منو

یکشنبه, 25 آذر 1397 - Sun 12 16 2018

A+ A A-

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش دوازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون 46 : این شعر را می خوانم مثل یک قانون آنرا در نظر بگیرید
هر لحظه که تسلیم ام در کارگه تقدیر آرام تر از آهو، بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر
امام فرمودند به عنوان بصری تدبیر نکن. هر وقت که تسلیم شدیم در دار دنیا در مقابل آن چیزهایی که می آید و می رود آن موقع مثل یک آهو آرام هستیم و مثل یک شیر نترس هستیم. هر لحظه ای که تلاش می کنیم تدبیری بیندیشیم یک کاری انجام دهیم یعنی یک کاره ای برای خودمان شدیم. یادمان رفت کاره ی اصلی کس دیگری است بدبختی پشت بدبختی ، سختی پشت سختی گرفتار می شویم.شما را نمی دانم من برای خودم می گویم من هزار بار این امتحان را پس دادم هر چیزی را که تلاش کردم درست کنم فکر کردم من می توانم یک کاری انجام دهم گرفتار شدم اسیر آن شدم اعصاب خوردی آن را کشیدم. اما فرق من با شما این است که فهمیدم که چرا کشیدم.شما هنوز خیلی از جاها می گویید خدا با من نمی سازد فلانی آدم بدی است من اینها را نمی گویم من دیگر یاد گرفتم می گویم خودت کردی دست گل را خودت آب دادی. پس بکش.کاری نمی توان کرد.
قانون 47:خنده از لطفش حکایت می کند . ما خنده می کنیم چه موقع می خندیم؟ وقتی همه چیز در زندگی ما میزان است شنگول هستیم نتیجتاً خنده می کنیم .خنده از لطفش حکایت می کند . لطف چه کسی ؟ او که کارهای ما را ساز کرده است .
خنده از لطفش حکایت می کند ناله از قهرش شکایت می کند
وقتی اوضاع نامیزان است می گوییم خدا با من نمی سازد خدا من را فراموش کرده است من با او دیگر کاری ندارم من دیگر نماز نمی خوانم و الی آخر.این دو پیغام مخالف در جهان دوتا پیغام مخالف است هردو هم دست خود شما است.وقتی می خندی وقتی ناله می کنی.
این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر حکایت می کند
پس دلبر یکی است دوتا نیست. که آنجا ساز می کنی و بشکن هم می زنی کیف می کنی که همه چیز برای شما میزان است آنی که همه چیز را برای شما میزان کرده همانی است که در وقت سختی به آن پشت می کنی می گویی آن را دوست ندارم آن من را نمی خواهد خدای من دیگر نیست. می گوید هر دوتای آن یکی است.چه طور شد آنجا آن را دوست می داشتی.اما اینجا شاکی هستی .
قانون48 :دکتر وین دایر می گوید: سه چیز مانع حرکت روح الهی می شود 1- منفی گرایی. هر وقت فضای شما منفی شد جلوی حرکت روح الهی را در خودت می گیری. 2- قضاوت درباره ی دیگران.پس ما اصلاً روح الهی نداریم چون صبح تا شب داریم قضاوت می کنیم.و این بدترین و زشت ترین کاری است که ما انجام می دهیم.قضاوت درباره ی دیگران.3- بی عدالتی. این سه تا مانع حرکت روح الهی می شود.
قانون 49: همه چیز در خلقت جاری است. آن کسانی که کلاس معرفت من بودند به آنها گفتم در دنیا همه چیز در حال حرکت است هر وقت از حرکت ایستاد دیگر دنیا نیست چرا؟ چون دنیا یعنی از کمترین به بالاترین.حالا بگذریم که ما برعکس آن را هم می کنیم ولی تکامل همیشه در حرکت است در جهان. در خلقت همه چیز جاری است و صاحب حرکت است آیا با چنگ زدن به آب می توانید مانع حرکت آن شوید؟الان من این لیوان را بر می گردانم چنگ بزنم می توانم آب آن را نگه دارم که نرود؟آب جاری است .اما اگر بخواهم آب را حس کنم باید دستم را مقابل آن رها کنم همین طور که از روی دست من می ریزد و می رود من آب را حس می کنم.حالا اگر شما بخواهید حرکت روح الهی را در خودتان حس کنید دست خود را باز کنید همه چیز را در وجودتان باز کنید جاری قرار بدهید. ذهن، افکار، نیات شما حرکت های شما در این دنیا رها کنید. خیلی ساده آن وقت جریان حرکت روح الهی را به خوبی حس می کنید.

