جلسه دوم قدم به قدم با اصحاب کربلا
- نوشته شده توسط مدیر سایت
- دسته: قدم به قدم با اصحاب کربلا
- بازدید: 4883
بسم الله الرحمن الرحیم
شب گذشته عرض کردم بعد از کلی مقدمه چینی و گفتگو خدمت شما که امسال میخواهیم صحرای کربلا را از یک منظر دیگری نگاه کنیم. امسال میخواهیم بپردازیم و از صحابه امام بیاموزیم . صحابه صدیق و شهید پیش روی امام، اگر زندگیاش را نگاه کنیم یاد میگیریم .چون وقتی به زندگی امام نگاه میکنیم بعضی جاها میبریم میگوییم او امام است من که امام نیستم او معصوم است، من که معصوم نیستم. اما صحابه امام، نه اماماست و نه معصوم ،پس میتوان مثل او بود حداقل میتوان مثل او بود. امسال آمدهایم با یک نگرش صحابه را بشناسیم و ویژگی هایشان را بدانیم و با یک نگرش هم قاتلان را بشناسیم و یاد بگیریم دارای چه ویژگیهایی هستند و از آنها حذر کنیم و صحابه چه ویژگیهایی دارند به جمعشان بپیوندیم انشاا...
ابو ثما مه صاعدی از جمله یارانی بود که در کربلا همراه امام شهید شد. در مسیری که در شب های آینده پیش رو داریم بارها در جاهای مختلف نامش را خواهید شنید پس به گوش بسپارید. این شخصیت نزدیک اذان ظهر در روز عاشورا در هنگامه سخت جنگ، به امام نزدیک شد و عرض کرد (دَنا وقتها)یعنی وقتش نزدیک است. روحیه را توجه میکنید. در میدان جنگ همه در حال کشته شدن ،حسش اذان را به او معرفی میکند که نزدیک است. مگر امام اذان را نمیشناسد؟ یا امام وقت ظهر را نمیداند؟ مگر صحابهاش این را نمیداند؟ میداند اما روحیهٔ خودش را این جا ارائه میکند.کشته شدن و جنگ و خون ریزی، او را از ارتباطش باخدایش منفک نمیکند. از صبح عاشورا عدهای از لشکر امام شهید شدند، همه اینها را شاهد بوده ولی باز هم وقت نماز متوجه نماز است. خیلی زیبا و حیرت انگیز است.ما کار میکنیم برای خیریه و انفاق، و وقت اذان ظهر میرسد،دستمان کثیف است وسط کار هستیم از کار جدا نمیشویم.بله گاهی اوقات یک کارهایی هست که نمیشود رهایش کرد میشود ولی می شود محدودش کرد، از 10 نفر که مشغول کارند،5 نفر آنها را بگذارید بمانند و کار کنند چون نمیشود کارزمین بماند، اما 5 نفری که آمد بیرون، یک نماز ظهر بخواند بلافاصله اعزام شوند و آن 5 نفر بقیه را بفرستند. مثل میدان جنگ و ظهر عاشورا.یک عده جلوی امام ایستادند جلوی تیرها ،امام نماز خواندند. گفتند اینها که دو رکعت خواندند،خارج شوند بقیه بیایند.
