بالا بردی مگر می تواند چیزی درآن نگذارد؟ حتما داده است. اصلا از قبل تدارکش را دیده بود گذاشته بوده بغل تشکچه اش حالا می گوید نعوذ بالله این مشرک هم شده یا بت پرست هم شده است نه والله، گذاشته بود بغل تشکچه اش مثل مادر بزرگها و پدربزرگها برای اینکه می دانست نوه اش می آید، باباجی شکلات داری؟ شکلات را از قبل خریده و کنار گذاشته است. او می داند من که دست هایم را بالا بردم چه می خواهم بگویم از قبل گذاشته این بغل همچین که دستم را بالا بردم می گوید بگیر اما قبل از اینکه بگوید بگیر نگاه می کند این دستها چه جوری آمده کثیف است، آلوده است، با نفرت است، با خشم است، با بدخواهی برای مردم است و الی نهایت اگر نه که بمان زیر تشک این هنوز لایق نشده است. حالا از این به بعد واگر دستت به دعا برداشته شد مطمئن باش که اجابت شده است حواست را جمع کن که از دست ندهی.
قانون34: انسان در دنیا دو تا معلم دارد، دو جور معلم دارد: یکی آموزگار است و یکی روزگار است همه شما در مدرسه آموزگار داشتید، نداشتید؟!
انسان در دنیا دو تا معلم دارد، دو جور، دو قسم یکی آموزگار است و دیگری روزگار است هرچه که با شیرینی از اولی نیاموختی از دومی با تلخی می آموزی چون راهی نداری. اولی به قیمت جانش به تو می آموزاند، دومی به قیمت جانت به تو آموزش می دهد. انتخاب تو است کدامش را می خواهی انتخاب کنی؟ اولی یا دومی ؟ هنوز هم دیر نشده و هنوز هم می توانی انتخاب کنی آموزگار شما قرآن است آموزگار شما قصه های قرآن است اینقدر قشنگ یادت می دهد که چکار کنی، آموزگار شما کلام چهارده معصوم (ع) است خیلی قشنگ به شما آموزش می دهد به شرط آنکه تو طالب باشی نیاموزی روزگار به تو می آموزاند اصلا شک نکن.
قانون35: کائنات وجودی واحد است ،یکپارچه، یکپارچه ی یکپارچه همه چیز و همه کس با یک نخ نامرئی به هم پیوسته اند به همدیگر بسته شدند اگر در اینجا آدمی را اندوهگین کنی می تواند آن سوی دنیا بسیاری از انسانها را اندوهگین کند.
حالا یکی که برای سرمایه اش که تبدیل به دلار کرده و حالا نگرانی دارد من بدون هیچ حرکت مالی نگران خواهم بود، شما هم نگران خواهید بود بعد می گویی حالم خوب نیست من به تو می گویم توهمه چیز داری اما خودت را نداری چون خود تو آنجا در آن خانه در آن برج در آن آپارتمان تحت فشار است چون آن تحت فشار است تو هم تحت فشار هستی،
صحبت از جمع : ببخشید استاد، یک جایی هم حجت تمام شده که دیگرهیچ کاری نمی شود کرد چه در تربیت و چه حتی در برخورد با یک دانش آموز،بچه، اجتماع.
استاد: شما اصلا نگویید حجت تمام شده حتی مسائل زمینی تا روزی که من، شما، شما، .... زنده هستیم هیچ حجتی تمام نشده هنوز کلامی هست که بتواند از دهان من، شما، ایشان، ... خارج بشود و در جایی یک نفر دیگر بردارد و با همان کلام راه جدید پیدا کند اصلا نا امید نباشید این دنیا بدون صاحب نیست، بدون بزرگ نیست و رها شده هم نیست نگاه به این همه به اصطلاح هرج و مرج نکنید من اصلا هرج و مرجی در این دنیا نمی بینم.
ادامه صحبت از جمع : من منظورم این بود یک جایی باید قاطع بود باید نه گفت چون آخرش است.
استاد: شما همیشه نه را بگویید، شما همیشه با قاطعیت کلامتان را بگویید اما یادتان باشد که هیچ احدی حجت تمام نیست چون اگر تمام شود می میرد، هر آدمی که هنوز زنده است هنوز چیزهایی هست که باید بداند و شاید انتخاب کند و شاید هم عمل کننده باشد. پس من و شما کاره ای نیستیم که بگوییم به همه چیز و همه کس حجت تمام شده، حجت به من و شما تمام شده که حرفت را با ملاحظه گری نزن حرفت را بر اساس حقیقت کلام خدا همان جوری بزن با همان چیزی که در قرآن گفته میشود عوضش نکنی یک مدل دیگر بگویی اصلا و ابداً . حضرت یوسف گفت این از من کام خواست من قبول نکردم چقدر این جمله صریح و واضح است و چقدر قشنگ است. تو از این بابا پول ربا گرفتی؟ جواب یا آره است یا نه! می گوید آخر می دانی من قرض خواستم این پول را آورد روی آن یک بسته شکلات داد یک بسته قند داد گفت اینقدر من از تو می گیرم. از تو چی پرسیدند آن را جواب بده، تو ربا گرفتی؟ بگو بله، چون اضافه پولی که از تو می خواهد پول یک بسته قند نیست، اینها قصه هایی است که آدمها برا ی خودشان ساختند و دین گریزها را برای ما محصول آوردند چون از آدمهایی که کلام خدا را بکار می برند و در آن یک دستکاریهایی می کنند به سلیقه و موش دوانیهایی می کنند به وجه ذهنی شان، هر کار خلافی را می کنند پاسخ همه چیز صریح است یا این یا آن، اما و اگر وقتی افتاد وسط ، دردسرها شروع می شود.

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم

سوال: مطلبی که راجع به تقدیرات فرمودید که ما خیلی جاها انتخاب کردیم که الان زندگی مان این شکلی باشد حالا سؤال من این است، ما که این عالم که نبودیم از جای دیگری داشتیم این را انتخاب می کردیم آیا ما واقعا شرایطمان را زندگی کردیم و فهمیدیم داریم چه انتخابی می کنیم ؟ و بهترین انتخاب را کردیم؟
استاد: ما قبل از آمدن به این دنیا یک چیزهایی را انتخاب کردیم یعنی شما انتخاب کردید که پدرت آن آقا باشد ، مادرت هم این خانم باشد و انتخابت بود اما وقتی به دنیا آمدی انتخاب را فراموش کردی برای اینکه امنیت داشته باشی بتوانی شروع کنی به شناختن ، از قبل شروع پیش داوری نکنی پدرم یا مادرم این عیب را دارد آن عیب را دارد و با اینها تمارض و برخوردهای نامناسب شروع کنی. این انتخاب آنجا بود و جاده ی تقدیرت را خداوند اینطوری رقم زد، آمدی اینجا، این قابل عوض کردن نبود اما در این جاده ی تقدیر وقتی به درس خواندن رسید میتوانست انتخاب کند که خوب درس بخواند یا نخواند وقتی به دانشگاه رسید می توانست انتخاب کند آنقدر خوب درس خوانده باشد تهران قبول شود یا آنقدر خوب نخوانده باشد شهرستان قبول شود وقتی که جلوتر آمد میتوانست انتخاب کند دوستانش مؤمن باشند یا بی دین باشند، جاده ی تقدیر دو راهی هایی دارد و پیچیدن هایی که این پیچیدن ها به اختیار شماست دیگر جبری در کار نیست بخش جبرش افتادن توی آن اتوبان تقدیر بود که جلسات پیش صحبتش را کردیم اما بخش اختیارش تو مباحث دو راهی ها و پیچیدن ها بود که تو خودت انتخاب کردی چی باشی . چکار بکنی.
ادامه ی سوال: فکر کنم سؤالم خیلی گویا نبود منظور من این بود که وقتی ما تقدیراتمان را انتخاب کردیم دقیقا اشراف داشتیم به آن چیزی که داریم انتخاب میکنیم؟
استاد: براساس آنچه که تا به امروز رؤیت کردم، بله. چون ما آمدیم اینجا یک چیزهایی را صاف کنیم حساب کتاب هایش را ببندیم اگر نتوانیم ببن آمدنمان به چه درد میخورد و این آخرین مرحله ست می دانید که اسفل السافلین است، اسفل السافلین آخرین مرحله ی تسویه حساب است برای همین بعضی ها بدترینش را انتخاب کردند .
ادامه ی سوال: اگر بخواهیم روی ساعت در نظر بگیریم ما الان روی عدد6 هستیم؟
استاد : آفرین یک روزی در عدد 12 بودیم آن بالا امروز 6 هستیم توی آن منطقه قرار گرفتیم .
جلسه ی پیش گفتیم که با توجه به جاده ی تقدیر و انتخاب ما در پیچیدن ها، یاد گرفتیم ما به زندگی مان حاکم نیستیم ولی محکوم هم نیستیم این خیلی مهم است اگر یاد بگیری که حاکم نیستی دیگر زور نمی گویی ما این را یاد نگرفتیم، همگی حاکم هستیم! من می گویم من می دانم ، این حکومت طلبی و اینکه من می گویم باید این کار را بکنی و حق انتخاب را از طرف مقابلت می گیری یک جورایی تو را محکوم می کند به اینکه در جاده ی نیستی قرار بگیری خودت انتخاب میکنی .
قانون 24: سختی هایی که ما توی زندگی مان تحمل می کنیم از هر نوعی را که شما فکر بکنید از هر مدلش را که شما فکر بکنید اینها فرصت هایی هستند که قلب را نرم کنند، سختی ها برای این است که قلب ها را نرم کند آنهایی که حکمت این سختی ها را می فهمند نرم تر می شوند. آنهایی که درک نمی کنند ، سخت تر می شوند. من آقایی را می شناختم که در حمام شخصی خانه ی شان طوری می ایستاد که دستش به دیوارهای حمام شان نخورد حمامی که فقط خودش استفاده می کرد بعد صاحب اولاد شد کار به جایی رسید که طهارت بچه اش را هم خودش می گرفت، دقت می کنید؟ شاید هنوز از آن بار سختی وسواس هنوز مقداری اش را دارد ولی کوله بار خیلی زیادی اش را زمین گذاشته قلبش یک مقدار نرم شد. آدمی که همیشه گردن می کشد آدمی که رگ گردنش همیشه سیخ است یک روزی یک جایی یک کوله ی سخت می گذارند روی پشتش، اگر بفهمد آرام آرام کوله را میبرد و اشک هم می ریزد می گوید این مجازات آن روزهاست ، یادت هست کوله میگذاشتی گردن بقیه؟ آرام آرام سختی را می پذیرد و این قلب از آن سختی خارج میشود اما آن کسی که حکمت کشیدن این سختی را نمی فهمد، کارش به کجا می رسد؟ هر جوری هست با هر حقه ای این را پایین بیاندازد و اگر پایین بندازد دفعه ی بعد دوبلش را به او می دهند، دفعه ی بعد سه برابرش را به او می دهند سختی هایش افزون می شود. وسواسی ها، وسواس ها را ول کنید ، هرگونه وسواسی در هر امری شما را به یقین به پستی و ضلالت می کشد ، آن کسی که می گوید که من پوزش را به خاک می مالم غرورش را میشکنم تا کوتاه بیاید فلان کار رابکند ، مواظب پوز خودت باش.
قانون25: بت های درون را یکی یکی بشکنید، آنقدر بتخانه ی شما پر است مثل بتخانه ی من ، ولی من در بتخانه ام را باز کردم هرچند وقت یکدفعه گریه زاری می کنم برای یکی از بت های خوشگلم بعد هم می اندازم پایین و میشکنم ، اما شما هنوز باز هم نکردی! بتخانه ی تان را باز کنید .من مرد هستم من مردهستم، مردی شما یک بت است قبل از اینکه یکی بیاید آن مردی را آن بت را بشکند خودت بشکن ، تلاش برای شکستن این بت ها را شروع کنید، راستی هایتان می تواند بت باشد ، من هیچوقت دروغ نگفتم و نمی گویم ، یک بت خوشگل سفید ، تو داری دائم سجده اش می کنی چه چیزی را سجده می کنی؟ راستی و درستی خودت را، راستی درستی مگر سجده هم دارد؟ اصلا راستی و درستی مگر امتیاز است؟ راستی و درستی یعنی وظیفه . عبادت هایش ، من همه ی نماز هایم اول وقت است ،نماز اول وقت تو یک بت است یک بلایی سرت می آورند بیا و تماشا کن. نیکو کاری ها ، من اینجا که می نشستم هر سری که آذوقه میدادیم به همه اعلام می کردم چون واقعیت فکر میکردم وظیفه ام است چاره ندارم شما باید بدانید چقدر پول به من دادید و من چقدرش را خرج کردم ولی فکر کنم که یک اشتباهی کردم اینجا اعلام میکردم دوستان مثلا 100 میلیون جمع شده من 110 میلیون آذوقه خریدم و پخش کردیم، پرید ، شاید که من وقتی این کار را میکردم شاید برایم یک حالت بت بود شاید یک مقام بود البته مقام هم نبود ولی پولم را کم کردند به همین سادگی مواظب خودتان باشید، ایمانتان می تواند بت درونتان باشد. باورتان میشود؟ هرچه که در درون شماست و شما در بیرون به آن مفتخری بت شماست حتی اگر ایمانت باشد! بت های درون را یکی یکی بشکنید مردها تو غیرتمندی شان غیرتشان یک بت است، غیرتی که می جوشد و ناعاقلانه رفتار می کند فقط یک بت است، غیرت وقتی غیرت است که در جایی می جوشد که تصمیم عاقلانه می گیرد درست میگیرد به نفع دیگران می گیرد نه برای برتری طلبی شما.