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش یازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم 

من همیشه از دوران بچگی همیشه زندگی را تا به امروز این شکلی دیدم، فکر می کردم که مبادا آخرین سخن باشد، مبادا آخرین سفر باشد، خاله بزرگی داشتم، خیلی دوست داشتنی بود خدا رحمتشان کند، در کرمانشاه زندگی می کردند، خیلی کوچک بودم رفتیم کرمانشاه، شبی که خداحافظی می کردیم اقوام همه منزل همین خاله جمع شده بودند، من گریه زیادی می کردم، همه میگفتند سال دیگر دوباره بیائید چه اشکالی دارد؟ هیچکس نمی دانست من چرا گریه می کنم، همان موقع شاید 10 سالم بود فکر می کردم که شاید این آخرین بار است که اینجا آمدم و همه را می بینم، شاید بار دومی دیگر وجود نداشته باشد و اینکه به ذهنم می آمد گریه بیشتری می کردم، هرکاری می کردند آرام نمی شدم . ولی واقعیت اینست که شاید بار بعدی وجود نداشته باشد.
قانون44: آدمی هر دم می پرسد زندگی چیست؟ شادی چیست؟ خوشبختی چیست؟ خدا چیست؟ آدمی هر دم اینها را از خودش می پرسد در حالیکه نمی داند خداوند در درون آدمی سکنی دارد پس هر آنچه که به دنبالش است در بیرونش نیست بلکه در درونش می باشد.
قانون45: دنیایت دگرگون نمی شود مگر دلت دگرگون شود، اگر هیچ اتفاقی در دنیای بیرونتان نمی افتد برای اینکه در دلتان هیچ اتفاقی نمی افتد، بگرد ببین دلت کجاست؟ از چی پر است؟ خالیش کنید، دگرگونش کنید آنوقت همه چیز برای شما در دنیا دگرگون خواهد شد.

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش نهم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون36: هر کسی متوقع احترام و توجه و محبت از دیگران است، (همه محتاجند، همه توقع دارند دیگران به آنها احترام بگذارند، محبت کنند، توجه کنند) هر کسی چنین توقعی در قلبش دارد بداند همه اینها را به خودش بدهکار است، میدانید معنی آن چیست؟ یعنی شما آنقدر به خودتان توجه نکردید که دیگران شما را نمی بینند که توجه کنند، شما آنقدر به خودتان محبت نکردید که دیگران در اینجا یک لرزش نرم و گرم حس نمی کنند که به آن سمت محبتشان جاری شود و آنقدر برای خودتان احترام قائل نشدید دیگران شما را بی ارزش می بینند، نتیجتاً احترامی نمی بینید .
صحبت ازجمع: نکته ای که شما فرمودید بحث حرمت نفس است . نکته ای که خیلی مهم است و ما باید به آن توجه بکنیم و اکثر مردم دنیا به آن دچارند ، مشکلات مربوط به حرمت نفس است . کجا و کی شکل میگیرد ؟ در سه سال اول زندگی کودک . همه مان هم کودکیهایمان کامل نبوده از روی نا آگاهیی که پدر و مادرهایمان داشتند . به هر حال حرمت نفس همه ی آدمها یک ایراداتی دارد . اولا حتما آگاه باشیم اگر بچه دار میشویم . در سه سال اول خیلی مهم است و آنجاست که این حرمت نفس شکل می گیرد و باید مادر خیلی بچه را لمس کند وحس کند و خیلی ارتباط دوستانه با بچه داشته باشد . در عین حال وقتی این مورد را در خودمان پیدا کردیم حالا بایستی مراقبتش کنیم و ازنو آن را بسازیم . وقتی یک فردی حرمت نفس دارد هم خودش را دوست دارد و هم بالطبع دیگران را دوست دارد . کسی که خودش را دوست دارد کاری نمیکند که مورد بی احترامی دیگران واقع شود . مراقب خودش ، رفتار و کردار و اندیشه اش هست به همین دلیل است که خودش را دوست دارد . یعنی دوست داشتن معنا پیدا میکند . به همین نسبت دیگران هم او را دوست دارند چون یک فرد موجه است و به دیگران آزاری نمیرساند . بحث حرمت نفس مشکلی است که در دنیا همه آدمها تقریبا دچارش هستند .
استاد : وقتی من میگویم نفس فکر میکنند من وارد درس معرفت شدم . ما شکل کلام را عوض میکنیم یک جور دیگر بیان میکنیم . میگوییم : مگر تو انتظار نداری به تو توجه و محبت کنند و احترام بگذارند ؟ تو اینها ا به خودت بدهکارهستی . چون به خودت ندادی کسی به تو نمیدهد . اصلا کسی به سمت تو نمی آید . این خیلی مهم است . وما در این زمینه اکثرمان ضعف داریم . به شدت هم ضعف داریم .
قانون37 : میگوییم هر کسی نفسش را شناخت خدایش را شناخت . حالا یکی دیگر را هم من کنارش بگویم . میگویم : انسانی که صرفا به خودش پرداخت ، نه به دیگران پاداشش شناخت پروردگار است . این به خودش پرداخت منظور این نیست که لباسهایش را بهترین کند . ابروهایش را این مدلی کند . موهایش را آنجوری کند . این را شیک تر کند . آن را گرانتر کند نه این نیست ،آدمهایی که صرفا به خودشان میپردازند نه به دیگران میگویند من چرا اینجوریم ؟ نکند من هم این کار را انجام میدهم ؟ نکند من هم این فعل بد را انجام میدهم ؟ نکند این نیت بد را من هم دارم ؟ نکند این کلام بد را من هم دارم ؟ آدمهایی که اینطوری میشوند پاداششان شناخت پروردگار است و چقدر قشنگ است وقتی پروردگار را در خودت تشخیص میدهی . نمیدانی چه عالمی است . برویم با همدیگر پیدایش کنیم .