ابوثمامه صاعدی این را دارد به ما میگوید.او این کار را نکرد که امروز به ما بگوید. نه او این کار را برای خودش کرد.چون با این، خونش عجین شده بود.ولی ما که امروز میخوانیم از او یاد میگیریم. او دارد میگوید:روحی که در کربلا حاضر است میفهمد که باید با ارتباط با عالم ملکوت تغذیه شود اگر تغذیه نشود وسط کار در میرود، سست میشود. باید با عالم ملکوت تغذیه شود تا دچار عمل زدگی نشود همانند بقیه. ابوثمامه صاعدی از اصحاب آقا امیر المومنین بود و بعد از امیر المومنین کنار امام حسن (ع) بودند و بعد از شهادت ایشان ،تا زمان مرگ معاویه خون خورده است. در خانهاش نخوابیده و بگوید که حالا همین است کاری نمیشود کرد. چارهای نیست حالا ما بخوابیم وقتش شد بلند میشویم. در خانه همچون امامش به انتظار نشسته است. خون خورده و به انتظار نشسته است. چرا؟ چون هشیاریاش را از دست نداده است. دیده که ارزش های اسلامی چطور توسط معاویه به اسم اسلام ،یکی پس از دیگری به زیر پا میرود. منتظر نشست. انتظار و شناخت زمان عمل، از ویژگی های بزرگ یاران امام است. معاویه در طی 20 سال کینه جنگ های بدر و خیبر و حنین،همه را در دل فرزندش یزید پرورش داد و آن روز فرزند معاویه، فرزند علی را به بهانه مخالفت با دولت قانونی اسلامی میخواهد به قتل برساند در روز عاشورا. میگوید اینها مخالف دولت قانونی اسلامیاند و باید بمیرند. اما فیالواقع طی 20 سال کینهها در دلش پرورش یافته تا یک روزی این کینهها را به ثمر بنشاند. در جنگ بدر وقتی که سپاه مکه به جنگ سپاه اسلام آمده بودند و در آن جا میجنگیدند شعارشان زنده باد هبَل بود که هبل بزرگترین بت کفار بود..
ولی در سال 61 هجری با شعار اللهاکبر به خونخواهی پدرانشان به جنگ همان اسلام آمده بودند و با امام شروع کردند به جنگیدن. فهم این مطلب کار هر کسی نیست. چه کسانی این را میفهمند؟کسانیکه خودشان را به عرصه کربلا رساندند. هر جوری بود رساندند. چرا رساندند؟ چرا موفق شدند در آن کارزار خودشان را به کربلا برسانند؟ چون بیست سال منتظر بودند. بیست سال منتظر بودند. بیست سال دقیقه به دقیقه وقایع را نگاه کردند. لحظه لحظه اتفاقات را حس کردند، باهاش زندگی کردند. این بود که فهمیدند چه اتفاقی در حال وقوع است. منتظر یک راهی بودند که این بن بست شکسته شود. در الغدیر جلد ده علامه امینی (علیه الرحمه) از مروج الذهب جلددو نقل کرده است که (این مطلب را برای شما بنده عرض میکنم تا بهتر مسئله برایتان روشن شود) مطرف بن المغیره بن شعبه میگویدبا پدرم بر معاویه در شام وارد شدیم. پدر من مرتباً به شام میرفت و وقتی در شام بودیم مرتباً پیش معاویه میرفت.میرفت و چند ساعتی گفتگو میکردند و بر میگشت و همیشه مطالبی را که گفتگو کرده بودند برای من تعریف میکردهمیشه هم از معاویه به نیکی یاد میکرد. به معاویه و سیاست فکریاش آفرین میگفت.میگوید یک شب که نزد معاویه رفته بود و برگشت خیلی ناراحت بود و تا آخر شب حرف نمیزد. بلاخره سراغش رفتم و گفتم پدر جان از من شما دلگیرید؟ من کار بدی کردم؟ چرا حرف نمیزنید؟ بعد از کلی سکوت پاسخ داد که فرزندم امشب از نزد پلیدترین،خبیثترین مردم روی زمین یعنی معاویه آمدم.میگوید با تعجب بسیار نگاهش کردم و پرسیدم چرا؟ گفت امشب بعد از صحبتهای بسیار در انتها از او خواستم که ای امیرالمؤمنین!