.
قانون26: ایمان باید بزرگ باشد ایمان هرچی میخواهید باید بزرگ باشد روز به روز هم ایمانتان وسیع تر باشد اما با ایمانتان در پی بزرگی نباشید. ما مقدار خیلی کمی ایمان داریم ،مقدار خیلی زیادی با آن بزرگی می کنیم ، من می دانم تو باید گوش کنی این کار تو غلط است و الی آخر. ایمانتان بزرگ باشد اما با ایمانتان در پی بزرگی نباشید. اتفاقا هرکسی ایمانش خیلی بزرگ می شود مدام خودش کوچک می شود چرا؟ چون هرچه ایمان بزرگ میشود خداشناسی بالاتر میرود هرچه خدا بزرگ تر می شود من ریز تر میشوم از این که هستم خجالت میکشم در مقابل این هم بزرگی چگونه من باشم؟ فکر بکن مورچه و فیل را باهم در نظر بگیر مورچه جلوی فیل چگونه عرض اندام کند؟ ترجیح میدهد برود یک گوشه ای گم و گور شود که دیده نشود.
سوال: ایمان یعنی ایمان داشتن به حضور خدا ولی من وقتی به ایمان خودم نگاه میکنم می بینم که من به ایمان به فرآیندی برای داشتن زندگی بهتر است انگار در آن خدایی نیست حالا یک زندگی بهتر در جهانی دیگر یا فلان کار را بکن برای زندگی بهتر در این جهان ولی خدا به واقعیت در آن نیست بخاطر همین هم هست که سخت تر میشود معذوریت هایم بیشتر میشود مثلا قبلا یک ذره مویت بیرون بوده ایراد نداشت حالا خیلی رعایت کن. ایمانم بیشتر به جایگاه زندگی ام بستگی دارد حالا چه تو این دنیا چه تو آن دنیا.
استاد : یکی از دلایلش این است، من نگاه میکنم به عروس هایمان ، عروس هایمان خیلی خوشگل شدند هرچه بیشتر پیش می رویم لباس هایشان خیلی قشنگ تر است خیلی خوشگل تر است و هر روز یک چیز جدید ،یک چیز خیره کننده ی دیگر که همه ی چشمها به آن خیره می شود مثل ایمان تو که مدام بالا میرود اما هرچی که این لباسها خیره کننده تر می شود از عروس خبری نیست عروس های داخل آن کوچک تر می شوند چون عروس قرار بود یک روزی لباس سفید بپوشد فقط به این دلیل که نشان بدهد وجودی سپید به حجابی سپید مزین شد که چه بکند؟ یک زندگی سپید رقم بزند اما الان هی لباسها گران ،سنگین ،سخت یک جورایی یک جورایی، عروس هایشان کوچک تر میشوند برای همین وقتی لباس عروسی را درمی آورند دیگر عروسی وجود ندارد. وقتی تو ایمان می آوری که مبادا توی جهان آخرت جهنم بیفتی عملا ایمان نداری ، چه کسی می خواهد تو را بیندازد جهنم؟ خدا؟ پس خدای تو کو؟ کجاست؟ توی طاقچه گذاشته آن بالا ؟ نیست که! وقتی که تو به خدا و به پیغمبر ایمان می آوری برای چی؟ برای اینکه یک زندگی موفق تری داشته باشی ؟ پس خدای تو کو؟ چون لازم نبود تو ایمان بیاوری یک زندگی موفق داشته باشی خداوند خود به خود به تو یک زندگی موفق میداد تو باید به یک چیزی فراتر از این دستت را دراز میکردی نه فقط برای یک رفاه زندگی نه فقط برای اینکه بعدا بروی توی بهشت همینجوری بنشینی دهانت را باز کنی میوه ها بیفتد توی دهانت خوب الانش هم بخواب دراز بکش بشین توی مبل یک غلام بچه ای را اجیر بکن پولش را بده، پولش هم داری هی تند تند انگور حبه کند بگذارد دهانت . اگر ایمان شما این هست که یک کسی ظرف انگورت را حبه کند دهانت بگذارد این ایمان نیست ، خدا انتخاب شما نیست یادتان باشد شما داشتن خدا را انتخاب نمی کنید شما انتخاب خدا هستی خدا انتخابت کرده و در تو جای گرفته به تنهایی بدون اینکه مال فلانی و فلانی باشد فقط مال توست اصلا تو را انتخاب کرده برای اینکه در تو خانه کند، خدا که خانه ندارد من هم می دانم خدا خانه ندارد ولی خودش گفته است توی عرش به آن بزرگی نمی گنجم اما توی قلب مؤمن می گنجم پس من ایمان می آورم برای اینکه قلبم گنجایش گنجیدن خدا را داشته باشد من این را می توانم انتخاب کنم اما خود خدا را نمی توانم انتخاب کنم چون او قبل از اینکه من او را انتخاب کنم ، من را انتخاب کرده است همان موقعی که به دنیا آمدم من را انتخاب کرد تو را انتخاب کرد با همه ی بدی هایمان انتخاب کرد بد بد هستیم اما انتخاب کرد اما خدا یک روز یک چیزی را به ما کم بدهد ما از انتخاب مان صرف نظر میکنیم ، این ایمان نیست برگرد یک بار دیگر از اول نگاه کن.
قانون 27 :می خواهم بروم سراغ آدمهای موفق ببینید شما جزء کدام یک هستید، توی زندگیشان موفق هستند خیلی عالی ست.ولی آدم موفق ویژگی عظیمش مؤثر بودنش در جامعه ست تاثیرش روی دیگران است در روابط در کارها در همه چیز . اما َآدمهای موفق یک اشکال دارند ویژگی نامربوط و بدش در این است ببینید شما دارید؟ اگر دارید ترکش کنید ، توان سایه بودن و کنار ایستادن توی صحنه ، محو بودن را ندارند می خواهند همیشه ظاهر باشند همیشه. اگر توی زندگی تان موفق هستید ببینید این موفقیت چه تاثیری روی شما گذاشته است آیا فقط از اینکه مؤثر باشید لذت میبرید؟ و سعی می کنید در دیگران مؤثر باشید؟ ولی به صورت سایه، محو.یا حتماً باید مطرح شوید که اینکار را من کردم من سختی اش را کشیدم من توان گذاشتم، این آدم اصلاً موفق نیست، چرا؟ چون درست است که کار کرده ولی مؤثر نیست، شما خیلی از مواقع برای دیگران کلاس درس آموزشی می گذارید ولی چقدر تأثیر دیدید؟ هیچ !! طرف گوش کرده و از آن طرف رفته، انگار نه انگار، بعد هم یک جمله بد هم پشت سر طرف گفتید، غافل از اینکه یادتان رفت شما باید در سایه قرار می گرفتید تا کلامتان مؤثر باشد، توجه دیگران را برای خودتان خرج نکنید، بگذارید تمام توجهشان روی کلامی باشد که به گوششان می رسد، اینها نکته هایی ست که باید در زندگیمان رعایت کنیم، چون نکردیم امروز روزگار سختی داریم، پس اگر خواستید مؤثر باشید خواهشاً سایه قرار بگیرید، درجه دوم قرار بگیرید، محو باشید تا بتوانید مؤثر باشید.
قانون28: اگر نمی خواهید دروغ بشنوید، دروغ نگوئید، این خیلی قشنگ است همه هم بلد بودند، اما این یک بند دیگر هم دارد، یک اضافه دیگر هم دارد که کسی به این توجه نمی کند و اکثر زندگیها متلاشی می شود سر همین بند سومی، اگر نمی خواهید دروغ بشنوید خودتان دروغ نگوئید، اما خودتان دروغ نگوئید تمام نشد، یک چیز دیگر با خودش دارد، با دیگران به گونه ای رفتار نکنید که مجبور به گفتن دروغ بشوند، ما دروغ نمی گوئیم، منتظریم که دیگران هم به ما دروغ نگویند اما آنقدر در زندگی و روابطمان به افراد مقابلمان سخت می گیریم و در مقابلشان عفوی نیست محبتی نیست، حتی تعلیم مان با محبت نیست که آنها مجبور می شوند به ما دروغ بگویند، آقایان بخصوص خیلی حواسشان را جمع کنند، چون علی الظاهر در مقام بالاتری نسبت به همسرانشان در خانه قرار دارند البته ، جامعه امروز اینطور نیست، من متأسفم که اینطور نیست چون خانمها دچار عواطف و احساسات تند هستند و آقایان در این زمینه بسیار ملایم تر و محکم ترند و می توانستند مدیریت بهتری در زندگیها داشته باشند، که نکردند جایگاه هایشان را بدلیل رفتارهای نامناسب جابجا کردند، ولی اگر همسرتان به شما دروغ گفت، زمینه دروغش را اول در خودتان جستجو کنید، ببینید چه کردید که مجبور شد به شما دروغ بگوید.
قانون 29: همه تان دوست دارید توجه کردن را یاد بگیرید، امروز یک تمرین در این خصوص می دهم، توجه را از تنفس تان شروع کنید در این مدتی که من صحبت کردم کسی امار دارد چندبار نفس کشیده؟ از روزی یک تنفس شروع کنید، وقت نفس کشیدن از پروژه شروع تا پایان یک نفس فقط به نفستان توجه کنید، ببینید خوشگل است؟ زشت است؟ تند است؟ یواش است؟ تلخ است؟ تیز است؟ یعنی وقتیکه می خواهید نفس را با بینی بالا بکشید و بعد از دهان خارج میکنید با روزی یک تنفس شروع کنید انشاء الله موفق می شوید به روزی دم و بازدمهای خیلی زیاد، این فقط یک لحظه است، اما یک دم و یک بازدم، دم تنها هم نه، آنوقت متوجه می شوید هوایی را که کشیدید بالا چه طعمی داشت، باور کنید طعم آنرا هم می فهمید، بعد کجا رفت؟ می گوید من می دانم رفت ریه، اگر توانستید ترسیم کنید چطور رفت به ریه تان؟ نمی توانید امتحان کنید تا روزانه به چند دم و بازدم لااقل برسانید.
قانون30: فراموش نکنیم معشوق اصلی خدا است، بقیه عشق ها تمرین عاشقی کردن است.
شما با عشق مأنوس بشوید تا روزی که بتوانم راجع به عشق بازی برای شما گفتگو کنم و مرز آن را از هوس بازی جدا کنیم ان شاءالله.

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش پنجم

بسم‌الله الرحمن الرحيم

به بهشت و جهنم می اندیشیدم . فعلاً مفهوم بهشت را چنین دریافته ام . هرگاه توانستی بدون توقع و حساب و کتاب و معامله گری کسی را دوست داشته باشی در اصل در دنیا در بهشت وعده داده شده هستی . می گوید من همه را دوست دارم . راست هم می گوید . ولی اگردوستی مهمانی گرفت و عده ای را دعوت کرد و ایشان را دعوت نکرد دیگر او را دوست نمی دارد . چون توقع داشت که او را هم دعوت کند . این هم رمزش و این هم حیطه اش . این هم چگونه وارد شدنش . قشنگ و ساده . حالا از این به بعد فکر کنید . در دوست داشتن هایتان نگاهی جدید بیاندازید . ببینید در این دوست داشتن چی خوابیده . توقعی است ؟ در این دوست داشتن آیا به پاس چیزی که گرفته اید یا به پاس چیزی که می خواهید بگیرید این محبت وجود دارد ؟ توجه بگذارید بد نیست . می گوید من همیشه همسرم را دوست داشتم اما از او محبتی ندیدم . یک آقایی را می شناختم در سن هفتاد سالگی می گفت به این سن رسیدم و در حسرت یک دوستت دارم و قربونت بروم از طرف همسرم هستم به خانمش گفتیم این دو جمله را بگو این مرد حسرت زده مانده . گفت آدمی که همه ی عمرم را وقفش کردم ونمی ببینید دوستت دارم را هم نمی تواند بشنود . اگر بشنود هم نمی فهمد . برای اینکه او متوقع شنیدن دوستت دارم است . در حالیکه اگر خودش این دوستت دارم و قربونت برم را در قلبش برای همسرش داشت ، می گفت او هم دارد و مثل من است . دیگر متوقع نمی شد . و چون ندارد اگر هم بدهی اصلاً نمی فهمد .