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون38: خدا به هر کدام ما صفاتی جداگانه عنایت کرده است ما هرکداممان دارای یک صفاتی هستیم، یکی خسیس است، یکی زیادی دست و دلباز است، یکی سیاست مدار است، یکی خوش خوش است، یکی زیاد حرف می زند، یکی خیلی کم حرف می زند، یکی تودار است یکی هیچی در دلش نیست، همه چیز نوک زبانش است دائم هم پرت می کندبرای مردم، اما هرکدام ما را خداوند صفاتی جداگانه عنایت کرده اینها برای بخش دنیایی بود و خودمان انتخاب کردیم اینطور باشیم زیاد حرف بزنیم، کم حرف بزنیم، تودار باشیم همه چیز را قایم کنیم، همه چیز را اسرار آمیز نشان دهیم، اینها انتخاب ماست، اما در بخش الهی قرار بود صفات الهی را ما متجلی باشیم، همه ی ما آن صفات را داریم ، اما در بعضیها یکی از آن صفات الهی ظرفیت متجلی شدن وجود دارد، در بعضیها دو تا، در بعضیها سه تا، که در آنها می توانید مشاهده کنید، خداوند عنایت کرده در انتخابهایی که در دنیا می کنید می توانید به آن برسید، اگر خدا می خواست همه را مانند هم می آفرید اگر می خواست همه را فداکار می آفرید، اگر می خواست همه را دشمن هم می آفرید ، خدا به همه صفات جداگانه داده، شما بر حَسَبِ انتخاب تان خودتان را بروز بدهید، خودتان را در معرض نمایش بگذارید که دلتان می خواهد چطور باشید، پس خواهش می کنم شما دست به تعویض آدمها نزنید، کار شما نیست، شما نهایتاً اگر خواستید برای مردم کاری بکنید عین خودتان را نشان بدهید، عین آن چیزی که هستید را نشان بدهید، بگذارید مردم در عینیت صفات مختلف را ببینند و اگر دوست می دارند انتخاب کنند، یا بالعکس حذر کنند، می روند.
قانون39: محترم نشمردن عقاید دیگران، تحمیل کردن عقاید حتی صحیح خودمان به دیگران، نپذیرفتن وجود اختلاف ها، همه اینها بی حرمتی ست به نظام مقدس پروردگاری، شمایی که عقاید دیگران را محترم نمی شمارید، به نظام مقدس پروردگاری بی حرمتی می کنید، مثلا در این زمینه که من فکر می کنم که همیشه باید در یک ظرف روشن خورد، نوشید، روشن پوشید، در روشن خوابید و در روشن زندگی کرد، این درست است و شکی هم نداریم اما اگر شما انتخابتان اینست که من ماگ سیاه یا سورمه ای دوست دارم داخلش آب بخورم، من حق ندارم عقیده ام را به شما تحمیل کنم و اینکه آدمها باهم اختلاف دارند، حتی بچه هایی که از یک پدر مادرند باهم کاملاً اختلاف دارند،کسی که این اختلاف را نمی پذیرد به نظام مقدس پروردگاری بی حرمتی می کند، ببینید شما چکار می کنید؟
قانون 40: از افراط و تفریط پرهیز کنید، در جزئی ترین مسائل زندگی و دنیایتان تا بالاترین حد عبادات، زهد، ذکر و هر چیز دیگری که در نظام مقدس الهی وجود دارد از افراط و تفریط پرهیز کنید، کسیکه دچار افراط وتفریط نشود تعادل برایش می آورد،
سوال: وقت گذاشتن زیاد هم جزء افراط است یا جزء وسواس؟
استاد: فرق نمی کند وسواس هم خودش یک جور افراط است، شما وقتی برای یک چیزی که قرار است یک روز وقت گذاشته شود، افراط می کنید و یک هفته وقت می گذارید یک چیز خارج از تعادل است، و بالعکس چیزی را که بایستی یک روز وقت صرف کنید در یک ربع انجام میدهید و فکر می کنید که کامل است درحالیکه کامل نیست، آنهم یک جور تفریط است، فرقی نمی کند. تعادل را حفظ کنید.