(البته امیر الکافرین باید میگفت) حالا که عزتت بالا گرفته است در حد عالی حکومت میکنی بد نیست عدالت را ظاهر کنی، خیر را گسترش بدهی، بزرگی کنی و این برادرانت از بنیهاشم را که در حکومت تو تا به امروز مظلوم بودند قدری مورد لطف و مرحمت قرار دهی صلهرحم به جا آوری خوب هست چون آنها دیگر پناهگاهی ندارند که بخواهی از آنها در هراس باشی. معاویه جواب داد که هیهات هیهات اگر قبول کنم. مردی از قبیله تیم(قبیله تیم قبیله ابوبکر است منظورش ابوبکر خلیفه اول است) قدرت به دست گرفت و با عدل رفتار کرد.چهها کرد و چهها کرد ولی به خدا دیری نگذشت که از دنیا رفت. زیر خروارها خاک هم مدفون شد، نامش هم مدفون شد. دیگر کسی به ندرت او را به خاطرمیآورد. بعد از او مردی از تیره بنی عدی(یعنی عمر خلیفه دوم) ده سال حکومت کرد، چنین و چنان خدمت کرد اما دیری نگذشت که نامی از او هم به جا نماند. زمام کار هم به عثمان رسید. او هم خیلی زود رفت و نامی از او باقی نماند. اما این برادر هاشمی (منظور پیامبر (ص) است.) ملک به دستش آمد هر روز مردم بر مأذنه های مساجد پنج بار به عظمت او را یاد میکنند. (در اذانها چه میگویند؟ اشهد ان محمدا ً رسول الله) حال تو فکر میکنی امیدی برای من هست که این نام دیگر شنیده نشود؟(چون بهش گفته بود اینها دیگر پناهی ندارند. تو دیگر نباید از اینها بترسی بیا با اینهاخوشرفتاری کن. گفت حالا تو فکر میکنی برای من امیدی هست که از اینها نامی باقی نماند؟)تو رامادری مباد که چنین پیشنهادی را به من دادی. به خدا سوگند هرگز آرام نمیشوم مگر زمانیکه این نام دفن گردد و اثری از آن باقی نماند.معاویه یک دانه بود؟ یک نفر بود که چنین قسمی را یادکرد؟ در طول تاریخ معاویههای بسیاری این قسم را خوردند و هنوز هم هستند در کل دنیا و ما از آنهابیخبر و ما دیکتههای اونها را اینجا مینویسیم و اجرا میکنیم. وقتی لباسی میپوشیم بر اساس لباس اونها ،دیکتههایشان را اجرا میکنیم. وقتی گویشمان، گویش اونهاست یعنی اجرا میکنیم. فرهنگ خانوادههایمان فرهنگ اونجاست داریم اجرا میکنیم. کسی از انتخاب تکنولوژی برتر حرف نمیزند از انتخاب فرهنگ التقاطی مزخرفی که فقط برای ماست. فقط برای ماست. دوستی از آلمان آمده میگوید من حیرت میکنم در خیابانهای تهران راه میروم، من میترسم.میگویم چرا؟میگوید چون اینهایی که اینجا میبینم ما اونجا نداریم. در آلمان!میگوید ما نداریم.اینها این لباسها را از کجا آوردند و میپوشند؟ پس چرا ما اصلاًاینها را اونجا نداریم؟ خبر ندارد.آنطرف اینها را تصویر میکندمیفرستد برای من و شما. من و شمایی که پول میدهیم،بچههایمان هم میخرند و تنشان میکنند. دختری که کفشی که میپوشد که از ترسش که زمین نخورد لرزان لرزان راه میرود این شخصیت درستی دارد؟ شخصیتش مثل حرکت بدنش و رفتارش متزلزل هست.میشود روی این پایهگذاری کرد که همسر مؤمن و خوبی باشد؟میشود روی این پایهگذاری کرد مادر خوبی باشد؟ هرگز نمیتواند باشد.معاویهها زیادند و هنوز هم دارند تلاش میکنند ما خواب هستیم و مثل خرگوش میخوابیم. یک چشممان را میبندیم و یک چشممان را باز میکنیم یک ریزه از بغل نگاه میکنیم. بقیه را بیخیال! در جامعه سال شصت و یک فقط کسانی که آتش و سوز دین را داشتند خیلی زودتر از مغیره دانستند معاویه چه اندیشهای دارد. چه کسانی؟ مثل ابو ثمامه صاعدی.اینها سوز دین را داشتند. آتش شعلهور دین در قلبشان همیشه روشن بود و هیچی خاموشش نمیکرد.اینهامیدانستند چه اتفاقی دارد میافتد. در جامعهای به ظاهر اسلامی شریح قاضی که زمان آقا امیرالمؤمنین (ع)، قاضی آقا امیرالمؤمنین (ع) بوده است فتوای قتل امام حسین (ع) را میدهد. حالا چه انتظاری میشود داشت؟ یعنی از اسلام جز پوستهای باقی نمانده بود. اون هم پوستهای که با قارونها و نمرودها و فرعونها هیچ کاری نداشت.