برویم سراغ جهنم . هرگاه از سر قدرت یا دانش یا حق به جانبی یا هرچیز دیگری که امتیاز خویش می دانی وارد منازعه و جدل شوی ، آغشته به نفرت ، حسد و کینه خواهی شد . آن وقت است که جهنم را با تمام سلول هایت می فهمی . چون من در تله ی هر سه این ها خیلی افتاده ام . هم قدرت ، هم دانش و هم اینکه حق به جانب من است . واقعاً هم حق به جانب من بوده نه اینکه نباشد . ولی دلیلی ندارد که من بگویم حق به جانب من است . بگذار بقیه بفهمند و بگویند . یا هرچیز دیگری که امتیاز خودتان می دانید ، و بخاطر این امتیاز ها، وارد منازعه یعنی گفتگوهای تند ، جدل یعنی بحث های سخت بشوید آرام آرام به نفرت آغشته می شوید . به حسد . به کینه . آن وقت درهای جهنم باز شده و تو وارد آن می شوی و بیرون آمدن از آن هم خیلی سخت است این هم می شود جهنم دنیایتان . حالا ببینید چکار می کنید . الان پسرها و دخترهای جوانمان در خانه هایشان ، وقتی مهمان دارد بزک کرده و شیک ، عزیزم ، خواهش می کنم . بفرمائید . اما وقتی هیچ کسی نیست پشتشان به هم است و نشسته اند . جنگ هم می کنند . دندان هایشان را به هم نشان می دهند . چرا ؟ چون نمی فهمند آنچه را که دارند خداوند عطا کرده جهت خدمتگزاری به دیگران . همه فکر می کنند این ها هم حساب بانکی هایشان است که سفت بچسبند . حساب بانکی هایت هم مال خودت نیست . اشتباه نکن . اینقدر که تو نیاز داری مال تو است . پیشتر از آن مال کسانی است که اطراف تو هستند و نیازمندند . عشق قدیم ترین و پابرجاترین سنت روی زمین است . فراموشش نکنید . اگر می خواهید غرفه ای در بهشت در دنیا و در آخرت داشته باشید .
شما یک جهنم مجسم آن طوری خدا در قرآن گفته نشان دهید مگر ما همچین چیزی داریم؟ولی در درون خودتان پیدا می کنید. آدم بدبین همیشه در جهنم است آدم حسود اگر همه ی عالم را جمع کنید و به آن بدهی باز فکر می کند یک چیزی هست که او ندارد. این همیشه میان هیزم های جهنم در حال سوختن است در دنیا به هیچ وجه دنبال بهشت و جهنم تعریفی قرآن نباشید. در آن دنیا هم که می رویم خداوند توصیف فرموده می گوید این زندگی را به من جهنم کرده هیچ کس زندگی را به شما جهنم نکرده جز خودت . من وقتی امکان سواستفاده به دیگران می دهم چشمان خود را می بندم می گویم اشکال ندارد و از من سوء استفاده می کنند من همیشه در جهنم زندگی می کنم و این را فرد مقابل به من نداده خودم برای خودم تهیه دیدم .

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش ششم

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم راجع به آلودگی بگویم. آلودگی در بیرون بسیار زیاد است . آب آلوده است . خاک آلوده است . دستت را زده ای به در مترو آلوده است . باید شسته شود . میوه خریده ای از بیرون آورده ای آلوده است و باید شسته شود . گوشتی که ذبح شده حتماً باید شسته شود مبادا که آلودگی داشته باشد . خلاصه همه چیز در اطراف ما حکایت از این می کند که آلودگی وجود دارد. وقتی از بیرون می آیید سیاهی دستانت با آبی که می ریزد با صابون کاملا مشهود است که چقدر آلوده است . همه ی این ها آلوده است . من هم قبول دارم . اما این آلودگی های فرعی است . آلودگی های قابل جبران است . ماسک میزنی و ذرات معلق در هوا به آن گیر می کند و به مجرای تنفس شما نمی رود . یا مثلاً دستانت را می شویی . حمام می کنی و... . اگر خون بریزد روی لباست می شویی چون آلوده است . اگر خون به بدنت خورده باشد می شویی چون آلوده است . و.... . همه ی این ها را همه بلد هستند . کسی نیست که نداند آلودگی های بیرونی چی است و چطور باید از شر آن خلاص شد .
قانون پانزدهم: آلودگی اصلی در بیرون نیست . آلودگی اصلی در درون و در دل است .
می دانید که قلب فرمانده اعضا و حس ها است . آن وقت اگر در آن آلودگی داشته باشد چه اتفاقی می افتد ؟ تمام اعضا و تمام حس های من و شما به سمت آلودگی میل می کند . آلودگی بیرون نیست . آلودگی درون است . آلودگی بیرون با یک سطل آب شسته می شود و و از بین می رود . ولی آلودگی درون است که به سادگی شسته نمی شود و به سادگی هم از بین نمی رود . باید برای آن یک تلاش خیلی خیلی بالا کرد . چون لکه های سیاه بیرونی با شستن می روند . اما خبث طینت یا خباثت های باطنی عین چربی بد که دور قلب را می گیرد این ها هم می گیرند . شما اگر چاق باشید یک رژیم می گیرید و لاغر می شوید . اما در قانون پزشکی اگر چربی بد دور قلبت را بگیرد پزشکان اعلام می کنند که این قرص چربی را تا آخر عمرت می خوری وگرنه سکته می کنی . خباثت های باطنی مثل چربی که دور قلب را می گیرد آلودگی درون دور قلب را نمی گیرد . خود قلب را می گیرد . از خبث طینت پرهیز کنید . پس بنابراین اگر می خواهید از شر آلودگی ها راحت شوید خبث طینتتان را بشناسید . ببینید کجا شما بدطینتی دارید . حالا بد طینتی را از کجا بشناسیم . چیزی را که شما برای فرد مقابلت فکر می کنی اگر او در مقابل تو فکر کند تو چکارش می کنی ؟ اگر او برای تو این فکر را بکند اگر تو متوجه بشوی او را چکار می کنی ؟ این خبث طینت است . تمامی کائنات با تمامی لایه هایش در دل انسان و در درون انسان مخفی است . مگر بارها در این کلاس ها نگفتیم که عالم هستی و انسان حداقل این است که بگوییم برابر و عین هم هستند یعنی یک انسان عالم کبیر است هر چی در عالم هستی وجود دارد در عالم انسان وجود دارد.کل کائنات با همه ی لایه هایش در درون انسان مخفی است شما یک روی زمین می بینید ویک توی زمین دارید می بینید توی زمین درون زمین نمی دانم آتش فشان هست مواد مذاب است و... لایه های سنگی است و ماسه ای است و الی آخر. شما در درونتان همه ی این لایه ها را دارید. در بیرون نتان هم عین لایه هایی که روی زمین است دارید. هفت آسمان بنا بر کلام قرآن بالای سر ما است ما هفت تا لایه را داریم بالا هم نیست چسبیده به خودمان است دورتا دور خودمان است پس همه چی را با خودمان داریم تمامی کائنات با تمامی ی لایه هایش در درون انسان مخفی است .
قانون شانزدهم: چقدر جالب است شیطان به من وشما با این همه عظمت می تواند نفوذ کند.چطوری شیطان می تواند به ما نفوذ کند ؟شیطان مخلوق ترسناکی نیست دیو دو سر باشد گوش هایش از این طرف زده باشد دم آن از آن طرف زده باشد اصلاً مخلوق ترسناکی نیست.در بیرون.شیطان صدایی است در درون ما. بگو بیرونش می کنم.بگو خفه اش می کنم.من می گویم او را هدایت کن. حرف هایش را بشنوید و هدایتش کنید. حرفش را بشنوید و به آن بگویید.این غلط است نه اینکه به آن دست بدهید و بروید.
قانون هفدهم :به ما گفتند هر کسی نفس خود را بشناسد خدا را شناخته است.کلام من نیست کلام معصوم است.چطور می توانم به اینجا برسم؟ما سالها شنیدیم و هیچی ندیدیم.هیچی ندیدیم یعنی نرسیدیم به آن.بالاخره باید یک راهی باشد .قانون هیحدهم :می گوید آدمی که فقط به خودش پرداخت نه به دیگران پاداشش شناخت پروردگار است .آدمی که صرفاً به خودش پرداخت من چه کار می کنم چه چیزی می فهمم چطوری می خورم چطوری می خوابم. رویاهای من چطوری است . کار خوبم چطوری است کار بدم چطوری است. چطور باید باشم چطور نباید باشم.و..... آدمی که صرفاً به خودش پرداخت نه به دیگران پاداشش شناخت پروردگار است. چطوری ؟ چون اول خودش را می شناسد.و آدمی که خودش را شناخت خدا را هم شناخته است. قانون هیجده ام:ما خیلی دوست داریم که دیگران به ما احترام بگذارندکسی هست که فکر می کند که از احترام دیگران بدش می آید. اینکه دیگران به او احترام بگذارند و محبت کنند بدش می آید.کسی هست که بگوید دوست ندارم؟همه توقع احترام و توجه و محبت دارند از دیگران قبول است؟در این اتفاق نظر داریم .آن کسی که متوقع احترام است و آن کسی که متوقع توجه و محبت از دیگران است همه ی اینها را به خودش بدهکار است. می دانید چرا آدم توقع می کند ؟آدم توقع می کند آن چیزی را که ندارد. اگر تو خودت را محبت کنی اگر به خودت احترام بگذاری و به اندازه به خودت توجه کنی دیگر توقعی باقی نمی ماند. قدیم ها دخترها را زود شوهر می دادند و چون زود شوهر می کرد نتیجتاً هیچ وقت پدر فرجه نمی کرد که برای او طلا و جواهر بخرد. و یکی از ويژگی هایی که دخترها زود تن می دهند به ازدواج در سن پایین به خاطر آن طلا و جواهری بود که داماد برای او می آورد. کیف می کردند دوست داشتند طلاها را آویزان کنند النگوهای خود را تکان دهند تا مردم ببینند چون نداشتندحالا دخترانمان چی؟الان دخترهایمان آنهایی که عاقل هستند و می فهمند اگر جفت مومن و خوب و پاکیزه پیدا کنند که پولشان کم باشد آنهایی هم که به دست و گردنشان است در می آورند می فروشند زندگی خود را بنا می کنند چون همیشه داشتند وقتی داشته دیگر توقع نمی کند. حالا اگر شما از دیگران توجه می خواهید محبت می خواید احترام می خواهیدهر سه مورد را به خودتان بدهکار هستید.اول بدهکاری خود را به خودتان بدهید ببین شما اصلاً به خودت احترام می گذاری یا دائم به خود می گویی تو ادم نمی شوی خاک بر سرت.ببین فلانی را تو چی هستی؟به خودتان توجه کنید احترام بگذارید.شما خیلی خوب هستید خیلی دوست داشتنی هستید.
سوال از جمع: من مرز بین خودخواهی با احترام به خود را نمی دانم ؟ مثلاً از من توقع می رود که مادربزرگ و عمه و خاله وقتی کمک می خواهند به آنها کمک کنم ولی برای من این یک اتفاق اضطراب زا است برای اینکه از خودم حمایت کنم اگر همچین کاری نکنم به من می گویند مثلاً خودخواه هستی هر کاری دلت می خواهد انجام می دهی در صورتی که من دارم از خودم محافظت می کنم
صحبت از جمع : چیزی که اینجا خیلی کمک کننده است یک سازو کار است.ما در مبحث تمامیت هم صحبت کردیم یک قسمتی از کلام فرد چیزیست که از او انتظار می رود. به طور متعارف مثلاً من باید به والدین خود سر بزنم و مراقب آنها باشم یعنی اگر من بخواهم انسان با تمامیت باشم باید به این مسئله متعهد باشم
این مسئله کلیدش در آن سازوکار است یعنی اگر ما بتوانیم یک ساز و کاری را طراحی کنیم مرزهای بین خودخواهی و تعهدات مان احترام به خود و دوست داشتن اینها خیلی شفاف می شود آنوقت شما برای هر کدام یک برنامه و کاری دارید.