قانون 41: انسان اشرف مخلوقات است، در هر قدم زندگیتان باید این را به خاطر داشته باشید، شما به خاطر دارید اشرف مخلوقاتید؟ نه، چون اگر به خاطر داشته باشید کارهای بد نمی کنید، حرف بد نمی زنید، فکر بد نمیکنید، برای کسی بدخواهی نمیکنید، وقتی می کنید پس شما اشرف مخلوقات محسوب نمی شوید، انسان اشرف مخلوقات است، در هر قدمی که در زندگیش بر می دارد باید به این نکته توجه کند که خلیفه خدا روی زمین است، خلیفه در یک جای خوب و شرایط غیر بحران خلیفه باشد که هنر نکرده، در اوج فقر و نداری، یا در جایی که حتی مورد تهمت و افترا واقع می شود، به زندان بیفتد، یا هر شرایط بد دیگر باید مثل خلیفه رفتار کند، یک مثال خیلی خوب می زنم، آقا، خانم، بسیار مبادی آدابند، شیک، وزین، فوق العاده، بقدری زیبا صحبت می کنند آدم کِیف می کند، همین آقا یا همین خانم را یکی به ناحق تهمتی می زند، ناسزایی می گوید، خلیفه خلیفه است، فحش بدهند خلیفه است، تهمت بزنند خلیفه است، عزت و تکریم کنند هم خلیفه است، اما وقتیکه در قبال اینگونه رفتارها، رفتارهای بسیار زشت از خودش نشان می دهد از درجه خلیفه بودن خارج می شود، ببینید چند درصد کارهایتان را خارج از خلیفگی انجام دادید؟ تهمت زده، غیبت کرده، آوردند به گوش من رساندند، من می توانم هم تهمت را جواب بدهم هم غیبت را جواب بدهم، هم چهارتا بیشتر از او بگویم آبرو برایش نگذارم، اما من خلیفه خدا هستم، خلیفه خدا می گوید اگر راست می گویی برو او را بیاور اینجا جلوی خودش جواب بدهم، ، مگر نه اینکه او گفته تو هم دروغگو نیستی جلوی خودش مطرح کن همه را جواب می دهم، این می شود خلیفه خدا، اما آن دیگری که می گوید وای خجالت نمی کشد این حرفها را می زند، خودش اینجور است پدرش آنطور است، شما دیگر خلیفه نیستید، شما یک موجود مبتذل بیخود هستید .ما اشرف مخلوقاتیم، خلیفه خدا روی زمین هستیم در هر قدمی که بر می داریم این خلیفه بودن را نباید فراموش کنیم، حتی در زمان سختی، گرسنگی، تشنگی، ظلم، افترا، زندان، اسارت، ما خلیفه خدائیم مقام خلیفه بودن نباید فراموش شود.
صحبت از جمع: اگر بخواهم بگویم من خلیفه ام و به واسطه آن مقام اینکارها را نکنم، خودم باید به این باور داشته باشم خلیفه خدا هستم و اگر درگیر ابتلایی هستم از یک آدمی که خلیفه خداست خیلی چیزها بعید است، پس چرا آنها را انجام میدهم؟
استاد: خلیفه را تعریف کنیم، خلیفه یعنی کسی که نماینده یک بزرگ در آن مکان ومحدوده است، ما نماینده خدا روی زمین هستیم، قدم اول می بینیم خدا چکار می کند؟ هرچه نگاه میکنیم می بینیم خدا دهنده است، اصلاً گیرندگی ندارد، نمی گوید من می دهم، تو بده، حتی وقتی می گوید اینکار را بکن، آن کار را نکن هم لطف کرده گفته، چون از پیش خبر کرده اینکار را بکنید ضرر می کنید، اینکار را بکنید سود می برید، فقط محبت کرده، هرچه می دهد فقط می دهد، دهنده است، هرچه می دهد در بهترین حالت و ویژگی اش می دهد، مثلآً من غیبت کردم یا دروغ گفتم، پای اِف اِف گفتند پسرتان منزل است؟ گفتم نه نیست رفته بیرون، دروغ گفتم ، اِف اِف را که میگذارم برمی گردم انگشت پایم میخورد به قرنیز کنار دیوار، خدا این هم داده، این هم دهندگی اوست، یعنی تنبیه سر جای خودش، نه تنبیه برای یک قرن بعد، نه تنبیه وقتیکه 20 تا را جمع کند یک دفعه بزند، یک تنبیه کوچک ، گوش مالی همان آن، وقتی من صاحب تفکر می شوم می بینم که خدایی که مرا خلیفه کرده چکار می کند؟ چطور رفتار می کند؟ و من باید مانند او رفتار کنم، خدا خیلی محترم است، میدانید خدا خیلی محترم است؟ شما وقتی قرآن میخوانید یک جای قرآن ناسزا نمی شنوید، حرف بد نمی خوانید، خدا خیلی محترم است حتی با خطاکاران و جهنمی ها هم حرف بد نمیزند، می گوید بد کردی سزایت جهنم است، فقط همین، محترم است خدا، اگر کسی بخواهد خلیفه خدا باشد توصیه من اینست اولین قدم محترم باشد هم به خودش احترام بگذارد هم به بقیه آحاد جامعه، یک چیز دیگر که می بینم اینست، پرنده را می بیند خوشش می آید قشنگ است، زیباست، می گوید عجب پدرسگ خوشگل است.