یک قیافه اسلامی و یک نام اسلامی داشت ، ولی با حکومت ظلم و جور ، سرِ جنگ نداشت . هیچ کسی هم نمی توانست بگوید این عین اسلام نیست چون در مأذنه ها اذان می گفتند ، در مساجد نماز می خواندند ؛ نماز جمعه هم می خواندند ، امام جمعه هم همانی را می گفت که حاکم وقت می خواست . امام و صحابه گرانقدرشان روز عاشورا دست به انتحار سیاسی نزدند ؛ آخر ماشاءالله خوش گفت و لوفت ها عنوان می کنند : اینها انتحار سیاسی کردند . کدام انتحار سیاسی ؟ چرا انتحار سیاسی کردند ؟ می گویند : دچار یأس شدند ، فهمیدند هیچ کاری دیگر نمی توانند بکنند . اشتباه می کنی عزیز من ! یأس هم نداشتند ، بلکه اعتماد بزرگ و بلندی داشتند به فرج و گشایش الهی . منتظر بهترین فرصت بودند و شناخت این بهترین فرصت خیلی سخت است ؛ ما این بهترین فرصت را گاهی فرارها می بینیم ، آنها در شهادتشان بهترین فرصت را دیدند ؛ در همان زمان که ابوثُمامه صاعدی خودش را به بدبختی به امام رساند که در کنارشان باشد . عبدالله بن عمر به بهانه این که دیگر نمی شود کاری کرد ، یزید دیگر حکومت را گرفته ، کار تمام است . عُمّال یزید و حکومتش همه جا هستند دچار یأس شد ، بعد آمد امام را هم نصیحت کرد ؛ گفت : اگر نمی خواهی با یزید بیعت کنی ، نکن اشکال ندارد اما در خانه بنشین ، به جنگ هم نرو . اما مثل ابوثُمامه ها دچار یأس نشدند ، چرا ؟ چون اینها معتقد بودند در تنگناهای حاکمیت کفر، بالاخره شرایط فرج و عبور جامعه از آن تنگنا ،حتماً فراهم می شود ؛ چون ایمان اینها کامل بود . همانطور که امروز می گویند : صهیونیسم را دیگر نمی شود کاری کرد ، که می گوید ؟ بنشینید فلسطینی ها را بکُِشند ، بخورند ، خانه و کاشانه شان را ویران کنند خودش در آن برج بسازند ، که نمی شود با صهیونیسم هیچ گونه طرف شد . آنهایی که این را می گویند به ایمانشان نسبت به حضور خدا در عالم شک کنند ، با وجود چنین خدایی مگر می شود دوام داشته باشد این وضع ؟ ابوثمامه صاعدی بعد از مرگ معاویه از کوفه با امام حسین(ع) مکاتبه کرد ، کنار امام هم نبوده است . با امام مکاتبه می کند و انتظار خودش را در این سالها اعلام می کند . توجه کنید ! این نوع مکاتبه با آن مکاتبه هایی که از کوفه برای امام رفت خیلی فرق می کند ، که آقاجون بیا ، باغ ها شکوفه کردند ، میوه ها آماده و رسیدند ، آقا بیا ما همراهت هستیم . ابوثمامه این را نمی گوید ، می گوید : آقا ! من سالیان منتظر این لحظه نشستم بگو کجا باشم ؟ شما می آیید یا من بیایم ؟ دقت می کنید .