استاد: می خواهد بگوید که زمان خود را مدیریت کنید و برنامه ریزی داشته باشید برای افعالی که می خواهید انجام دهید. منتها قبل از این مرحله اصلی ترین مرحله و مهمترین مرحله اینجا است است که خرابی دارد که آن مدیریت هم اتفاق نمی افتد آن برنامه ریزی ها هم انجام نمی شود که شما به قدر کافی خودت را دوست نداری درست است به نوعی می گویید فلان کار را نمی کنم این طوری خودم را محافظت می کنم اما فی الواقع این محافظت از خود نیست شما یک جورایی خودت را دوست نداری چه طوری می فهمید که خودتان را دوست ندارید.برای اینکه همه ی آدم های روبه روی تو ،خود تو هستند وقتی که شما با من که روبه روی شما هستم داوطلب نیستی و علاقه مند نیستی عمداً پس می زنی که نباشم این دارد نشان می دهد که شما دارید خودتان را پس می زنید. چون آنچه که در درون شما است دوست ندارید به قدر کافی مهربان نمی بینی خوب وقتی مهربان نیست برای چی خدمت کند. به قدر کافی صفا در تو وجود ندارد که ببینی خوب وقتی صفا نیست چرا باید بروم و فلان کار را انجام دهم یعنی اصل اولیه یا مواد اولیه این ساختار برای اینکه شکل بگیرد دوست داشتن خودت است. اکثر آدم ها خودشان را دوست ندارند . ببینید یک وقت است شما خودت را پسند نمی کنی می گویی تو چرا انقدر بد زبان هستی؟تو را انقدر تند هستی ؟ شما خودت را پسند نمی کنی در خلوت خود می گویی توچرا انقدر بد دهن هستی؟چرا انقدر زود جوش می اوری دادو فریاد می کنی ؟اینها عیب های بیرونی است.من اینها را عیب های بیرونی می بینم عیب های درونی نمی بینم آن لایه زیر، زیری که ایراد پیدا کرده و نخ نما شده محبت به خود است. چرا به خودت محبت نداری چون اصلاً آن خود را نمی شناسی.اگر آن خود را بشناسید دوستش می داری شما در خیابان راه برو می توانی همه را دوست بداری ؟ همه ی آدم هایی که اینجا نشسته اند همه را می توانی دوست بداری؟ اما بعضی ها را دوست می داری. یک جوری شناخت آن خود. اگر بخواهی ان چیز را داشته باشی نمی توانی اجرا کنی تا ان محبت به خود وجود پیدا نکند رنگ نگیرد در عرصه خودنمایی نکند تو آن مدیریت هم نمی توانی بکنی . امکان ندارد که بتوانی انجام دهی. در سایه ی محبت به خود است که خیلی چیزها شکل می گیرد. مثلاً این لیوان را که اینجا است می گذارم و می گویم که این را بگیر و با خودت به فلان جا ببر. می گوید باشد. بگذار انجا. می گذارم اما وقتی می رود نمی برد. من بارها فکر کردم که چرا نمی برد.فراموش می کند. قطعاً همین طور است چون عمدی در کار نیست اما چرا با خودش هیچ وقت فکر نمی کندمن چرا فراموش می کنم چرا باید فراموش کنم.اما من که مادر هستم شب تا ندانم که ایشان رسیده خانه خودش نمی توانم بخوابم.من چرا یادم نمی رود؟من روزی که مادر شدم عاشق خودم شدم . مادر خودش را دوست دارد برای همین زاییده ی از خودش را هم دوست می دارد. آن محبتی که در درون من است آن باعث می شود که فراموش نکنم برای بچه ام این محبت وجود دارد نه اینکه نباشد. قدیمی ها می گفتند پدر نشدی تا ببینی چه حالی دارد مادر نشدی تا ببینی چه حالی دارد بقچه هایتان وقتی این را شدید آن را باز می کنید شکوفا می شود.چه پسر چه دخترچه مرد چه زن ولی آدم هایی را هم داریم هم پدر شدند چه مادر و هیچ وقت دست بقچه هایشان باز نشده اگر می خواهید به آن مدیریتی که ایشان گفتند برسید اول خودتان را دوست داشته باشیدشما هم خوب هستید هم دوست داشتنی هستید امروز که می گویم خودتان را دوست بدارید مفهوم خودتان را دوست بدارید کاملاً جا نمی افتد عیب ندارد شما شروع کنید تمرین کنید آرام، آرام باز می شود آن لایه ها باز می شود و متوجه می شوید که چیزی را که داری دوست می دارید. ان وقت چون دوست می داری بدون اینکه کسی به شما بگوید این عشق و دوست داشتن شما را وادار می کند بروید و با آن سر بزنید .تو را وادار می کند که بروی و به انها خدمت کنی.تو را وادار می کند که فلان کار را انجام دهید. آدم های بسیاری هستند که محرم سینه می کوبند ولی عشق به حسین بن علی در قلبش نیست اصلاً نیست برای همین هم حرکت آن تاثیری روی مردم نمی گذارد. شما اول خودتان را دوست داشته باشید. امتحان کن ببین چطور می شودحتماً جواب می دهد. بعد از ان همچین مدیریتی نیاز می شود.چون باید به آن مدیریت حتماً برسید. کار خیلی سنگین است و بدتر هم می شود.
قانون نوزدهم :دوست داشتن خود با خودشیفتگی فرق دارد این خیلی مهم است دوست داشتن خود کاملاً اندرونی است از عمق وجود است خودشیفتگی کاملاً بیرونی است لباسم شیک است پولم زیاد است تحصیلاتم بالا است خانواده ام این چنین است پس من این چنین هستم من سالیانه چقدر سفر خارج می روم من چقدر از لحاظ اقتصادی بالا هستم و..... خودشیفتگی تظاهرات بیرون از این خود است خود دوست داشتن تظاهر نیست بلکه حقیقتی ناب روشن و جاری از درون است .حالا این خود دوست داشتن هم خیلی دردسر است چون گاهی اوقات وقتی این خود واقعی را دوست می دارید بیرونت پر از خار است من یکجایی گیر کردم و این را خیلی خوب تجربه کردم من خودم را دوست دارم تیکه تیکه هم من را بکنند همه ی آدم ها را تا من را پنجول نکشند دوستشان دارم وقتی پنجولم می کشند خوشم نمی آید یک جایی افتادم که آدم ها من را پنجول کشیدند من هرچه سعی کردم خود را نشان دهم که خودم را دوست دارم و اگر این را شما می فهمید پس بفهمید شما را هم دوست دارم ادعا نیست، اما من دست از دوست داشتن خودم بر نداشتم خودم را دوست داشتم. می گوید می خواهد خودش را یک طور دیگری نشان دهد بگویند. دوست داشتن آدم های دیگر را هم تظاهر می کند، بگویند ولی شاعر می گوید خارها گل می شود خیلی زود خارها گل می شود ولی شما منتظر این نباشید که خارها گل شود شما خودتان را دوست داشته باشید حتی اگر بیرون پر از خار بود، باشد عیبی ندارد.
صحبت ازجمع :من برای خودم یک فرمول قرار دادم که هروقت شک می کنم که نکند الان خودشیفته هستم در ذهن خود می گویم که تا من خودم را دوست نداشته باشم به هر کسی دیگری بگویم دوستت دارم دروغ گفتم اگر مثلاً با وجود بینی گنده خودم را بپذیرم و از خودم ایراد نگیرم اگر یک آدمی را در خیابان ببینم که یک پا ندارد سریع در ذهن قضاوتش نمی کنم درکش می کنم و به عنوان یک آدم متفاوت نمی بینم به نظر من خودشیفتگی از کمبود است اتفاقاً از دوست نداشتن خود می آید چیزی که نیستیم اما تظاهر می کنیم که هستیم درواقع آرزوی داشتن آن را داریم .
استاد: درست است منتها من یک بند دیگر اضافه می کنم و آن این است دوست داشتن خود اصلاً و ابداً به ظاهر تو کاری ندارد. مطلق زشتی، زیبایی یا بسیار متناسبی، شیکی، هر چه که هستی این چیزی که در بیرون دیده می شود مال بیرون است آن چیزی که در درون وجود دارد مهم است. شما آن را دوست می دارید. اما اگر بینی بزرگ است چه اشکالی دارد. اصلاً هم خوشگل نیست بینی بزرگ خوشگل نیست شوخی نیست که ولی من هیچ ایرادی نمی بینم، تاثیر در اینکه من خودم را دوست دارم ندارد. نتیجتاً وقتی این طوری نگاه کردی آن کسی که یک پا ندارد آن کسی که معلولیت دارد آن کسی که یک مشکلاتی دارد وقتی می بینی قبل از اینکه معلولیت آنرا ببینی خود او را می بینی آن چیزی که داخل او هست می بینی چون چیزی که اول می بینی آن را دوست می داری بعد می بینی بنده خدا پا هم ندارد. حالا اگر جایی توانستم یک عصا هم برایش می خرم یا به او می گویی فلانی تو که مشکل داری اگر یک وقت جایی خواستی بروی و کار داشتی من در خدمت تو هستم اما ازجهت منت گذاشتن نمی گویی چون خود او را پیدا کردیم خود او مثل خود تو است برای همین دوستش داری .
صحبت از جمع : در حوزه ی دوست داشتن من احساس می کنم یکی از مشکلات اساسی این است که آن چیز را تمام و کمال دوست نداریم یعنی اصولاً در مواجه با هر چیزی یک وجوهی را مشاهده می کنیم وتصمیم می گیریم آن را دوست داشته باشیم یا دوست نداشته باشیم که حالا دیگر این شانسی است که ما با ان فرد بخصوص در آن لحظه از چه وجهی مواجه شده باشیم .
استاد: مثالهای من گاهی آنقدر درونی ست که کسی نمی تواند پیدایش کند و به همان اندازه هم ساده است، همه شما کاهو خوردید، یک چیز خیلی جالبی ست، صرف نظر از آفت خورده ها که آنها هم در ما صدق می کنند، کاهو را وقتی از مزرعه می آورند تا به مغازه برسد یکسری برگهای بیرونی آنرا می کَنند و خودش را می گذارند برای فروش، وقتی شما می خرید و می خواهید بشورید، قدر مسلم این برگها را جدا می کنید، بعضی از برگها نوکش سوخته، بعضی از برگها رگه آهنی در آن افتاده هرچه به مغز کاهو می روید لطیف تر قشنگتر خوردنی تر، دوست داشتنی تر است، آن مغز وسط را نمی خواهید از دست بدهید، آن خودی که به شما می گویم دوستش بدارید آن وسطی ست، آن وسط و مغز کاهو همیشه وجود دارد و شیک و زیباست و همیشه هم لذیذ است، صرفنظر اینکه کاهوهایی که آنرا دربر گرفته بودند این برگهای کاهو آفت خورده بودند، جویده شده بودند، زنگ زده بودند؟ پلاسیده بودند؟ شما اینها را می کَنید و اصلاحش می کنید و همان اصلاح شده هایش را می خورید اما به خوش خوراکی آن مغز کاهو نیست، خود شما مغز کاهو ست، من می توانم بگویم مغز کاهو خودم را دوست ندارم؟ حماقت است دوست دارم خوشم می آید، وقتی اینرا دوست می دارم، اولاً این مغز را در شما ها می بینم در شماها وجود دارد، پس آن خود شما را هم دوست می دارم، اگر می توانم روی این مغز درونی برگهایی داشته باشم که خیلی شیک و تمیز و بی عیب نباشد چطور می توانم انتظار داشته باشم شما نداشته باشید؟ اما من چون آن مغز درون شما را دوست می دارم این برگهای آفت خورده تان هم دوست می دارم، ولی به خودم نمی توانم دروغ بگویم که این برگها خیلی خوشمزه هستند، خیلی هم سفت است و جویده نمی شود، خوشمزگی مغز کاهو را ندارد، اما چون آن مغز کاهو را دوست دارم این برگها را هم حتی برای اینکه بتوانم بخورم، سرش خرابی داشته باشد، پلاسیده باشد می کَنم ولی مابقی را می خورم، چرا؟ چون آن مغز را می خواهم بخورم اگر به اینها توجه نکنم و نخورم به آن مغز نمی توانم دست پیدا کنم، برای همین اگر زشتی دوستت دارم، زیبایی دوستت دارم، بداخلاقی دوستت دارم، تندی دوستت دارم، ترشی دوستت دارم، فرقی نمی کند و با این تفکر که می دانم شما ترشی می دانم تلخی، می خواهم عشق را بشناسید، می دانم شما چه کاره اید، ولی من دوستت دارم، چرا؟ چون من هم همانم، من هم مثل شما هستم، من هم می دانم درونم چیست آنرا دوست دارم، هم میدانم بیرونم چقدر عیب و ایراد وجود دارد، خُب باشد با همان عیب و ایراداتش دوستش دارم، برای همین شما را هم دوست دارم، ببینید می توانید خودتان را اینطور دوست داشته باشید؟ بعد می توانید خودتان را مثل کاهو برگ برگ کنید؟ بعد از این برگها بهره کافی ببرید؟ خیلی سخت است ولی خیلی شیرین است اگر به آن برسید.