آدم که خوشش می آید نامحترم حرف نمی زند محترمانه تعریف می کند: عجب زیباست، چه خلقتی، چه رنگهایی، چقدر قشنگ است، اولین قدم محترم زندگی کنید چون خدا محترم است، اگر می خواهید خلیفه خدا بشوید. شما اگر بحث محترم بودن را که من خیلی قبل مطرح کردم روی احترام چند سال است که دارم صحبت می کنم اگر همه رعایت کرده بودند امروز از این جمع یک نفر پیدا نمی شد که حتی در خلوتش بتواند فحش های بد بدهد. مردم از فلان سرکرده از فلان رئیس از فلان آدم ناراحت هستند من اصلاً می گویم آدم بد، فحش هایی می دهند که محیط اطراف خودشان را آلوده می کنند، این چه جوری خلیفه خداست؟ نمی تواند خلیفه خدا باشد. محترم بودن شرط اولش خلیفه گی است. شما این را رعایت کنید خود به خود قدم بعدی متوجه می شوی که باید چکار کنی. مگر تو دنبال نور نمی گردی!؟ من به تو می گویم نور، نور احترام است. شما احترام را در جامعه جاری کنید و در هیچ شرایطی از احترام دست نکشید در قصه حضرت یوسف که در محرم خواندیم حضرت یوسف در قبال کلام زلیخا علیرغم ظلمی که به یوسف وارد کرده بود و آبروریزی که کرده بود در کلام یک جمله گفت او از من کام خواست من نپذیرفتم. ببینید هزاران چیز می توانست بگوید، یک کلمه نگفت، ما هزاران کلمه را می توانستیم نگوییم همه اش را گفتیم. متوجه هستی خلیفگی این است. با احترام شروع کن در تمامی زمینه ها. طرف می پیچد جلوی تو بوق می زند و تو می ترسی می گویی اَه، پدرسوخته. یا بگویی اَه، من را ترساند، خدا هدایتت کند. کدامش خوب است؟ خلیفه خدا این را می گوید چون خدا وقتی کارهای زشت من و تو را می بیند می گوید ای بنده هدایت شو مگر من با تو حرف نزدم، ما را فحش نمی دهد.
صحبت از جمع: ما می توانیم برای اینکه در آن جایگاه قرار بگیریم برای خودمان یک سری نشانه طراحی کنیم بعنوان مثال من یکی از دغدغه هایم این است که آقای راننده تو که نمی توانی قوانین را رعایت کنی برای چه پشت ماشینت می نویسی امان از دل زینب (س) آبروی حضرت زینب را برای چه می بری؟ بگذار اگر دیدند که تو خیلی معذرت می خواهم آدم بی شعوری هستی بگویند خُب آدم بی شعوری بود نگویند ببین اینها، همین بچه هیئتی ها هستند ، چرا اسم را لکه دار می کنی. حالا ما می توانیم از این مکانیسم بهتر استفاده کنیم مثلا یک جایی که من واقعاً فکر می کنم رانندگی من بد است می توانم یک امان از دل زینب بنویسم و خودم را به آن متعهد کنم و بگویم من می خواهم خوب رانندگی کنم برای اینکه حرمت این اسم حفظ بشود یا اگر در ایام محرم و صفر اهل مشکی پوشیدن هستم به خودم بگویم امسال می خواهم این مشکی را دوماه بپوشم ولی واقعاً یک جوری بپوشم هرکس دید بگوید این چه آدم با شخصیتی است ما هزاران از این نشانه ها را می توانیم برای خودمان طراحی کنیم که درجایگاه خلیفه بایستیم .
استاد: خیلی عالی است، می توانید از آن استفاده کنید می توانید واقعاً این چنین کاری را بکنید اگر واقعاً طالب حرکت هستید .
صحبت از جمع: من فکر می کنم خلیفةالله از یک موضع قدرت می آید، از موضعی از توانمندی، خدا همه چیز را دارد وقتی شما می گویید همیشه دهنده است برای اینکه همه چیز برای خدا است ولی من اینطوری نیستم. وقتی شما در مورد افراط و تفریط صحبت می کنید من پیش خودم فکر کردم که اصلا برای خلیفه شدن باید اول از افراط و تفریط عبورکرده باشم. یا برای رسیدن به مقام خلیفةاللهی که بخواهم محترمانه برخورد کنم، یک جوری برخورد کنم که انگار من نماینده ام، می دانید اینها کلماتی است که از آن موقع تا به حال که شما اینها را می گویید برای من مطرح شده است.