از دوستان جمع : چرا کوفه ای ها می گفتند بیایید ، بعد این طور خیانت کردند ؟
استاد : چون کوفه ای هستند ، کوفه ای ها به محض فشار عبیدالله بن زیاد وارد لشکر عمرسعد شدند . نه تنها کمک نکردند ، لشکر عمرسعد را پَُر کردند به این عنوان که اگر نرویم ما را می کُشند ، خب بکشند . یا بلند شو خودت را برسان به امامت با او کشته شو یا لااقل نرو توی لشکر . برو توی پستو قایم شو ، تو تنور خانه ات قایم شو ، چرا رفتی تو لشکر عمرسعد ؟ ابوثمامه با ورود مسلم بن عقیل به او پیوست ، بلافاصله مأمور خرید اسلحه شد . اما وقتی مسلم شهید شد با سختی فراوان از کوفه خارج شد ،خودش را به امامش رساند . وقتی عمرسعد یک نفر را فرستاد که با امام صحبت کند ، ابوثمامه به او گفت که : شمشیرت را بده برو با امام صحبت کن . می شناسد ، این ها را می شناسد ، کوفه ای ها را می شناسد . او هم قبول نکرد ، ابوثمامه گفت : باشد پس من دستم را می گذارم روی شمشیر تو با همدیگر برویم خدمت امام . چون امامش را همه جور محافظت می کند ، شما امامتان را چطوری امروز حافظت می کنید ؟ بیشتر گناه می کنید که ظهور آقا(عج) نزدیکتر بشود ؛ استدلال است دیگر ؟ آیا شما برای حفاظت امامتان یک گناهتان را ترک می کنید ؟ ابوثمامه می گوید : بگذار لااقل دستم را بگذارم روی شمشیر تو ، خب آن شمشیر را بِکِشَد اول ابوثمامه را می کُشد ؟ می گوید : باشد بکشد ، اول من را می کشد بقیه متوجه می شوند نمی گذارند امام را بکشد . تا کجای کار رفته ؟ این همان است که وسط میدان جنگ نزدیک اذان می آید می گوید : آقاجان !دَنَاوَقتُها – وقت نزدیک شد . هنگام ظهر عاشورا وقتی خودش را می رساند به امام ، می گوید : جانم فدای شما باد . این جانم فدای شما باد با آن جانم فدای شما باد ، پدر و مادرم به قربانت که ما می گوییم خیلی فرق می کند . به اَبی اَنتَ وَ اُمّی ، همان موقع به یک چیز دیگر دارم فکر می کنم . همان موقع اگر بغل دستیم انگشترش برق بزند ، چشمم می رود به سمت آن ؛ این با آن فرق می کند . می گوید : جانم فدای شما باد ، می بینم این قوم به شما نزدیک شدند ولی به خدا سوگند شما کشته نخواهی شد مگر آن که ان شاءالله من در مقابل شما کشته بشوم . اما دوست دارم پروردگارم را که می خواهم با این شهادت ملاقات کنم ، این نمازی که وقتش نزدیک است را بخوانم . آن لحظه آخر در رکاب امام آماده شهادت ، نهایت ایثار ، اما آن لحظه آخر، نماز را نمی خواهد از دست بدهد ، چرا ؟ چون آن را با خودش می برد . می گوید : بگذارید این لحظه نماز را بخوانم ؛تو نمازت را چه موقع می خوانی ؟ سند صحبتم ، ابومُخَنَّف کوفی ، لوط بن یحیی ، وَقعَةُالطف .
بعد از نماز ظهر عاشورا می رسد خدمت امام اجازه می گیرد برای این که جهاد کند با دشمن . به امام می گوید : می خواهم خودم را به همراهانم برسانم ، نگرانم که عقب بمانم . اگر عقب بمانم ناظر تنهایی و شهادت شما باشم ، اجازه می دهید من بروم بجنگم ؟ آن نگرشش نسبت به نماز ، این هم نگرشش نسبت به امام و نگرشش نسبت به جهاد . خداوند هزاران بار او را بیامرزد . از نور پنج تن آل عبا همیشه بر او بباراند . خدایا ! به حرمت ابوثمامه صاعدی ما را هم عنایت بفرما قدری از خلوصش را دریافت کنیم .