صحبت از جمع: در فرهنگی که من بزرگ شدم دختر دوست داشتنی بوده، داشتم فکر می کردم دوست نداشتنی بودن را از کجا یک روزی برای خودم برداشتم؟ مثال کاهو را که مثال زدید به این فکر کردم که چند روز پیش مغازه میوه فروشی رفتم با اینکه کاهو ها سبز بود ولی پلاسیده بود، با خودم می گفتم چرا رویه های کاهو را می کَنند که داخلش پلاسیده شود؟ با توجه به مثالی که شما زدید داشتم فکر می کردم شاید من از بچگی شروع کردم به کَندن رویه هایم و الان مغزم پلاسیده شده و این باعث شده الان این عدم دوست داشتن خود را با خودم حمل می کنم، یک سؤالی برای من وجود دارد که شما باید خودتان را با همه خوبیها و بدیهایتان دوست داشته باشید، ، قسمتهایی را که پس زده ایم را شروع کنیم به دوست داشتن تا برسیم به دوست داشتن کامل خودمان، باز هم دوباره این مرز دوست داشتن خود با همه خوبیها و بدیها و کنار گذاشتن خبائث اخلاقی، باز برای من نامشخص است.
استاد: دوست داشتن خود همان مغز کاهوست، آن مغز همیشه خوشمزه ست، همیشه هم رنگش روشن است و خیلی هم خوشگل است، در اینکه این را باید دوست داشته باشید شکی نداریم، خُبث طینت از کجا پیدا می شود؟ خُبث طینت در لابلای برگهایی ست که می کَنید، خوبست گاهی اوقات برگهایمان را بکَنیم برای اینکه اشکال پیدا کرده، برگی که خراب است باید کَند، اما بفهمید چرا می کَنید، اینجاست که مشکل پیدا می کنید، چون نمی فهمید چرا کَندید، فقط کَندید چون دوست نداشتید؟ چون دوست نداشتید نکَنید، نگاه کنید این را می کَنم فقط به دلیل اینکه سمی شده و بودنش بسیار بدتر از نبودنش است حتی اگر اینرا بِکَنَم و لایه زیرین را قدری پلاسیده کند ولی ارزش اینرا دارد که بقیه را سمی نکند، شما موقع کَندن به لایه هایتان نگاه نکردید، همینطوری کَندید، یک خبر خوب می دهم، همه لایه هایتان را برمی گردانیم به شما، همه مان جمع می شویم و از خدا می خواهیم برای شماهر آنچه را که قبلاً ندانسته و بدون توجه کَنده و دور ریخته ای به شما برگرداند، یکی یکی نگاه کنید بعد اصلاحش کنید و جذبش کنید، چیزهایی هم هست که شما لازم دارید پس جای نگرانی ندارد ولی بدانید که چرا امروز اینجا گیر افتادید، یادتان باشد آن چیزی که در همه وجود دارد و بسیار دوست داشتنی ست و بسیار خوشمزه است بعنوان مغز کاهو، شما هم دارید و حتماً قابل دوست داشتن است و آن چیزهایی که با آن به تناقض برخوردید علتش دادن ملاک و معیارهای غلط بوده، من خیلی با موسیقی پاپ ارتباط برقرار نمی کنم، موسیقی خیلی تند را دوست نمی دارم، علیرغم اینکه موسیقی را دوست می دارم، من موقعی که ده یازده سالم بود موسیقی اصیل گوش می کردم، ولی در منزل ما هیچوقت چوب نزدم بچه ها را که اینها چیست گوش می کنید، هیچوقت هیچ چیز نگفتم حتی زمانهایی که اینها دوست داشتند محیطشان را حتی ترک نمی کردم ولی به کاری خودم را مشغول می کردم که زیاد اذیت نشوم، در نتیجه اینها آرام آرام فهمیدند مرز داشتن موسیقی های قشنگ چیست؟ حالا برای خودشان انتخاب می کنند و گوش می کنند، برای شما تعیین نکردند، به شما گفتند دختری اگر اینکار را می کند یعنی یک بچه بد، شما الان بزرگ شدید، اینقدر بزرگ شدید که فرق اینها را باید بدانید، اگر جایی نمی دانید سؤال کنید تا جایی که بتوانم جواب می دهم و دونه دونه برگهایتان را از روی زمین بر دارید اگر دیدید خوبست تمیزشان کنید، لبه های خراب آنرا بگیرید و دوباره به خودتان وصلش کنید، چون مال شماست، همانقدر که هسته وسطی دوست داشتنی ست بیرونیها هم دوست داشتنی ست، این بیرونی ها هم مفید است فقط این بیرونیها زیاد دیده می شود و در معرض چنگ انداختن دیگران است، اما آرام آرام شما که چنگ به دیگران چنگ نیندازید،چنگهایی که به سمت شما می آید شاید کم نشود ولی دیگر به شما نمی رسد، امتحان کنید ضرر ندارد.
صحبت از جمع: به دوستمان پیشنهاد می کنم که یک حد تعادلی را بین دوست داشتن خودش و توقعات دیگران ایجاد کند، البته توقعات به حق وجود دارد، مورد بعدی اینکه یاد گرفتم آرام بگیرم، به خودم نگاه کنم دست و پا نزنم.
استاد: در مجموع اشراف به آن چیزهایی که بد و زشت است و در ما وجود دارد، 50% راه را برای ما کوتاه می کند درد اصلی ما اینست که قبول نداریم اینجا زشتیم، ما این زشتی را قبول نداریم، وقتی می گویم شما بسیار بدقول هستید می گوید من اصلاً بدقولی ندارم، یعنی به هیچ عنوان صفت بدقولی را بر خودش نمی بیند، درست کردن این خیلی سخت است، ولی وقتی یک نفر متوجه شد که فرد بدقولی ست، اولین حرکتش اینست که دیگر به فرد بدقول ایراد نمی گیرد، او را شماتت نمی کند، و در کنارش سعی می کند بدقولیش را جبران کند ، یک روزی در جلسات میگفتم خداوند به ذات با تک تک سلولهای ما وجود دارد، هسته اصلیش خداست می بایستی دوستش داشت، این فقط برای من نیست برای شما و دوستان دیگر هم هست و اصلاً امتیازی نیست که من بخاطر داشتنش خودم را برتر بدانم، خودمان را دوست داشته باشیم اما دنبال برتری طلبی نباشیم، امروز یک جایی بود فراوان برگ و علف ریخته بود، همه چیز بود ولی به من چون گفته بودند که اینجا زیر اینهمه علف و برگ دانه های الماس است آستین هایم را زدم بالا گفتم من در می آورم، گشتم تا الماس در بیاورم، باید شما باور کنید که هر کدامتان صاحب یک الماس گران قیمت هستید، نمی خواهید بفروشید تا خوب زندگی کنید؟ خریدار الماستان خداست چون یک چیزیست که برای خودش است، اگر الماستان را پیدا کردید یادتان باشد آن الماس وقتی زیباست که شسته باشید، دستمال کشیده باشید، اثری از آن خار و خاشاک و کثیفی روی آن نباشد آنوقت لازم نیست بگوئید بیایید مرا دوست داشته باشید من دوست داشتن شما را محتاجم، چرا کسی مرا دوست ندارد؟ با چه زبانی بگویم مرا دوست داشته باشید، کسی نمی تواند به آن الماس بی توجه باشد، چون می داند خیلی قیمتی و با ارزش است، به من احترام بگذارید، قطعاً مجبورند، چون الماس را باید در یک جایگاه شیسته قرار داد که احترامش حفظ شود، ما اینرا گفتیم، چون بعد از آن شما را می خواهم ببرم سر نماز، می خواهم شما را ببرم به یک دیاری که یکبار بردم ولی هیچکدامتان از آن نماز بهره نبردید.
صحبت از جمع: برای خودم گشایشی در گفتگوی شما با دوستمان بوجود آمد، دیدم ما در حوزه ظاهری مثلاً اگر دستتان زخم شده باشد و عفونت کرده باشد من از فردا نمی گویم سلام عفونت، چطوری عفونت، شما همچنان همان فرد قبلی هستید که دستتان عفونت کرده ولی ما در حوزه اخلاقیات اینکار را می کنیم اگر شما دروغ می گویید خیلی راحت یک برچسب دروغگویی به شما می چسبانیم، چطوری دروغگو؟ ممکن است نگوئیم ولی در افکارمان اینطور است، در مورد خودمان هم داریم. به همین دلیل است خودمان را نمیتوانیم دوست داشته باشیم
استاد: ما تشخیص نمی دهیم مغز کاهو داریم بلکه آن برگ هایی هستیم که کاهو فروش آنها را می کَنَد و دور می اندازد. دقیقاً همینطور است یادمان باشد هر موردی که پیش می آید فوری یاد کاهو بیفتیم، شما کجای کاهو هستید آن موقع که دارید فکر می کنید؟ شما در مغز آن هستید یا در برگهای زائد آن؟ اگر در برگهای زائد آن هستید باز در کدام قسمتید؟ این هم مهم است، چون برگهای روی مغز کاهو چندین لایه است، شما در کدام لایه اید؟ آیا امکان این را دارید که به سمت مغز کاهو حرکت کنید؟ ما همیشه وقتی کاری را شروع می کنیم راهی را شروع می کنیم حرکتی را آغاز می کنیم همان ابتدا به پایانش فکر می کنیم که بعدش چه می شود؟ اندیشیدن به پایان راه کار بیهوده ایست، وظیفه هر انسانی اندیشیدن به اولین گامش است، اولین گام را که بر میدارید بقیه خود بخود می آیند، بچه را که سرپا میکنید اولین پا که می خواهد بردارد مشکل است، ولی وقتی اولی را برداشت دومی را هم بر می دارد، صدمین قدم را هم بر می دارد، دوچرخه راندن پای اولش مهم است، وقتی دوچرخه راه افتاد مسافتهای طولانی را با دوچرخه خواهید رفت، اندیشیدن به پایان راه کاری بیهوده است وظیفه هر انسانی فقط اندیشیدن به اولین گام است که بر می دارد، گامهای بعدی خودبه خود خواهد آمد، می خواهد خانه بخرد، می گوید اگر این خانه را بخرم، اگر ده سال بعد بفروشم اگر آنموقع پول نداشته باشم چطور از من می خرند؟ اندیشیدن به اولین قدم بسیار مهم است بقیه اش خودبخود می اید به پایان کار که نگاه کنید جز افسوس و آه و شکست چیزی نصیب شما نمی کند. در همه چیز صدق می کند اگر من حجاب را انتخاب کنم، بعدش می خواهم شوهر کنم، شاید پسری که زن با حجاب بخواهد گیرم نیاید، شاید مرا نپسندیدند، گفتند ما اینطوری اُمُل نمی خواهیم و هزاران شاید دیگر، اولین قدم اینست چکاری صحیح است؟ چکاری درست است آنرا انجام دهیم، اگر آنرا انجام دادید بقیه قدمها خودبخود خواهد آمد.
صحبت از جمع: یک نکته نامفهموم در ذهنم باقی مانده که اخیراً درگیرم با آن، می خواهم خودم را دوست داشته باشم، پس باید در یکسری حوزه ها به خودم آسیب نزنم، با شخصی که مقابل من هست دقیقاً حرکاتی را می کند که می داند مرا آزار می دهد و می خواهد که من در کنارش باشم، من یاد گرفتم که تا کاری را از من نخواستند دخالت نداشته باشم، یکی از دوستانم مرا سرزنش می کرد، می گفت مگر یک آدم از یک سوراخ چند بار گزیده می شود؟ گفتم من اصلاً یادم می رود با من چه کرده و چه آسیبی دیدم چون چیزی به اسم کینه و تلافی در وجود من نیست، به محض اینکه زنگ می زند با من همراه می شوی؟ کمکم می کنی؟ می دوم، آن لحظه واقعاً یادم رفته نه اینکه این حس را داشته باشم که بخواهم سر از کارش در بیاورم، حتماً ضعفی در من هست. من باید رابطه را قطع کنم بگویم نمی توانم چون اذیت می شوم یا ادامه بدهم؟
استاد : دوست عزیز ، دوست داشتن خود پذیرش آزار دیگران ، یا دفع آفات دیگران نیست . آفاتی که از بیرون به ما وارد میشود از بیرون است . من اگر میتوانم از غیبت کردن آدمی آزرده خاطر بشوم هنوز خودم را به اندازه کافی دوست ندارم . من و شما یک صفحه خیلی ارزشمند هستیم . بسیار گرانبها . چطور میتواند یک کسی روی این صفحه گرانبها یک ناخن بکشد ؟ چون خودم را خوب محافظت نکردم . به اندازه کافی خودم را دوست نداشتم که خودم را استتار کنم . آسیب می بینم . طرف مقابل شما صددرصد اشکال دارد . حرفی درش نیست . ولی باور کن این امتحان شماست . هزار بار دیگر هم اتفاق می افتد . و هزار بار دیگر هم شما را آزار میدهد و شما هم هر بار میگویی که من وقتی صدایش را میشنوم یا ازمن چیزی میخواهد نمی توانم جوابش را ندهم . به او میگویم، باشد . ولی من به شما بگویم دوست عزیز ، شما خودت را دوست نداری . شما وقتی خودت را دوست داری که میتوانی به دیگران کمک کنی. شما بدون اینکه کمک به دیگران بکنی خودت را دوست داشته باش. دوست داشتن خودت را در اینکه فدای بقیه باشی نبین . اصلا قرار نیست یک همچین کاری بکنی . من سالها این کاررا انجام دادم. دارم اقرار میکنم و امروز دارم نتیجه و ماحصل تجربیات تلخم را به شما ارائه میکنم که یکی دیگر در دامن این اشکال من نیفتد.