استاد: مشکل ما این است که با کلمه ها بازی می کنیم کلمات برای ما یک معنی هایی دارد این معنی ها مثل حلقه های زنجیری که به پای پرنده می افتد پای ما را می بندد چون ما می رویم درقالب این معنی ها می خواهیم که آن معنی ها بشویم اما واقعیتش این است که ما با معنی ها زندگی نمی کنیم این تربیت غلطی است که به ما دادند و گفتند که باید اینطوری باشید باید اینجوری باشید باید آن جور باشید. اینجا باید وجود ندارد شما صاحب یک فطرتی هستید، بحث اینجا است اینقدر روی فطرت من و تو را پارچه کشیدند، پارچه کشیدند، پارچه کشیدند که از آن چیزی که آن زیر است خبری نیست. اما واقعیتش این است که آن فطرت اصلی که آن زیر است هم همه چیز را می داند و هم همه چیز را بلد است، واقعاً بلد است. بچه های کوچک بر اساس فطرتشان عمل می کنند اگر شما نگاهشان بکنید یک چیزی که دستش است و بچه ی دیگری می گوید بده می گوید نه! ولی دوباره می آورد جلو و می گوید بگیر این با فطرتش است اصلا فکر این را نمی کند که اگر این را بدهم شاید نداشته باشم، اگر این را بدهم ممکن است به من ندهد، آن لحظه که می گوید بگیر، در آن لحظه است به لحظات بعدش فکر نمی کند. ما مشکل مان این است که دائماً به این نگاه می کنیم این چه می شود آن چه می شود؟ آن چه جوری می شود این چه جوری می شود؟از افراط و تفریط عبورکردن برایمان مشکل می شود چون دائماً می خواهیم یک چیزی باشیم، مقبول باشیم، برازنده باشیم، مورد تایید همه باشیم ولی در عین حال هیچ چیز را هم از دست ندهیم و این قانون اصلاً کار نمی کند این اصلاً قانون نیست یک جور بیهوده نگری است و امکان پذیر نیست.
سالیان سال من به تعداد سالهای عمرم، تو به تعداد سالهای عمرت یک جور دیگر زندگی کردیم، یک جور دیگر حرکت کردیم و حرفهای امروز من حتی نسبت به حرفهای چهار سال پیش من خیلی متفاوت است، همان قوانین را می گویم ولی این قوانین بسیار تلطیف شده است یک لطافتی دارد که فقط آدم لطیف آن را درک می کند و از آن بهره می برد و اگر مصرانه بایستی واژه ها را لباس بپوشانی و با آن خودت را نمایش بدهی به هیچ کجا نمی رسی، از قالب کلمات و این واژه ها بیایید بیرون . خلیفة الله و مقام خلافت در فرهنگ لغات ما مقام پادشاهی است . اما آن چیزی که من گفتم واقعیتش این نیست . خلیفه خدا ، نمایشگر، بیانگر، نماد ، تجلی دهنده از ذات اقدس الهی است که دیگران وقتی تو را ببینند حس خدایی به آنها بدهد . این میشود خلیفة الله . مفهومش این نیست که خلیفه صاحب قدرتی است که بگوید : برو ، بروند . بیا ، بیایند . خلیفه این نیست . خلیفه خدایی را به نمایش میگذارد که هر لحظه بگوید : بشو. همه چیز خواهد شد . چرا ؟ چون بنده ای اینجوری آورده . کسی را روی زمین قرار داده که تمام آن صفات و آن احوالات را به نمایش گذاشته است . دارد نمایش میدهد . بنابراین ما در دنیا خلیفه خداهستیم نه به معنای اینکه حکومت بر دیگران کنیم . ما خلیفه خدا هستیم برای آنکه بدون گفتگو هر آنچه را که خداوند در ما به ودیعه گذاشته عیان کنیم و به نمایش بگذاریم و همانطور که گفتم من خودم به شخصه با تجربه هایی که تا این سن با خودم آوردم اگر بخواهم خلیفگی را شروع کنم با احترام شروع میکنم . محترم بودن اولین شرط حرکت است . چون در سایه احترام یک موج آرامش و امنیتی برقرار میشود که بقیه چیزها میتواند متجلی بشود . ولی اگر احترام نباشد امنیت نیست واگر امنیت نباشد تجلی وجود ندارد . قدری به آن فکر کنید . با این موضوع کلنجار نروید ، بازی نکنید . آرام آرام بروید داخلش . وقتی محترم شدی یک جرقه است . بعد یک نورعظیم می آید و به شما میرسد
قانون42: برای رسیدن به جایی که تا به حال نرسیده ایم باید از راهی برویم که تا به حال نرفته ایم. من می گویم پشت در بسته ایستاده اند و ساعتها و روزها مشت و لگد کوبیدن برای باز شدن کاری بیهوده است این در باز نمی شود، قفل است خُب چکارکنم؟ دور بزن یک راه دیگر پیدا کن پنجره پیدا کن یک سوراخی پیدا کن با دست بتراشی تا گشاد شود و الی آخر. برای رسیدن به جایی که تا به حال نرسیده ایم این دفعه از راهی برویم که تا به حال نرفته ایم.