اگرشما علی رغم هزار باری که آسیب دیدی بازهم پاسخ میدهی و تا نهایتش پیش میروی و دوباره هم آسیب می بینی برمیگردی . ولی اصلا نمیتواند به تو آسیب بزند . انگار که شیئی را به یک دیوار آهنی میکوبد . فقط میگوید : دنگ . بگوید . شما هم برمیگردی سر زندگیت . کارت را انجام دادی و برگشتی . حالا سودش را برد برد ، نبرد هم به جهنم . اما اگر هنوز جواب میدهی ، میروی ، آسیب میبینی ، آسیب دیده برمیگردی یک دلیل دارد چون تو هنوز خودت را خوب دوست نداری . هنوز به خودت آنقدر علاقمند نیستی . دوتا حال دارد یا آنقدر قوی شدی که میروی ، کارش را انجام میدهی بعد هم میگویی که خداحافظ . حالا هر چه میخواهد بگوید . هرکاری میخواهد بکند ، تودر مقابل آن خودی که در اوست و او کور است و نمی بیند وظیفه ات را انجام دادی و آمدی . ولی این نهایت بزرگی است . یعنی آدم باید خیلی بزرگ بشود که به اینجا برسد . من خودم را میگویم من نرسیدم . هنوز دانه شمار شاید دوتا یا سه تا مورد نمی شود باهاش گیر میکنم . یا اینکه نه ، نداری . هنوز به آن اندازه بزرگ نشدی . اولش بایست . من تحمل آزار ندارم . جلو نمیروم .
ادامه صحبت از جمع : همین را میخواستم بگویم . یعنی حقی از او ضایع نشده ؟
سخن استاد : حقی از اوضایع نشده . او خودش حقش را ضایع کرده بود . ولی شما میتوانستی امتیاز بگیری . نه اینکه بروی نه تنها امتیاز نگیری، هفت هشت ده تا امتیاز هم بدهی و برگردی . آن بد و غلط است . همان اصطلاح است که آدم از یک سوراخ که صد دفعه گزیده نمیشود . یکبار گزیده شدی فهمیدی اینجا مار است . خب دیگر دستت را داخل نکن . اما یک نفر هست میگوید : من مارگیر هستم . مار را میگیرم تا بقیه را نیش نزند . حتی اگر خودم نیش بخورم. بعد هم خوب میشوم . ببین ، این یک نگاه است . شما باید اینقدر قوی و بزرگ و پر عظمت شده باشی که بتوانی این نگاه را داشته باشی . اگر نشدی ، نرو . اصلا کسی به شما مسئولیت نداده دستت را داخل آن سوراخ ببر و مار را بیرون بیاور . کسی به شما نگفته . حکمی برای شما ندادند که شما موظفی این کار را بکنی . خب خودت اراده کردی و انجام دادی . بعد هم آخر سر چوبش را خوردی و برگشتی . بعد آه و ناله اش را فقط آوردی . چرا ؟ چون هنوز خودت را به اندازه کافی دوست نداری . اصلا تشخیص ندادی که چه چیزی شما را محافظت میکند ؟ بزرگ شدن یا کنار ایستادن ؟ هر دو حالتش هم خوب است .
دریک گفتگویی با یک نفر گیر دارم ، میخواستم انجام بدهم . همین تازگیها . یک شب نصفه شب بلند شدم نشستم . یک خورده برای خودم سوگواری کردم . الهی بمیرم واسه تو که همه بهت ظلم میکنند . همه بهت آسیب میزنند . بعد دوباره گفتم : چه لوس ، چه بی نمک . اصلا در ذات تو نبود اینهمه له و لوردگی. تو یک قبیله را میخوردی و میرفتی . چه شد حالا اینهمه زار و ذلیل شدی ؟ بگرد ببین کجا زار و ذلیلی ؟ شروع کردم به گفتن اینکه : من پایم ناراحت است . من نمیتوانم راه بروم . من درد دارم . من کندی حرکت دارم . من این کار را نمیتوانم انجام بدهم . من فلان کار را نمیتوانم انجام بدهم . هی نمیتوانمها را برای خودم شمردم . دو باره به خودم گفتم : متوجهی داری چه میگویی ؟ تو در تمام عمرت" نمیتوانم " برایت معنی داشت ؟. حالا چطور شده که همه نمیتوانمها برای توست ؟ ببین کجای کارت خراب است ؟ که رویش را خاک ریختی که کسی متوجه نشود کجاست ؟حتی خودت هم دیگر نمیتوانی ببینی . خوب که چرخیدم و خاکها را پس زدم دیدم این گیر و درگیری و بقول دوستمان نا کاملی در این یکی دوتا نقطه است . به خودم گفتم : فردا صبح از جایم بلند شدم اصلاحش میکنم . . اما یک خبر بد به شما بدهم . صبح که بیدار شدم دیدم صلاح مصلحت نیست . دقت کردید ؟ این کاریست که همه تان انجام میدهید . این که نمیشه ، صلاح نیست . شاید فلانی بهش برخورد . بروم فلان جا محل کارفلانی است . شاید برای او گران تمام شود . شاید اگر فلان چیز رابگویم یا فلان کار راانجام بدهم شاید فلان جا فلان رابطه بهم بخورد . خودم رابطه هایم بهم بخورد مهم نیست . الحمدلله از این پل رد شدم . اصلابرایم مهم نیست که بقیه دوستم دارند یا ندارند . باور میکنید دیگر برایم مهم نیست ؟ یک روزی برایم خیلی مهم بود که همه دوستم داشته باشند . چون فکر میکردم من همه را دوست دارم همه هم باید من را دوست داشته باشند . بعد گفتم :دوست داری که داری . هنر که نکردی . خودت در امان هستی . تو از کسی بدت نمی اید . دلیلی ندارد بقیه هم تورا دوست داشته باشند . این را ول کردم . اما این خیلی برایم مهم است یک کاری نکنم مثلا این دوستمان در این جریان صدمه بخورد . یک کاری نکنم که آن دوستمان این ماجرا برایش بد بشود. این صلاح اندیشی ها باز هم مرا سر جایم نشاند . هنوز اینجا نشستم . می بینید شیطان چه کار میکند ؟ در لوای صلاح اندیشی خیلی کارها را انجام میدهد . در حالیکه ممکن هم هست خیلی کارها را انجام بدهم واقعا خیلی چیزها بد بشود . خب بشود . چه اشکالی دارد ؟ بهتر از این است که مغر کاهوی من هم کرم بخورد . از آن خوشمزگی و خوشگلی دربیاید . بهتر نیست ؟ لااقل ان را سالم نگه دارم . حالا که فعلا دارم با ان دست و پنجه نرم میکنم . انشاالله که خداوند کمک میکند به حق این عید و این روز عزیز و به حق مقام ولایت که ولی امر دستم را بگیرد و آن جرات و شهامت را عطا کند که از این گذرگاه هم رد بشوم . شما خیلی گذرگاه دارید ها . رد بشوید چه خبرتان است ؟ دوست عزیز یک جایی هست که باید بگویی من این هستم . دوستش دارید ؟ دستتان درد نکند . دوستش هم ندارید سرتان سلامت . چه اشکالی دارد من را دوست نداشته باشند ؟ فکر میکنید من خیلی بزرگ و خوبم ؟ مرسی خیلی ممنون . شما با حرفهای من فکر کردیدمن خیلی کوچک و بی ارزشم ؟ مهم نیست ، باشد . انشاالله خدا کمک میکنه من هم بزرگ میشوم . باارزش میشوم . بهتر از این است که در درون چیزی باشی که در بیرون نیستی . و این همه آزار ببینی . این تضاد تو را فرسایشی از پا در خواهد آورد . با شما دوستان هم هستم . فکر نکنید شما را مستثنی میدانم . شما دوست عزیز را هم میگویم .
صحبت از جمع: امروز که واقعا فوق العاده بود .یک جایی ما را بردید که انشاالله همیشه همانجا بمانیم . یک چیزی که خیلی توی این قضیه به من دسترسی داد این است که خودمان را دوست داشته باشیم برایم این شکلی بود که همیشه یک باری از سرزنش را با خودم حمل میکنم حالا هرکسی هم این سرزنش را به شکلی با خودش دارد. چرا آنجا گناه کردم ؟ آنجا نباید آنطور میشد . اینجا نباید اینطور میشد. وقتی که نگاهش کردم برای خودم این را کشف کردم که خدا تورا بی چون و چرا دوست دارد و این طوری است که همیشه و در هر حالی میگوید : بدترین کارها را هم کردی برگرد . خب این یعنی چه ؟ یعنی اینکه در باز است و فاصله ای بین خودش و تو نمی بیند . این فاصله را تو خودت ایجاد میکنی . سرزنش این است که این گناه را کردم از خدا فاصله گرفتم میرویم به یک قهقراهایی می پیوندیم . این سرزنش را یک جایی گذاشتم زمین وشروع کردم به بخشیدن خودم . این بخشیدن اصلا معجزه میکند . اینکه تو اصلا اینجا این کار را کردی ولی خدا تورا دوست دارد پس خودت هم خودت را دوست داشته باش. آنجایی که ایستادم بخاطر کارهایی که نباید میکردم . خودم را بخشیدم و هنوز خیلی جا دارم برای اینکه خودم را ببخشم . این زمینه را برای من خالی و آماده کرد برای اینکه بتوانم خودم را دوست داشته باشم .
استاد : بسیار عالیست. بگذار اول یک چیزی را بگویم . آنموقع که تو شروع کردی که یک چیزهایی را ما با خودمان میکشیم . یک چیزهایی که ما خودمان را نمی بخشیم یا سرزنش میکنیم یا یا یا . میدانید به چه تشبیهش میکنم ؟ بار هیزمی که ازبیابان جمع میکنی . میگذاری به پشت لختت و می آوری تا شهر . بعد با کمال تاسف چون خانه ات شوفاژ دارد و بسیار فضای گرم و خوبی است نیازی به این هیزم ها نیست . بعد مجبوری که هیزمها را ببری پشت خانه ات انبار کنی و هر روز بهش نگاه کنی و افسوس بخوری . دیدی چه جوری پشتم را زخم کرد ؟ چقدر بدبختی کشیدم آوردمش ولی هیچکس بهش محل نمیگذارد و هیچکس هم به این کار بزرگی که من کردم توجه نکرد . این صفات و کنش و واکنشهایی که ما در زندگی داشتیم و هنوز هم گاها باهاش درگیر هستیم دقیقا حکم آن هیزم را دارد که اصلا مورد نیاز و مصرف ندارد ولی ما روی گرده مان حملش میکنیم . بعد نکته دوم در گفتگوی تو که میخواستم حتما بگویم در مورد اینکه گفتی: که این کار را نباید میکردم . این کارم اشتباه بود . این کارم زشت بود . دوست داشتن در این مرحله بی سرزنش است . ما اینجور مواقع برای خودمان دلسوزی میکنیم نه اینکه خودمان را دوست داشته باشیم . آخی ، عیب ندارد . اینجا در توجیه باز میشود . اینجا اگر این کار راکردم خب چاره ای نبود باید این کار را میکردم . اگر اینجا این را گفتم خب چاره ای نبود او به من اینطوری گفت من هم مجبور شدم اینطوری بگویم . اینجا کار را خراب میکند . توی زلالیی که در پیش گرفتیم یک عالَم چیزهای سیاه و کثیف و تیره وارد میکنیم . خب چه کار میکنیم ؟ ما اشتباهمان را میبینیم . نگاهش میکنیم . چه کسی این اشتباه را انجام داد ؟ من ، من انجام دادم . چرا انجام دادی ؟ دیگر چرا ندارد . یک اشتباهی بوده که اتفاق افتاده . اگر بروم توی این چرا می افتم توی توجیه . توی توجیه افتادم دیگر در نمی آیم . اشتباه اشتباه است و توجیه هم ندارد . نگاهش میکنم ، تصدیق میکنم کار غلطی بوده که انجام دادم . اشتباه کرده بودم و اگر بتوانم جبرانش کنم باید جبرانش کنم و در آینده هم دیگر تکرارش نکنم . بعد از اینکه این سه تا قول را دادم میگویم : چقدر تو دوست داشتنی هستی . کسی که به این شعور دست پیدا میکند قابل تقدیر و دوست داشتن است . پس یادمان باشد همه ما اشتباهاتمان را پیدا میکنیم ولی آنقدر توجیه پشتش میگذاریم که از مسیر اصلی کاملا منحرف میشویم . می افتیم توی براهه و بیراهه میرویم . پس توجیه و دلسوزی اینجا جاندارد . چون همانقدر که آسیب دیدیم یک جاهایی هم آسیب زدیم . پس دیگر دلسوزی هم جایی ندارد و نکته سوم ، دیگر انجام نمیدهم . ببینید دوستمان میگوید : من گفتم ، آسیب هم دیدم . ولی طرف که تلفن میزند میگویم : آمدم با کله هم میروم . چرا میرود ؟ برای اینکه به قدر کافی خودش را دوست ندارد که محافظت کند . کار غلط را دیگر تکرار نمیکند
. از تجربیاتتان برای هم بگویید . اینجا بگویید . اصلا اگر میخواهید یک جلسه میگذارم ، همه تان هر کسی یک گفتگویی از تجربه ای که داشته بکند . ما خیلی وقت است که روی این مسا ئل کار میکنیم . تجربیاتی که داشتید بیان کنید . چیزی ناگفته باقی نماند . من چقدر شما را در تجربه های خودم سهیم کردم ؟ خب شما هم من را در تجربیاتتان سهیم کنید . به درد من هم میخورد . باشد ؟
غدیر عید خیلی بزرگیست که به حرمت آن باید خیلی کارها انجام بدهیم . حالا خودتان انتخاب کنید که شخصی میخواهید چه کاری انجام بدهید .