قانون43: اگر آتش می دانست عاقبتش خاکستر است اینقدر با غرور و کبر زیاد و شدت زبانه نمی کشید. دیدید آتشی را که ما درست می کنیم؟ شعله هایش در کمال کبر و غرور زبانه می کشد و بالا می آید اگر می دانست که عاقبتش خاکستر شدن است، اینجوری زبانه نمی کشید. عاقبت خشم تو خاکستر شدن است، می دانی؟

منشور قوانین ما برای رسیدن به نور و آگاهی بخش هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

قانون31: برای رسیدن به صلح جهانی همه می دوند همه هم سینه می کوبند که به چی برسند؟ به صلح جهانی، برای رسیدن به صلح جهانی تنها جاده ای که وجود دارد صلح در درون است دنیا هرگز رنگ صلح نمی بیند اگر آدمیانی که در او زندگی می کنند از درون با خودشان در صلح نباشند.
قانون 32: گاهی اوقات جوانها که زنگ می زنند می گویند چه خبر؟ می گوید نمی دانم اصلا حالم خوب نیست ، می گوید آخر چی شده؟ می گوید نمی دانم ولی حالم خوب نیست. اگر حالت خوب نیست حرفم را گوش کن ، حالت خوب نیست؟ صبح که از خواب بیدار می شوی می گویی ای کاش که بیدار نشده بودم، حالت خوب نیست؟ می دانی چرا؟ تو همه چیز داری فقط خودت را نداری، تو خودت را نداری. می دانی خودت را نداری یعنی چه؟ خودت را نداری.
یک روزی در این چند روز گذشته که پسرم مغازه بود و پدرش و برادرش و خواهرش و شوهر خواهرش و همه آنجا بودند من هم تک و تنها درخانه بودم برای اینها غذا درست کردم و دادم اینها آنجا غذا خوردند، یک وقت دیدم دارم غش می کنم اصلا چشم هایم دارد روی هم می افتد و بیهوش می شوم به خودم گفتم چی بخورم؟ دیدم هیچی دوست ندارم، گفتم هیچی نمی خورم، بعد یکدفعه به خودم آمدم و گفتم عاقل! تو همه چیز داری، خودت را نداری! سفارش بده یک غذایی که خیلی می پسندی برایت بیاورد و خودت بخور، همیشه نباید همه باشند که بخورند؟! جای شما خیلی خالی مرغ سوخاری دوست داشتم سفارش دادم آوردند، خیلی هم نتوانستم بخورم ولی رضایت قلبی که به من داد خیلی حالم را خوب کرد. من خودم را دارم و خیلی هم این خود من ارزشمند است، خیلی می ارزد چرا حرامش کنم، حرامش نکن، بعد یکی آمد و احوالاتم را به هم ریخت حال خوشم را پشت و رو کرد یک نیم ساعتی به خودم تاب خوردم بعد به خودم برگشتم، گفتم حیف تو نیست ببین چه حال خوبی داشتی با غذایی که خوردی از اینکه به خودت ارزش قائل شدی و برای خودت هم یک بهایی دادی و کاری کردی چقدر لذت بردی! لازم نیست همیشه آدمها به من بها بدهند، خودم به خودم بها می دهم. حالا واقعا روا است که یکی دیگر بیاید بهایت را از تو بگیرد؟ پس تو اصلا بهایی نداشتی اگر داشتی نمی توانست از تو بگیرد. فوری برگشتم رفتم سر جای خودم، نه من بها دارم خیلی هم بهای ارزشمندی دارم، اصلا پر بها هستم، چه کسی گفت که بهایی ندارم، حالا اگر دیدی حالت خوب نیست فکر کن!!همه چیز داری فقط خودت را نداری.
قانون33: هر وقت توانستی دستت را به دعا برداری بدان که خداوند قبلا دعای تو را اجابت کرده است اگر دعای تو را اجابت نکرده بود فرصت دعا کردن به تو نمی داد.
می گوید من آنقدر دعا کردم یک دانه اش را هم اجابت نکرده، جواب نیامده، آخر برای اینکه تو اصلا دعا نکردی تو فقط ریا کردی ادای دعا کردن در آوردی وقتی دعا می گوییم که از این عمق وجود بیرون می آید مثل یک خورشید پخش می شود، تو آن جوری دعا کردی؟ چون خدا وقتی دستهایت را بالا می بری نمی تواند برگرداند چون به شما گفته دست سائل پیش تو آمد حتما یک چیزی کف دستش بگذار چون دست من با آن است، اول من می گیرم بعد به سائل می دهم تو وقتی دستت را بالا بردی مگر می تواند چیزی درآن نگذارد؟ حتما داده است. اصلا از قبل تدارکش را دیده بود گذاشته بوده بغل تشکچه اش حالا می گوید نعوذ بالله این مشرک هم شده یا بت پرست هم شده است نه والله، گذاشته بود بغل تشکچه اش مثل مادر بزرگها و پدربزرگها برای اینکه می دانست نوه اش می آید، باباجی شکلات داری؟ شکلات را از قبل خریده و کنار گذاشته است. او می داند من که دست هایم را بالا بردم چه می خواهم بگویم از قبل گذاشته این بغل همچین که دستم را بالا بردم می گوید بگیر اما قبل از اینکه بگوید بگیر نگاه می کند این دستها چه جوری آمده کثیف است، آلوده است، با نفرت است، با خشم است، با بدخواهی برای مردم است و الی نهایت اگر نه که بمان زیر تشک این هنوز لایق نشده است. حالا از این به بعد واگر دستت به دعا برداشته شد مطمئن باش که اجابت شده است حواست را جمع کن که از دست ندهی.
قانون34: انسان در دنیا دو تا معلم دارد، دو جور معلم دارد: یکی آموزگار است و یکی روزگار است همه شما در مدرسه آموزگار داشتید، نداشتید؟!
انسان در دنیا دو تا معلم دارد، دو جور، دو قسم یکی آموزگار است و دیگری روزگار است هرچه که با شیرینی از اولی نیاموختی از دومی با تلخی می آموزی چون راهی نداری. اولی به قیمت جانش به تو می آموزاند، دومی به قیمت جانت به تو آموزش می دهد. انتخاب تو است کدامش را می خواهی انتخاب کنی؟ اولی یا دومی ؟ هنوز هم دیر نشده و هنوز هم می توانی انتخاب کنی آموزگار شما قرآن است آموزگار شما قصه های قرآن است اینقدر قشنگ یادت می دهد که چکار کنی، آموزگار شما کلام چهارده معصوم (ع) است خیلی قشنگ به شما آموزش می دهد به شرط آنکه تو طالب باشی نیاموزی روزگار به تو می آموزاند اصلا شک نکن.
قانون35: کائنات وجودی واحد است ،یکپارچه، یکپارچه ی یکپارچه همه چیز و همه کس با یک نخ نامرئی به هم پیوسته اند به همدیگر بسته شدند اگر در اینجا آدمی را اندوهگین کنی می تواند آن سوی دنیا بسیاری از انسانها را اندوهگین کند.
حالا یکی که برای سرمایه اش که تبدیل به دلار کرده و حالا نگرانی دارد من بدون هیچ حرکت مالی نگران خواهم بود، شما هم نگران خواهید بود بعد می گویی حالم خوب نیست من به تو می گویم توهمه چیز داری اما خودت را نداری چون خود تو آنجا در آن خانه در آن برج در آن آپارتمان تحت فشار است چون آن تحت فشار است تو هم تحت فشار هستی،
صحبت از جمع : ببخشید استاد، یک جایی هم حجت تمام شده که دیگرهیچ کاری نمی شود کرد چه در تربیت و چه حتی در برخورد با یک دانش آموز،بچه، اجتماع.
استاد: شما اصلا نگویید حجت تمام شده حتی مسائل زمینی تا روزی که من، شما، شما، .... زنده هستیم هیچ حجتی تمام نشده هنوز کلامی هست که بتواند از دهان من، شما، ایشان، ... خارج بشود و در جایی یک نفر دیگر بردارد و با همان کلام راه جدید پیدا کند اصلا نا امید نباشید این دنیا بدون صاحب نیست، بدون بزرگ نیست و رها شده هم نیست نگاه به این همه به اصطلاح هرج و مرج نکنید من اصلا هرج و مرجی در این دنیا نمی بینم.
ادامه صحبت از جمع : من منظورم این بود یک جایی باید قاطع بود باید نه گفت چون آخرش است.
استاد: شما همیشه نه را بگویید، شما همیشه با قاطعیت کلامتان را بگویید اما یادتان باشد که هیچ احدی حجت تمام نیست چون اگر تمام شود می میرد، هر آدمی که هنوز زنده است هنوز چیزهایی هست که باید بداند و شاید انتخاب کند و شاید هم عمل کننده باشد. پس من و شما کاره ای نیستیم که بگوییم به همه چیز و همه کس حجت تمام شده، حجت به من و شما تمام شده که حرفت را با ملاحظه گری نزن حرفت را بر اساس حقیقت کلام خدا همان جوری بزن با همان چیزی که در قرآن گفته میشود عوضش نکنی یک مدل دیگر بگویی اصلا و ابداً . حضرت یوسف گفت این از من کام خواست من قبول نکردم چقدر این جمله صریح و واضح است و چقدر قشنگ است. تو از این بابا پول ربا گرفتی؟ جواب یا آره است یا نه! می گوید آخر می دانی من قرض خواستم این پول را آورد روی آن یک بسته شکلات داد یک بسته قند داد گفت اینقدر من از تو می گیرم. از تو چی پرسیدند آن را جواب بده، تو ربا گرفتی؟ بگو بله، چون اضافه پولی که از تو می خواهد پول یک بسته قند نیست، اینها قصه هایی است که آدمها برا ی خودشان ساختند و دین گریزها را برای ما محصول آوردند چون از آدمهایی که کلام خدا را بکار می برند و در آن یک دستکاریهایی می کنند به سلیقه و موش دوانیهایی می کنند به وجه ذهنی شان، هر کار خلافی را می کنند پاسخ همه چیز صریح است یا این یا آن، اما و اگر وقتی افتاد وسط ، دردسرها شروع می شود.