صحبت از جمع ( آنلاین ) : اگر توجیه نکنیم چطوری مرحله عذاب وجدان را بگذرانیم ؟
سخن استاد : وقتی شما به یک چیزی واقف شدی باید بهایش را بدهی . شما آدم کشتی . خب ؟ ادم کشتن یک مجازاتی دارد . توجیه هم بکنی یک مجازاتی دارد . فقط توجیه شما را از مسیر اینکه آدم کشتی که کار غلطیست و قتل نفس گناه کبیره است دور میکند ، همین . توجیه مشکلی را حل نمیکند . عذاب وجدان مجازات عمل خلافی است که انجام دادیم و این کمترین چیزیست که میتوانیم داشته باشیم .

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون دهم: عشق قدیم ترین و پابرجاترین سنت روی زمین است.
قانون یازدهم: عاشق رانده می شود و بسیار هم این رانده شدن دردناک است اما عاشق کسی را نمی راند.
عاشق آزارمی بیند اما حتی به مورچه ای آزار نمی رساند.
حالا از این به بعد ادعای عشق کردی حواست را جمع کن اگر گفتی من عاشقم ببین این ویژگی ها را داری؟ یا بیخودی لاف زدی!
صحبت از جمع: من میخواستم یک معنی برای عاشق بدهید.
استاد:عاشق در چیزی که دارم می گویم خودش معنی شده است
ادامه صحبت از جمع :شما خصوصیاتش را می فرمایید من یک مفهومی از عاشق میخواهم؟
میخوام بدونم چطوری عاشق شده؟ چی شد که عاشق شد؟
استاد:اشکال شما و من و همه آدم های روی زمین این است که به دنبال عاشق می گردند ،ما همه عاشق به دنیا می آییم. بچه های خیلی کوچک که مادرشان را نگاه می کنند، بچه های خیلی کوچک را می گویم نه آن که حالا یک کمی بزرگتر شده و راه و رسمش را یاد گرفته که چه جوری سر مادرش کلاه بگذارد را نمی گویم شما همان بچه را که مادرش را نگاه می کند نگاه کنید! عاشق است .مادرش را که می بیند در هر حالتی که هست یک واکنشی در چهره بچه هست که شما هیچ جایی نمیتوانید پیدا کنید چون اصلا عاشق بودن جز فطرتش هست درسته؟! حالا من و شما وقتی این بچه دارد بزرگ می شود این فطرتش را تغییر می دهیم به همان دلیل است که وقتی می خواهیم دخترمان را شوهر بدهیم یا پسرمون را زن بدهیم می گوییم عزیزم یادت باشد گربه را دم حجله بکشی ها....
ما اصلاً یاد نمی دهیم که چطور همسرت را دوست داشته باش ما اصلا عاشق بدنیا می آییم مگر خدا اینجا درون ما نیست مگر از خودش در من ندمیده مگر خدا یک عشق نیست،از خودش در من است پس من عاشقم. اگرآثار عاشق را نمیبینی برای این است روی آن چرک کشیده شده، کثیفی کشیده شده است.
ادامه صحبت از جمع : یعنی شما می گویید با تزکیه خودمان را پاکیزه کنیم ؟
استاد: من دارم به شما یاد می دهم، مگر دلت نمی خواهد عاشق باشی؟ من نگفتم اول مذهبت را درست کن من نگفتم اول قران خوب بخوانی نماز خوب بخوانی ذکر خوب بکنید حجابت را کامل کن گفتم اگر میخواهی عاشق با شی در هر مذهب و مرامی در هر مسلکی در هر دینی در هر کشوری در هر سرزمینی در قبیله آدم خوارها در کشور متمدن ها آن طرف آبی ها، این طرف آبی ها در دهات در هر شهری اگر بخواهی عاشق باشی عاشق این شکلی است عاشق را می رانند پس می زنند برایش دردناک است اگر دردناک نباشد هنر نکرده با همه اینها عاشق کسی پس نمی زند کسی را نمی راند. عاشق آزار می بیند ولی آزار نمی دهد. عاشق با عشق به دنیا می آید جزو فطرتش است و وقتی بزرگتر می شود فاعل است پس می شود عاشق و کننده است،کننده ای که اسمش عاشق است ببین توهستی؟فطرت عشق را داری؟ اگر نیستی یعنی کلی لباس چرک و چروک تنت هست برو لباست را دربیاور.
بروتشخیص بده این چرک و چروک ها چیست،اگرتو میتوانی یکی را برانی و آزار بدهی و اگر می توانی اینطوری پنجه به قلبش بکشی یک دلیل بیشتر نداره یه لباس از جنس خودخواهی صِرف و خودباوری صِرف رویت کشیدی سفت و محکم از سر و ته هم گره زدی با همان هم داری راه می روی .عاشق از این لباس ها تنش نیست،عاشق دروغ میشنود ولی دورغ نمی گوید.
قانون سیزدهم:عاشق شدی دیگر شریعتی نمی ماند که تو بروی پشت قانون هایش قایم بشوی و از قانون هایش مثل سپر استفاده کنی و مردم را بزنی.
دیروز با یک خانمی از دوستای خیلی خیلی قدیم روبرو شدم خیلی قشنگ بود به من اینجوری کرد من این حرفها سرم نمیشه در اتوبوس باشم در ماشین باشم ، نمازم رو میخوانم ماشین راه برود میخوانم ماشین بایستد میخوانم فکر کنم اذان شده بازم هم میخوانم اگر ببینم اذن نشده بازم میخوانم چرا فکر میکنید این کار را میکند؟
چون عاشق حرف زدن است،با کی ؟با معشوق. این دیگه قانون نمیفهمد.
میگوید وضو دارم میخوانم ،وضو هم ندارم باز هم میخوانم. مگر حرف زدن با خدا قانون میخواهد؟ اما به کسی قانون نمی دهد، این شخص عاشقه ، عاشق فقط به مکتب خودش است با مکاتب دیگر کاری ندارد. عاشق که شدی دیگر شریعت نمی ماند. پشت قوانینش قایم بشوی و هر کاری که دلت میخواهد بکنی و هر تحمیلی هم که خواستی به مردم بکنی. برای مثال من نمیتوانم بایستم نماز بخوانم خانم یقه ی من را گرفته این نماز تو باطل است، آخر به تو چه ربطی دارد! من با کس دیگه ای حرف زدم من مگر با شما حرف زدم؟اگر آمدم با شما حرف بزنم شما با من حرف نزن.چون آنجور که تو دلت میخواهد من نیستم.
عاشق که شدی دیگر شریعت نمی ماند که پشت قوانینش قایم شوی و هرکاری که دلت خواست بکنی ، هر حرفی که دلت خواست بزنی هر آزاری هم که تونستی بدهی . عاشق که شدی دیگر نه طریقت می ماند نه معرفت. چی می ماند؟! فقط حقیقت. آنچه که می ماند فقط حقیقت است.سخت شد دوست عزیز نه؟!.ولی به ولای علی به همان بزرگی که عاشقشم قسم یاد میکنم غیر از این راهی نیست این قدر هم سخته تا دلتان بخواهد. پای تاول زده میخواهد.کله های آفتاب خورده می خواهد.دستهای سوخته میخواهد.
صحبت از جمع: این مطلب آخری که فرمودید مثالی که زدید مصداق خود قانون نبود شما گفتین عاشق شریعت ندارد که برود پشت شریعت هر آزاری که می خواهد برساند ولی مثالی که زدید که حالا یک خانمی که عاشقه که حالا بدون وضو نماز میخواند یا در حرکت نماز میخواند اینها هیچ مصداقی نداشت مصداق خود آن چیست؟کجا میشه با شریعت آزار رساند ؟
استاد: همین جا که الان گفتم بنده صندلی خودم که دستم است گذاشتم زیرم و نشستم رو به قبله با شرایط جسمی بدی که دارم نمازم را بخوانم خانم افتاده دنبال من با تابلو شریعت که این غلط است نخوانی ها....
ادامه صحبت از جمع: حالا اینجا یه سوال مطرحه آن واقعا شریعت است؟ آیا شرع میگوید کسی که مشکل پا دارد بنشیند روی زمین نماز بخواند؟
استاد:آن شریعت است در جایی که شما دارید یک قانون کلی در جامعه را جاری می کنید ولی برای فردی که خودش به تنهایی دارد میخواند و شرایطش را می شناسد شریعت راه گذاشته، جا گذاشته ولی آن خانم چون عشق به خدا درونش نیست یقه ی من را می گیرد.
ادامه صحبت از جمع: در مثالی که شما می زنید شریعت یک قانون هایی دارد مثلا می گوید برای نماز این کار را بکن و آن آدمی که این حرف را می زند اصلا حرفی از شریعت نمیزند چون شریعت و مرجع تقلید اعلام می کند اگر پایت درد می کند بنشین روی زمین بخوان قانونی که شما فرمودید این است که عاشق شریعت ندارد که پشت شریعتش آزاراست من میخواهم مصداقش را پیدا کنم تا آن را درک کنم.به نظر من این که شما فرمودید جایی از شریعت نبود.
استاد :عاشق شریعت دارد ولی نه شریعتی که در آن توقف داشته باشد. خوب دقت کنید مثال می زنم برای شما ؛ در قرآن خدا می گوید آیاتی است که برایتان می آورم می گوید اگر در سفر بودید در شرایطی قرار گرفتید با همسرتان نزدیکی کردید می دانید که در این حالت نمیتوان نماز به جا آورد می گوید در این حالت با خاک تیمم کنید یعنی راه را باز می گذارد در حالیکه اصلش این است که با آب غسل کردن و با آب وضو گرفتن اما شرع خدا برای مواقع خاص برای شما راه چاره گذاشته که شما چنین کنید یا در قران ما داریم وضو گرفتن جاهایی که باید دست بکشید.
غیر ازاین سنت پیغمبر و سیره اهل بیت را کاملاً روشن داریم، اما دسته ای از اهل سنت تا کمر خودشان را زیر آب می کنند، زمستان، تابستان، پشت شرع قایم می شوند، اگر یک آدمی مثل من در آن مذهب و مسلک باشم که آب سرد به او می رسد تا مغز سرش شروع می کند به لرزیدن و تشنج کردن، باید قید نماز خواندن را بزنم، چون او می گوید باید اینجور وضو بگیرید، اما همان فرد اگر عاشق باشد حتی بر همین شر عی که می شناسد، ببینید شرع را در این محدوده می شناسد ولی چون عاشق خداست و درک می کند منِ نوعی را از نماز و گفتگو با خدا باز نمی دارد، پشت شرع قایم نمی شود، احکام شرع واجب الاجراست، اما برای ما بر حسب توانمان یک قراردادهایی گذاشته اند.
صحبت از جمع: الان دنبال یک مثالی هستم که متوجه شوم مگر می شود با شرع هم آزار رساند، اهل سنت یک عقیده ای دارد که موضوع صحبت ما نیست.
استاد: مثل اینکه اهل سنت خیلی بیشتر از ما اهل شیعه هستند بنابراین نمی شود از روی آن راحت عبور کرد، شما مکه تشریف ببرید در دستشویی ها می بینید فقط از بدنشان تکه بالا جا می ماند بقیه آبکشی می شود.
ادامه صحبت از جمع: من فقهِ آنها را خیلی آشنا نیستم، ولی در فقه خودمان می گویند حفظ جان از اوجب واجبات است، در شرع همه چیز در یک قالب است، شما یک مثال بیاورید کجا می شود پشت شرع رفت و آزار رساند؟
استاد: مکه و مدینه تشریف ببرید، دستشویی هایش خیلی دور است، برای جوانها دور است وای به حال من و مادر و پدرم، در حرم هم نشستید ذکر می کنید چرتتان برد، وضویتان باطل شد، چکار کنیم؟ شرع می گوید باید وضو بگیرید، اما می گوید فقط وضو بگیرید شرع ما، نمیگوید از اینجا بدوید تا دستشویی بروید، میگوید وضو باید بگیرید، من بطری آب برای چنین موقعی گذاشتم در کیفم، چادرم هم می کشم جلو که دستم لخت نباشد، با اندک آب وضو می گیرم، ولی همین آدمی که نماز می خواند، می آید و می گوید این چه مدل وضو گرفتن است؟ اگر در مکه ببینند که می زنند، خود کسانیکه مسئول آنجا هستند می زنند، می گویند بروید بیرون وضو بگیرید، من نمی توانم بروم بیرون، من از عشقِ گفتگو با خدا جا می مانم، من اینجا آمده بودم گفتگو کنم، لحظه ای موقع ذکر چُرتم برد، اینجا آن کسی که بالای سر من ایستاده بود اگر عاشق باشد در سر من نمی زند چرا اینجور وضو می گیرید؟ می گوید این عاشق است بگذار کارش را بکند، به آن حداقلش دارد انجام می دهد، کارش نداشته باشم، اما او چون عاشق نیست می زند.
ادامه صحبت از جمع: متوجه شدم، فقط در این مثال مطلبی که من گرفتم آن حداقلی نیست، عین شرع را انجام میدهد، چون شرع می گوید با آب وضو بگیرید حالا آن فرد یک برداشت غلطی از شرع دارد، در مثالی هم که زدید چیزی از شرع خارج نشد، چون شرع می گوید وضو بگیرید ولو با آب کم، سفارش هم می کند، کلمه حداقل هم اینجا مصداق ندارد چون فرد دارد واقعاً عین شرع را انجام می دهد.
صحبت از جمع: دوستمان پرسیدند مصداق عینی، بنظر من کسانیکه با دین دکان باز می کنند مثلاً اینقدر نماز می خوانند این نماز برایشان حالت تفاخر می شود دیگر هیچکس را قبول ندارند، اگر کسی کمی روسریش عقب باشد پشت سرش حرف می زنند، این دکان باز کردن است با اسم شریعت، سخنی از حضرت موسی ابن جعفر که می گوید اگر کسانی منتظرتان است اولویت با اینست که بروید و با آنها که منتظر شما هستند غذا بخورید نه اینکه نماز اول وقت بخوانید ما خیلی داستان داریم که افراد با اسم شریعت چسبیده اند به اعمال دینی و حالت زیبایی از دین نشان نمی دهند.
استاد: یک حالت چسبناک بوجود می آورند، افرادیکه به این صورت عمل می کنند چون عاشق عملشان نیستند، ببینید ما نماز می خوانیم چون عاشق نمازیم، یا عاشق گفتگو با خداوندیم چون این عشق را داریم و نماز می خوانیم و سر نماز نشسته ایم، من نمی فهمم کناری من چکار می کند؟ چرا؟ چون در حال یک گفتگویی ام با خدای خودم، اما بارها اتفاق افتاده، اصلاً شاید ممکن است در حال نماز خواندن و این گفتگو یادم برود یک رکعت کم بخوانم و یا یک رکعت اضافه، این منم و خدا، اما آن کسی که آنجا نشسته می گوید خبر داری یک رکعت نمازت را نخواندی؟ خوب شما چه خواندید پس؟
ادامه صحبت از جمع: اصل مطلب را گرفتم، فقط حرفم اینست که شریعت حقیقی نمیتواند عامل آزار باشد، ممکن است من کم فهمی داشته باشم، داعش هم با اسم شریعت آدم می کشد، با مثالی که شما زدید هم مشکلی نداشتم فقط می خواستم بدانم اصل مطلب چیست؟ یک مثالی زدید از فردی که اصول شرع را نقض می کند، اصول شرعی می گوید برای نماز باید وضو بگیرید، او که می خواهد با خدا صحبت کند می تواند دعا بخواند، یا اصول شرعی برای نماز مستحبی اینست که در هر جهتی می توانید بخوانید، نماز واجب یک قاعده ای دارد، آن مثال ذهن را به یک سمتی برد ولی الان برای من کاملاً باز شده.
استاد: شاید هم گفتار من ناقص بوده، یک مطلب جالب، چند شب پیش با خانواده و پدر و مادرم رفتیم بیرون، تا نشستیم در ماشین اذان شروع شد، مادرم فهمیدند اذان می گویند، او در ماشین نشسته حتی تشخیص ندادند که جهت ماشین ما با قبله متفاوت است، شروع کردند به خواندن نماز من سکوت کردم، گفتم با این عشق دارد نماز می خواند، او که امام جماعت نیست که عده ای پشت سرش نماز بخوانند، اگر بچه ای همراهمان بود شاید به بچه تذکر می دادم، ولی من کنارش نشسته بودم، جریان را هم که می فهمم، چرا عشقش را از او می گیری؟ چرا از بالای صخره عاشقی پائین می اندازیدش؟ مادرم گفتند چقدر لذتبخش است شام امشب گفتم چرا؟ گفت آخر نمازم را خواندم، من هیچوقت این عشق را بهم نمی زنم، شرعش اینست که اینطور بخواند، ولی عشقش اینست که با خدایش حرف می زند، همان آن هم حرف می زند، یک نقطه تعادلی در نگاهتان دارم حس می کنم، یک چیزی گفته می شود برای اینکه یک نقطه تعادلی پیدا کنیم در مسیرمان، اینقدر در سرمان نزنیم هم دینمان را بخواهیم هم نخواهیم، ما دردمان اینست هم می خواهیم مسلمان باشیم، هم مسلمانی طرد شده، این غلط است، نباید این شکلی باشد، باید شکلش عوض شود، شما از اینجا می روید بیرون، شما افرادی هستید که در این حسینیه سالها آمدید و رفتید، افعال شما نشان دهنده مسیری ست که ما می رویم، باید در افعالتان بازنگری کنید، می خواهید چهل روز، یک ماه، یک جمع 40 نفره بین خودمان درست کنم که فضای امکانی شود برای اینکه شما نمازهایتان را به وقت بخوانید، نمی توانید نمازهایتان را به وقت بخوانید، نمی ارزد، بعد چه؟ به محض اینکه ما متفرق شویم از میان همه اینها شاید یک یا دو نفر هم نماند که نمازش را درست بخواند، گنجینه برای شماست، اتاقک برای شما نیست، می توانم حرفم را برسانم، اگر نمی توانم، بگوئید تا یک چیز دیگر بگویم. اینجا دوست عزیز حتی شما بین خودتان حلقه هایی را تشکیل بدهید تحت این عنوان که امکانی برای پشتیبانی هم باشید من هیچ ایرادی نمی گیرم، بشرطی که در راستای حرکت ما باشد، هرچیزی را نمی توانید بخواهید، ولی من به شما می گویم عزیز دلم شما به لیسانس قناعت نکنید من برای شما فوق دکترا می خواهم، ولی شاید بگوئید من لیسانس می خواهم، خوب کفایت است در همین مرحله باشید، خیلی هم به هم می توانید کمک کنید و بسیار موافقم، هیچکونه ضدیتی با این نکته ندارم، ولی می گویم اگر آنرا فهمیدید بیایید بالاتر از آنرا تجربه کنید کسی که آنرا می تواند درک کند فرصتی برایش بوجود می آورد می تواند حتی به تنهایی یک فضای بزرگ را بدون اینکه کسی بداند ایجاد کند.
صحبت از جمع: جمله ای که فرمودید: عاشق که شدید نه شریعت می ماند نه طریقت، آنچه می ماند فقط حقیقت است، این جمله را در واقع در درسهای معرفت علمای معرفت حد اعلای حرکت در جهت سیر الی الله می گویند، جمله بسیار سنگینی ست و تفاسیر گسترده ای هم در مورد آن می شود، دو نکته را می خواهم اشاره کنم، این جمله را که نگاه می کنیم قبل از اینکه بیرونی باشد درونی ست، نباید ما در بیرون برایش دنبال مثال باشیم، این در درون انسان اتفاق می افتد ربطی به بیرون ندارد، وقتی می گوید عاشق شدی اینجا عاشق عشق مادی نیست، اینجا معنی عشق پروردگار است عاشق خدا که شدی دیگری وجودی نداری، اگر به این مرحله رسیدی که عاشق خدا شدی طریقت و شریعت، اینها ابتدای حرکت هستند که تو به حقیقت برسی، وقتی به حقیقت برسی، شریعت و طریقت را طی کردی، یک موضوعی هست که مهم است، شاید نتوانم خوب توضیح بدهم، در فیزیک کوآنتوم بحثی مطرح می شود و آن سرعت انتقال داده هاست، اتفاقاً در روزهای قبل دکتر صالحی (رئیس سازمان انرژی اتمی) یک مثال جالبی زدند، اشاره کردند که سرعت انتقال اطلاعات در نور صفر است، مثال زدند: گفتند فرض کنید یک تکه نور را در این دستم می گیرم، فرض کنید این را در دو دستم تقسیم می کنم هر اتفاقی که برای این نور در این دستم می افتد در فاصله صفر منتقل می شود به دیگری، البته ایشان می گفتند این فاصله را مثال می زنم، ما در قرآن داریم " الله نُورُ السَمواتِ والاَرض " خدا نور است یعنی شما اگر به این باور و به این حقیقت رسیدید که پروردگار نور مطلق است، دیگر وضو داشتن و نداشتن مطرح نیست، اینجا هستم یا در کعبه نشستم مطرح نیست، هر جا هستید در دامان خدائید هر عملی که انجام میدهید در محضر خدائید، علم اینرا ثابت می کند، بر اساس تحقیقاتی کوآنتومی که انجام شده، یک وقت می گفتند دنیا از اتم تشکیل شده، بعد گفتند نوترون و پروتون و الکترون، اخیراً می گویند اینها هم نیست، فقط نور است، هر آنچه که وجود دارد در عالم نور است. ، بحث شریعت و طریقت بسیار سنگین است و البته این جمله را از آقای صمدی آملی شنیدم می گفتند این جمله دست خیلی ها می افتد که چون تشخیص نمیدهند و خوب نمی فهمند این را ابزار می کنند که از طریقت و شریعت فرار کنند، این نیست، برای من که کلاس اول هستم نیست این برای کسی ست که در بالاترین مرتبه خدا شناسی و عشق قرار دارد و کاملاً درونی ست.
استاد: کسانیکه فکر می کنند گذرگاه شریعت را می شود پرید و یکسره رفت در طریقت خیلی اشتباه می کنند چون در شریعت و قوانینش و چیزهایی که وجود دارد یک انسجام و یک حکم عظیم هست که اگر آنرا بتوانید درکش کنید تازه متوجه می شوید که حتماً آنطرف یک خبری هست، شما تا اینها را طی نکنید و درک نکنید اصلاً در وادی طریقت نمی توانید پا بگذارید، و تا وادی طریقت را وارد نشوید و با ان عجین نشوید و نتوانید از آن عبور کنید معرفتی نخواهد بود، معرفت آن مرحله ایست که می فهمید، شریعت و طریقت پلکانهایی بود برای بالا بردن شما، رفتید بالا؟ بسم الله، معرفتش را پیدا کردید تازه آنجا که می رسید بیشتر رعایت می کنید، بیشتر پابند می شوید به آن آدابی که یاد گرفتید، آنوقت است که آدم به حقیقت می رسد، این صحبتها نمی دانم شاید از سر ترس است که فرصتی نباشد بعد بگویم، وگرنه نمی گفتم و صبر می کردم ولی هیچوقت از فردا خبری نیست، اگر حتی یک نفر هم از آنچه که گفتم بتواند بهره ببرد و خودش را حرکتی بدهد، یکی دو تا از آن لباسهای چرکش را در بیاورد باز هم برنده است.